167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • جز بروز وصل عمر و زندگي حيفست حيف
    حيف از آن عمري که بر من در شب هجران گذشت
  • آنکه در زلف پريشانش دل ما جمع بود
    جمع ما را، همچو زلف خود، پريشان کرد و رفت
  • دل بسويش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت
    کار بر من مشکل و بر خويش آسان کرد و رفت
  • در دم رفتن هلالي جان بدست دوست داد
    نيم جاني داشت، آن هم صرف جانان کرد و رفت
  • چه غم گر در سرم شوريست از سوداي گيسويت؟
    سر صد همچو من بادا فداي هر سر مويت
  • دلم بمهر تو صد پاره باد و هر پاره
    هزار ذره و هر ذره در هواي تو باد
  • مباد آنکه رمد هرگز از بلاي تو دل
    درين جهان و در آن نيز مبتلاي تو باد
  • هر که در کوي تو روزي بهوس پاي نهاد
    عاقبت هم بسر کوي تو از پا افتد
  • چو از داغ فراقت شعله حسرت بجان افتد
    چنان آهي کشم از دل، که آتش در جهان افتد
  • نماند از سيل اشک من زمين را يک بنا محکم
    کنون ترسم که نقصان در بناي آسمان افتد
  • در هر گذر که باشي، نتوان گذشتن از تو
    آري، چو جاني و کس از جان گذر ندارد
  • هر که از روي ارادت پا نهد در راه عشق
    عالمي پيش آيدش کز هر دو عالم بگذرد
  • اي که در عشق بتان لاف صبوري مي زني
    صبر کن، تا زين حکايت چند گاهي بگذرد
  • با وجود آنکه آتش زد مرا در جان و دل
    دل نمي خواهد که سويش دود آهي بگذرد
  • شمع، دوش از ناله من گريه بسيار کرد
    غالبا سوز دل من در دل او کار کرد
  • نمي خواهم که: خورشيد جمالش جلوه گر گردد
    در آن منزل که روزي سايه اغيار پيدا شد
  • عزيزان را ز سوداي کسي آشفته مي بينم
    مگر آن يوسف گم گشته در بازار پيدا شد؟
  • بسويش بگذر، اي باد صبا وزمن بگو آنجا
    که: در هجرت هلالي را بلا بسيار پيدا شد
  • دوش در کنج غم از فرياد دل خوابم نبرد
    بلکه از افغان من همسايه هم بيدار شد
  • بس که آمد بر سر کويت، هلالي، همچو اشک
    از نظر افتاد و در چشم عزيزت خوار شد
  • غم عشق ترا، چون گنج، در دل کرده ام پنهان
    باين گنج نهاني ساکن ويرانه خواهم شد
  • ز فکر کار جهان بار غم بسينه منه
    وگرنه در سر اين کار و بار خواهي شد
  • نيست عرق، که در رهت از حرکات مي چکد
    هر قدمي، که مي نهي، آب حيات مي چکد
  • بس که لب تو چاشني ريخته در مذاق جان
    گريه تلخ گر کنم آب نبات مي چکد
  • دلم، پيش لبت، با جان شيرين در فغان آمد
    خدا را، چاره دل کن، که اين مسکين بجان آمد