167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • چه شد گو باش گامي تا در کام
    چو پا نبود چه يک فرسخ چه يک گام
  • از اين در کان به روي هر دو باز است
    ره آمد شد ناز و نياز است
  • ز هر چيزي که هست از ما بر آن کوي
    برون آريد از اين در کشته مشکوي
  • در آن وادي که ميل دل زند گام
    چه باشد جان که او را کس برد نام
  • چه درد است اين که در دل گشته انبوه
    دلست اين دل نه هامون است و نه کوه
  • به من سرد است و با دشمن به جوش است
    باو در گفتگو، با من خموش است
  • بدان هم نيز مي ماند از آن رو
    که کرد او آنچه در يک مه به نيرو
  • چو يکسر خاطرش با خويشتن ديد
    چو يک جان با خود او را در دو تن ديد
  • هفت اورنگ جامي

  • وان که با نفس تو چه صبح و چه شام
    مي نهد گام سعي در پي کام
  • کاسمان و زمين و هر چه در او
    باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو
  • صبر و هوشش فتاده در کم و کاست
    گه به جا مي نشست و گه مي خاست
  • همي گشت چون باد در گرد و خاک
    به هر دشت و وادي به صد ترس و باک
  • نه در طبع اهل خرد رد چو من
    يکي لقمه از وي به از صد چو من
  • حذر کن ز راهي که رو در شر است
    که آن ره سوي چه تو را رهبر است
  • به ز خود بين همه نيک و بد را
    در ره نيک و بد افکن خود را
  • جامه کند از تن و زد غوطه در آب
    تن فرو شست و بر آمد به شتاب
  • بانگ بر وي زد که خيز اي سست کيش
    کز تو حيران مانده ام در کار خويش
  • روز و شب اين بود کار و بار او
    فاش شد در شهر و کو کردار او
  • يک طرف در جلوه با هم جوق جوق
    چون تذرو از تاج و چون قمري ز طوق
  • دل به وفاي تو گرو بوده ام
    بي سر و پا در تک و دو بوده ام
  • گر چه به خود نيست کج اندام «الف »
    بين که چه سان کج شده در «لام الف »
  • ز بس رفتار کز اسپ و شتر بود
    در و دشت از هلال و بدر پر بود
  • بياباني در او جز دام و دد ني
    به جز روباه و گرگ از نيک و بد ني
  • ز بس در ياد او گم کرد خود را
    بشست از لوح خاطر نيک و بد را
  • به سر برد اينچنين در گريه و سوز
    نه شب را گفت شب ني روز را روز