167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • هر شب بسر کوي تو از پاي در افتم
    وز شوق تو آهي زنم و بي خبر افتم
  • چنان زار و ضعيفم در هواي سرو بالايي
    که همچون خار و خاشاک از دم باد سحر غلتم
  • هلالي، چون مرا در کوي آن مه ناتوان بيني
    بگير از دستم و بگذار تا بار دگر غلتم
  • پس از مردن چو در پرواز آيد مرغ جان من
    چو مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم
  • چون آن مه فتنه شد در شهر، من هم عاقبت روزي
    شوم آواره و هر دم بصحراي دگر گردم
  • بنده ام خواندي و داغم چو سگان بنهادي
    زين سبب در همه جا نام و نشاني دارم
  • بخاک من گذري کن، چو در وفاي تو ميرم
    که زنده گردم و بار دگر براي تو ميرم
  • نهادم از سر خود يک بيک هوي و هوس را
    همين بود هوس من که: در هواي تو ميرم
  • نبينم ماه نو را در خم طاق فلک هرگز
    اگر روزي نظر بر طاق ابروي تو اندازم
  • مگو افسانه مجنون، چو من در انجمن باشم
    ازو، باري، چرا گويد کسي؟ جايي که من باشم
  • کسي افسانه درد مرا جز من نمي داند
    از آن دايم من ديوانه با خود در سخن باشم
  • جدا، زان سرو قد، گر جانب بستان روم روزي
    بياد قد او در سايه سرو چمن باشم
  • چسان رازي کنم پنهان؟ که از صد پرده ظاهر شد
    مگر وقتي نهان ماند که در زير کفن باشم
  • هلالي، چون نمي پرسد مرا ياري و غم خواري
    من مسکين غريبم، گر چه دايم در وطن باشم
  • چو از شوق تو يک شب خواب در چشمم نمي آيد
    اجازت ده که : شبها گرد کويت پاسبان باشم
  • از غمزه تو کاست تن من، که چو مويي
    من موي شوم در خم گيسوي تو باشم
  • گفت: يار از غير ما پوشان نظر، گفتم: بچشم!
    وانگهي دزديده در ما مي نگر، گفتم: بچشم!
  • پيش آن خسرو خوبان چه کشم ناوک آه؟
    چيست اين تحفه که من در نظر شاه کشم؟
  • رفتي و دلم چاک شد از دست تو دلبر
    باز آ و قدم رنجه نما در دل چاکم
  • تا چند هلالي را در آتش غم سوزي؟
    من آدميم، يا رب، يا خود خس و خاشاکم؟
  • چون مرا سودايت از روز نخستين در سرست
    پس همان بهتر که آخر سر درين سودا کنم
  • بس که خوارم، از سگانت شرم مي آيد مرا
    چند خود را در ميان مردمان رسوا کنم؟
  • من کيم تا از غلامان تو گويم خويش را؟
    من چه سگ باشم که در خيل سگانت جا کنم؟
  • هر موي من هزار زبان باد در غمش
    تا من حکايت از غم يک موي خود کنم
  • خواهم ز دل برون کنم اين درد را ولي
    در جان درون شود اگر از دل برون کنم