167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • جانم بر جانانست، من خود تن بي جانم
    آري ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟
  • رقيب کيست که او را سگ درش خوانم؟
    اگر براند از آن کوي، من سگ در او
  • هر شبي بر آستان بزم آن مه سر نهم
    تا چو مست از در برون آيد شوم پامال او
  • کار دل عشق تو شد، کارش همين باد و مباد
    غير نام اين عمل در نامه اعمال او
  • تا دل بجان نايد مرا، از ديده گو: در دل درآ
    مردم نشينست آن سرا، آنجا نخواهم جاي او
  • روزم از بيم رقيبان نيست ره در کوي او
    شب روم، ليکن چه حاصل چون ببينم روي او؟
  • مکش هر بي گنه را، زان بترس آخر که در محشر
    طلب دارند فردا خون چندين بي گناه از تو
  • هلالي بي تو در شبهاي هجران کيست ميداني؟
    سيه بختي، که روز روشن او شد سياه از تو
  • ليلي و مجنون اگر ميبود در دوران تو
    اين يکي حيران من ميگشت و آن حيران تو
  • بيا، تا نقد جان را برفشانم در هواي تو
    بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پاي تو
  • معاذالله! مرا در دادن جان نيست تقصيري
    نه يک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فداي تو
  • تو، اي نازک دل، آخر با جفا آزرده مي گردي
    مبادا آنکه باشد آه سردي در قفاي تو!
  • مکن اظهار شکر از شيوه مهر و وفاي من
    که اينها نيست هرگز در خور جور و جفاي تو
  • غم نيست گر ز مهر تو دل پاره پاره شد
    اي کاش! ذره ذره شود در هواي تو
  • بس که ز غصه خون من، جوش کنان، بسر رود
    در تب اگر عرق کنم، خون چکد از جبين فرو
  • گر جان پاک در ره تو خاک شد چه باک؟
    بالله! که خاک راه تو از جان پاک به
  • چون نگردد عمر من کوته؟ که آن زلف دراز
    رشته جان مرا در پيچ و تاب انداخته
  • گر ميل باده داري، اي ترک مست، با من
    در دست هر چه دارم، بادا فداي باده
  • ساقيا، از آتش دل شعله در جانم فتاد
    تا زنم آبي بر آتش، لطف کن، جامي بده
  • کيست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زده
    جامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده
  • آن دل، که نه غم خوردي و نه آه کشيدي
    در دست غمت، آه! چه گويم چه کشيده؟
  • مشکل که در قيامت بينند اهل دوزخ
    آنها که بر تو از من از تاب و تب رسيده
  • چون در همه جا عکس رخ يار توان ديد
    ديوانه نيم من، که روم خانه به خانه
  • چه نازست اين؟ که هرگز در نياز ما نمي بيني
    ز خواب ناز چشمت اندکي بيدار بايستي
  • اي گنج حسن، با تو چه حاجت بيان شوق؟
    هم خود بگو که: در دل ويران کيستي؟