167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • زينت آن روي نيکو خال بس، خط، گو: مباش
    حسن او را در نمي بايد سر موي دگر
  • دولت حسن و جواني يک دو روزي بيش نيست
    در نياز ما نگر، چندين بحسن خود مناز
  • در غمت، گر جان بدشواري دهم، معذور دار
    زانکه دل تنگست و آسان بر نمي آيد نفس
  • کار من از جمله عالم همين عشقست و بس
    عالمي دارم، که در عالم ندارد هيچ کس
  • در جهان چيزي که دارم از سواد عشق او
    يک دل و چندين تمنا، يک سرو چندين هوس
  • زار مي نالد هلالي بي تو در کنج فراق
    همچو آن بلبل که مي نالد به زندان قفس
  • در بتان دل بسته ام، ديگر مرا با دين چکار؟
    بت پرستم، گر مرا ايمان نباشد، گو، مباش
  • آه! از آن ماه مسافر، که نيامد خبرش
    او سفر کرده و ما در خطريم از سفرش
  • گرد کويت بيش ازين عشاق مسکين را مسوز
    دود دلها را نگه کن بر در و ديوار خويش
  • شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل:
    من ز پهلوي تو در عيشم، تو از پهلوي خويش
  • در غم عشق جواني مي شنيدم پند پير
    خويشتن را از غم پير و جوان کردم خلاص
  • خوش زماني دست داد از عالم مستي مرا
    کز دو عالم خويش را در يک زمان کردم خلاص
  • واي! که جانم نشد از غم هجران خلاص
    کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص!
  • گر من ز شوق خويش نويسم بيار خط
    يک حرف از آن ادا نشود در هزار خط
  • ما که از سوز تو در گريه زاريم چو شمع
    خبر از سوختن خويش نداريم چو شمع
  • در فراقت حالم از هر مشکلي مشکل ترست
    هيچ کس را اين چنين مشکل نيفتاد از فراق
  • در بهار از نکهت گل بوي وصلت يافتم
    وه! که مي آيد خزان و مي دهد ياد از فراق
  • مي پرستان را ز مي هر دم حياتي ديگرست
    آب حيوان ريخت، گويا، باغبان در جوي تاک
  • اي تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال
    جلوه حسن و جمالت همه در حد کمال
  • با تو از هر طرفي صد سخن آرم بميان
    هر جوابي که دهي، باز در آيم بسؤال
  • جان بکوي تو شد و ناله کنان باز آمد
    که در آن کوي نگنجيد ز بسياري دل
  • خوش آن که يار باشد و من در حريم باغ
    من سوي او نظر فگنم، او بسوي گل
  • چند گويي: پاي در دامن کش و اين سو ميا
    پا کشيدن چون توان؟ چون دل کشد سوي توام
  • تو آفتابي و من ذره، ترک مهر مکن
    که در هواي توام، گر بر آسمان شده ام
  • ز سوز سينه کبابم، ز سيل ديده خرابم
    تو شمع بزم کساني و من در آتش و آبم