167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • در سر و در شکم ز شور و بلا
    آب و خون شد ز هول مغز و جگر
  • بر تيز خيز کوهي تند سبک رکاب
    رخشي چو باد در تک و چون چرخ در مدار
  • من بنده سال سيزده محبوس مانده ام
    جان کنده ام ز محنت در حبس و در حصار
  • گيرم به مدح و شکر و ثناي تو هر زمان
    هر پايه اي ز تخت تو در در شاهوار
  • تيغ و رخشت آبدار و تابدارست و ظفر
    در سر آن آبدار و در تن اين تابدار
  • آنکه دارد مغز پيش تو نيايد در مصاف
    وآنکه آمد پيش تو بي دل شود در کارزار
  • هر هفته انده دگر آري به روي ما
    رنجي دگر به هر گه در ليل و در نهار
  • مرا بدان تو که در پارسي و در تازي
    به نظم و نثر ندارد چو من کس استقلال
  • من خود ز وام ها که درو غرقه گشته تن
    با دهر در نبردم و با چرخ در جدال
  • گه بگذرد ز آب دو چشمم کليم وار
    گه در شود در آتش دلم راست چون خليل
  • گر روز من ثنا کنمش بر ملا به نظم
    در شب همي به نثر دعا در خلا کنم
  • بگرد ملک تو عز تو در مجال و مدار
    به پيش تخت تو بخت تو در سجود و قيام
  • حسام در دل هر کس چو نار در کوره
    عمود بر سر هر يک چو پتک بر سندان
  • اوج تو جويم ز چرخ چه داريم در حضيض
    عز تو جويم ز دهر چه داريم در هوان
  • چو رنج هجران در کوه سنگ تو بر تو
    چو زلف خوبان در حوض آب چين بر چين
  • که يافته ست در احکام عدل چون تو حکم
    که داشتست در اطراف ملک چون تو نگين
  • بر کوه رزم کردم و در بيشه صف دريد
    در حمله بر نتافتم از هيچ کس عنان
  • ذکا و ذهن تو در سبق وامق و عذرا
    سخا و طبع تو در عشق خسرو و شيرين
  • نگذاشت جود و عدل تو اي اصل جود و عدل
    در دهر هيچ مفلس و در خلق يک حزين
  • هم گونه هر شادي در باغ طرب مي خور
    هم زانوي هر نصرت در صدر طرب بنشين
  • در ديده عدوش ز خون رست لعل گل
    آن لعل گل که رست در آن ديده خار کن
  • غلاماني همه کاري به بزم و رزم شايسته
    همه چون شيد در مجلس همه چون شير در ميدان
  • فراوان مرکب تازي که از مجنونشان نسبت
    همه چون ابر در رفتن همه چون چرخ در جولان
  • در ملک ديد هيچکس اين رتبت و شرف
    در جود داشت هيچ کس اين قدرت و توان
  • تو بر سرير و آنکه تو را دوست در سرور
    تو باهواي خويش و عدو مانده در هوان
  • آنکه وصف او نگنجد هيچ کس را در يقين
    وانکه نعت او نيايد هيچ کس را در گمان
  • تا همي دولت بود در دولت عالي به ناز
    تا همي نعمت بود در نعمت باقي بمان
  • بر من رفته دل تفته دماغ از هجر او
    شد سيه در گفتگو آمد جهان در مشغله
  • بدسگالان تو را جانها و دلها روز و شب
    از غمان در وسوسه وز اندهان در ولوله
  • در هر شکن زلف تو بندي و فريبي
    در هر نظر از چشم تو غنجي و دلالي
  • در نعمت تو هر روز به موج آرم بحري
    در مدح تو هر روز به عرض آرم کاني
  • با وصلت هجران تو اي دوست نخواهم
    کز وصلت تو در نورم و از هجر تو در نار
  • گويي هر زر و سيم که داشت در مغز دل
    خاک به رخ برفشاند سنگ به دل در نهاد
  • تا شد گشاده ما را يک در به صحبتش
    بر ما ز شادماني صد در فزون گشاد
  • بپا اندر جهان دايم که کيهان را تو در خوردي
    بزي شادان به عالم در که عالم را تو مقصودي
  • در تن خزد ز بويه وصل تو مور مور
    در من جهد ز انده هجر تو مار مار
  • سر در کشم به جامه در از شرم زير زير
    گريم ز فرقت تو دل آزار زار زار
  • در بزم تو گل است در آميخته به هم
    با هم نثار زر بود و هم نثار گل
  • حق دستيار من شد و من دستيار عدل
    من در پناه ايزد و دين در پناه من
  • امروزم ار ز هجر زدي در دو ديده خاک
    بس شب که تو به وصل در او توتيا شدي
  • در آتش و آبم کند ار چرخ عذاب
    بيرون آيم چو زر و در زآتش و آب
  • آن را که تو در دلي خرد در سر اوست
    وآن را که تو رهبري فلک چاکر اوست
  • در محنت شو خوش و مکن نعمت ياد
    شو در ده تن که داد کس چرخ نداد
  • من دوش که از هجر تو در تاب شدم
    جان تو که گر چو شمع در خواب شدم
  • در بسته به تو مهر و وفا يک عالم
    مانده ز تو در خوف و رجا يک عالم
  • من گاه در آتش و گه اندر آبم
    سنگم که به من هر چه رسد در يابم
  • من دوش که از هجر تو در تاب شدم
    جان تو که گر چو شمع در خواب شدم
  • از بس تنگي که دارد اين چشم و دهان
    نه گريه در اين گنجد نه خنده در آن
  • ديوان فيض کاشاني

  • سرها ز تو پر غلغله جانها ز تو پر ولوله
    تنها ز تو در زلزله دلها ز تو در حالها
  • دادي بتانرا آب و رنگ در سينه دل مانند سنگ
    در شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها