167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • گه نمک ريزد بخم، گه بشکند پيمانه را
    محتسب تا چند در شور آورد مي خانه را؟
  • من و بيداري شبها و شب تا روز ياربها
    نبيند هيچ کس در خواب، يارب! اين چنين شبها
  • خدا را! جان من، بر خاک مشتاقان گذاري کن
    که در خاک از تمناي تو شد فرسوده قالبها
  • گر بي تو بگشايم نظر بر جانب گلزارها
    از خار در چشمم فتد گلها و از گل خارها
  • دي خوب بودي در نظر، امروز از آن هم خوب تر
    خوبند خوبان دگر، اما نه اين مقدارها
  • مصر ملاحت جاي تو، در چار سو غوغاي تو
    تو يوسف و سوداي تو سود همه بازارها
  • من، همچو چنگ از عربده، در سينه صد ناخن زده
    صد ناله زار آمده، از هر رگم چون تارها
  • مي نوش بر طرف چمن، نظاره کن بر ياسمن
    تا من بکام خويشتن بينم در آن رخسارها
  • اي محرم راز نهان، در پند من مگشا زبان
    کز نام و ناموس جهان، دارد هلالي عارها
  • من و مجنون دو مدهوشيم سر گردان بهر وادي
    ببين کاخر جنون انداخت ما را در چه واديها؟
  • نه سر شد خاک درگاهت، نه پا فرسود در راهت
    مرا چون شمع بايد سوخت از سر تا بپا امشب
  • پرسش حال غريبان رسم و آيينست، ليک
    هست در شهر شما اين رسم و اين آيين غريب
  • بر لب آمد جان و در دل حسرت تيغت بماند
    تشنه لب جان دادم و آبي نخوردم عاقبت
  • بيا و يک نفس آرام جان شو، از ره لطف
    که آرزوي تو جان را در اضطراب انداخت
  • دي آن سوار شوخ کمر بست و جلوه کرد
    در صورتي که هر که بديدش کمر ببست
  • اي که مي پرسي ز من کان ماه را منزل کجاست؟
    منزل او در دلست، اما ندانم دل کجاست
  • جان پاکست آن پري رخسار، از سر تا قدم
    ور نه شکلي اين چنين در نقش آب و گل کجاست؟
  • روزگاري شد که از فکر جهان در محنتم
    يارب! آن روزي که بودم از جهان غافل کجاست؟
  • سر خاک شد بر آن سر ميدان و او نگفت:
    گويي که بود در خم چوگان من کجاست؟
  • روشن آن چشمي که ماه عيد بر روي تو ديد
    شادي آن کس که روز عيد در پهلوي تست
  • در صباح عيد، اگر مشغول تکبيرند خلق
    بر زبانم از سحر تا شام گفت و گوي تست
  • آن که بر دامان چاکم طعنه مي زد، گو: بزن
    کين چنين صد چاک ديگر در گريبان منست
  • آن نه شبنم بود در ايام ليلي، هر صباح
    آسمان شب تا سحر بر حال مجنون مي گريست
  • شب که ميخواندي هلالي را و ميراندي بناز
    در درون پيش تو مي خنديد و بيرون مي گريست
  • مي روي تند که: باز آيم و زارت بکشم
    اين نه تنديست، که در کشتن من اهماليست