167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان هاتف اصفهاني

  • بر نمي دارم از اين در سر خويش اي دربان
    صد ره از سنگ جفاي تو گرم سر شکند
  • آن دلبر محمل نشين چون جاي در محمل کند
    مي بايد اول عاشق مسکين وداع دل کند
  • در راه عشق آن صنم هر کس که بگذارد قدم
    بايد که چون هاتف نخست از دين و دنيا بگذرد
  • جا به کويت نتوان کرد ز بيم اغيار
    ور توان در دل بي رحم تو جا نتوان کرد
  • بر دست کس افتد چو تو ياري نه و هرگز
    در دام کسي چون تو شکاري نه و هرگز
  • بر من اي صياد چون امروز اگر خواهد گذشت
    جز پري از من نخواهي ديد فردا در قفس
  • هاتف از من نغمه دلکش سرودن خوش مجوي
    کز نوا افتاده ام افتاده ام تا در قفس
  • دو روزي بگذرد گو ناخوش از هجرش به من هاتف
    که بگذشته است بر من در وصالش روزگاري خوش
  • غم عشق نکويان چون کند در سينه اي منزل
    گدازد جسم و گريد چشم و نالد جان و سوزد دل
  • ز سلمي منزل سلمي تهي مانده است و هاتف را
    حکايت هاست باقي بر در و ديوار آن منزل
  • من اگر چه پيرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
    که گذشته در غمت اي جوان همه روزگار جوانيم
  • آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقي
    جامه تقويي که من در همه عمر بافتم
  • يک ره از او نشد مرا کار دل حزين روا
    هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم
  • تو گلي و سر کوي تو گلستان و رقيب
    در گلستان تو خاري است که گفتن نتوان
  • به يک نظاره چون داخل شدي در بزم ميخواران
    گرفتي جان ز مستان و ربودي دل ز هشياران
  • زاهد آن راز که جويد ز کتاب و سنت
    گو به ميخانه در آي و ز ني و چنگ شنو
  • هر طرف غول نوا خوان جرس جنباني است
    در ره عشق به هر زمزمه از راه مرو
  • منزل آنجاست درين باديه کز پا افتي
    در ره عشق همين است غرض از تک و دو
  • گردد کسي کي کامياب از وصل ياري همچو تو
    مشکل که در دام کسي افتد شکاري همچو تو
  • چون من به گلگشت چمن چون بشکفد آن تنگدل
    کش خار خاري در دل است از گلعذاري همچو تو
  • هاتف ز عشقت مي سزد هر لحظه گر بالد به خود
    جز او که دارد در جهان زيبانگاري همچو تو
  • خوش آنکه نشينيم ميان گل و لاله
    ماه و تو به کف شيشه و در دست پياله
  • بر سرو و سمن لؤلؤ تر ريخته باران
    بر لاله و گل در و گهر بيخته ژاله
  • هر شبم وعده دهي کايم و من در سر راهت
    تا سحر چشم به ره مانم و دانم که نيايي
  • که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآيم
    من که در کوچه او ره ندهندم به گدايي