167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • در امتزاج جسم و جان کردند حکمتها نهان
    کشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها
  • رفتم چو در کنارش از من کناره کرد
    کز خود کناره گير و در آرد کنار ما
  • خار و خاشاک تن ما سد راه جان ماست
    عشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما
  • بيا اي آنکه خاري در دلت از حسن گلروئيست
    بسوزان خار دل در نور آتش خوي اين صحرا
  • (فيض) را در هر خيالي ناصري از حق بود
    در همه کارش از آن منصور ميدانيم ما
  • در غم و اندوه باشد يار با ياران شريک
    در نشاط و کامراني نبود از ايشان جدا
  • شکوه کم کن (فيض) از ياران و در خود کن نظر
    تا چگونه ميکني در بحر دلها آشنا
  • سعي در تحصيل دنيا و فضولش بيهده است
    در ازل قدري که روزي شد همان آيد مرا
  • شور در سر نور در دل افکند اشعار حق
    شيب را سازد شباب و قشر را سازد لباب
  • آنکه شوري در دل هر ذره افکنده است
    جمله عالم زوست در آه و فغان پيداست کيست
  • نيازمند خدا از دو کون مستغني است
    که هر چه در دو جهان هست در خدائي هست
  • عشق بيچون تو يارب در دل من چون نشست
    گوهر روحي پاکي بين چه سان در خون نشست
  • حکمت اين رنگها و نقش ها در برگها
    آن کسي فهمد که او را عقل و هوشي در سر است
  • با زبان حال گويد در بهار اشکوفها
    هي چه لطفست اين که در ما از خداي اکبر است
  • هر گلي و سبزه را بر درخت و بر زمين
    رنگ در رنگ و طراوت در طراوت مضمر است
  • در سر خيال و مهر بدل سينه بهر راز
    در لب دعا، ثنا بزبان، ديده جاي دوست
  • ما در درون دل خوشيم گو در برون تنگي کشيم
    وسعت چه باشد سينه را جا کلبه تنگي بس است
  • بمير در غم او (فيض) تا که جان بري از مرگ
    بباز در قدمش تا که سر بري بسلامت
  • عقل را در عشق ويران کن که در درگاه دوست
    عاشقان را بار هست و عاقلان را بار نيست
  • گو برو عقل از سرم در سر هواي يار هست
    گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست
  • اينک آمد تا بريزد جام مي در جان و دل
    آنکه در سرها خمار از ساغر و مبناي اوست
  • در دل هر عاشقي تابي ز مهر روي او
    در سر هر بيدلي شوري ز استغناي اوست
  • گر چه دل از پا درآمد در ره عشقش ولي
    اندرين ره ميتوان در خاک و خون غلطيد و رفت
  • پرورده عشقيم ما داديم در دل عيشها
    ما را ز معشوق ازل در جان و دل پيغامهاست
  • در بحر عشق بيکران چون (فيض) گردم بي نشان
    خود را نه بينم در ميان سرمست از جام الست
  • حساب کرده خود کن حساب در چه کني
    که ماند از پس و روز حساب در پيش است
  • گشائي چون در وصلم بهشت نقد مي بينم
    چو بندي بر رخم اين در شود نقد اين سرا دوزخ
  • اگر وصلست اگر هجران که دارد لذتي در غم
    مدام از عشق در جانم بهشتي هست يا دوزخ
  • اي خوش آنروزي که بازم در ره عشق تو سر
    هر که در عشق خدائي سر شود سرور شود
  • خود را چو حلقه بر در لطف تو ميزنم
    باشد بروي من در لطف تو وا شود
  • پا از گليم خويش مکش کي توان رسيد
    در گرد آنکه بر دو جهان در فراز کرد
  • در فکر اويم صبح و شام در ذکر خير او مدام
    کاهل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي کند
  • در سر بوالهوس نگر چون شر و شور ميرود
    در دل ماست يار دل بر ره دور ميرود
  • (فيض) ميخواهد که با مستان کند هم مشربي
    بر در ميخانه آمد بهر او در وا کنيد
  • تن در بلاي عشق دهم هر چه باد باد
    سر در قفاي عشق نهم هر چه باد باد
  • درد چو در تو نيست هيچ بيهده در سخن مپيچ
    گرم سخن شدي تو (فيض) هست سخن وليک سرد
  • گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاک
    گر در چمن کشم آه دود از چمن برآيد
  • آتشي در من زند از من بسوزد ما و من
    گوش هستيهاي ما در حلقه يار آورد
  • چو در خيال درآئي همين تو باشي تو
    که در مقام فنا ما و او نمي گنجد
  • ز ره ملامت آئي و گر از در نصيحت
    چه کني بمست عشقي که در او اثر ندارد
  • گر در آتش بايدم رفتن در اين ره ميروم
    تا چو ابراهيم آن آتش گلستان ها شود
  • بي تو در نفيرم من در غم و زحيرم من
    خويش را بمن بنما تا شوم ز رويت شاد
  • گفتم سراي دل را ره کو و در کدام است
    گفتا بدل رهي نيست اين خانه در ندارد
  • شوخ آهو چشم من چون روي در صحرا کند
    بهر صيد از تير مژگان رخنه در دلها کند
  • عشق چون در دل کند جا پادشاه دل شود
    چون غلامان عقل را در پيش خود برپا کند
  • نميدانم چه افسون مي دمد در من که هر ساعت
    شود شوق من افزون تر شود در دم فراوان تر
  • از جان عجيب تر چه بود در سراي تن
    عشقست در سراي تن از جان عجيب تر
  • هر کسي عيبي که دارد ميکند پنهان ز خلق
    عيب جان را در سکوت و عيب ابدان در لباس
  • خيل دانايان که خوي حق در ايشان جاي کرد
    عيب معيوبان کنند از خلق پنهان در لباس
  • در آن کو صد بلا مي آيد از پس
    در آن کو صد خطر ميخيزد از پيش