167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • جمله دانند و تو هم داني که اين فرخنده مدح
    مختصر مصداق باشد وان نگنجد در کتاب
  • جهان بگفت که ني ني بگو که جان جهان
    بلب رسيد و دگر در تن جهان آمد
  • اين سبزه و اين چشمه و اين لاله و اين گل
    آن شاخه ندارد که بگفتار در آيد
  • ترسد که در اين خاک چو از شوق تو گيرد
    خون جگرش گل شود آنگه بدر آيد
  • در سماعند از صرير خامه ات اسرار غيب
    حشر و نشر لفظ و معني ازدم اين صور باد
  • اين سخن در دلش از درد اثر کرد و سرم
    برگرفت از قدم خويش و بلطف آمد باز
  • اگر سردر هوا گردد کسي باري دراين وادي
    که گر در چه فتد همدرد باشد ماه کنعانش
  • از آن نفست بطور اهل ايمان خنده ها دارد
    که پروردي به عهد کودکي در کافر ستانش
  • بر نجوري کسي ارزد که هر گه ميرد از شادي
    در آن مردن بود صاحب عزا صد عيد قربانش
  • اگر بي قيمتم تحصيل ارزش مي کنم کاخر
    رسد اين قطره را روزي که خواهي در غلطانش
  • دل از حسن عمل بستان و بشکن در کف عصيان
    بعصمت هر که نازد معصيت دان نرک عصيانش
  • بنازم عزت و شان را که در ايوان سلطاني
    علي آرايش بزم است و جبريل است مهمانش
  • دل او در هواي عالم قدس است مي دانم
    که چون رخت از جهان بندد توان گفتي مسلمانش
  • نه در مذاق من از نوش عافيت لذت
    نه بر جبين من از نيش محنت است آژنگ
  • مطرفشان شود از ابر لطف او بر کوه
    شود چو آب و در آيد بزير صفحه سنگ
  • بکوي جاه تو جويد زمانه نسبت از آن
    ز نور و سايه کند جلوه در لباس پلنگ
  • عرق از شبنم گل داغ شود بر رخ حور
    اخگر از فيض هوا سبز شود در منقل
  • اي که در عهد تو عهد جم و کي گر بودي
    همه بر خويش فشاندي گهر مدح و غزل
  • در گلستاني که باد لطف او جان پرور است
    از دم عيسي شود پژمرده و بيمار گل
  • سفته ام گوهري ، از من بخر ، اما مفروش
    که بدر يوزه آن بر در صد کان رفتم
  • دل و دين و خرد و هوش و زبان بازم ده
    تا بگويم ز در دوست بسامان رفتم
  • آخر اين با که توان گفت که در مکتب قدس
    دانش آموز خرد بودم و نادان رفتم
  • صباح عيد که در تکيه گاه ناز و نعيم
    گدا کلاه نمد کج نهاد و شه ديهيم
  • بخنده گفت که در عذر اين گناه بزرگ
    که رفته نام تو بي حکم ما بهفت اقليم
  • در حرم گاه دل و حجله گه طبع من است
    حامله مريم و جز مريم اگر هست عقيم