167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • نرسد بادي ازين ره که به پيشش ندوند
    کز خداوند خبر چيست در آن وز چه پيام
  • هر که بگذشت به خاک در دولت اثرت
    يافت بر وفق ارادت همه کار و همه کام
  • کام حاصل نشود وحشي ازين گفت و شنود
    در ره فکر منه گام و زبان بند به کام
  • گرمي مهر تو هردم مي شود در دل ز ياد
    تا ز ماه عارضت بنمود خط عنبرين
  • شد بهار اما چه خوشحالي مرا چون بي قدش
    شاخ گل در ديده مي آيد چو ميل آتشين
  • بلبل از گل در شکايت غنچه خندان از نشاط
    گل پريشان زين حکايت بر جبين افکنده چين
  • غنچه گو دلتنگ شو کو خرده اي دارد به کف
    کز نسيمش کيسه پردازيست هر سو در کمين
  • تا چرا خود را نمي بيند ز نامش سر فراز
    رخنه ها در سينه کرد از رشک عينش حرف سين
  • ز برج عدلش ار خورشيد بر باغ جهان تابد
    به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
  • فتاده گرگ را با ميش در ايام او وصلت
    صداي نغمه سور است و آواز ني چوپان
  • مگر با جود او انداخت دريا پنجه در پنجه
    وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان
  • به جرم چين ابرويي زند مريخ را گردن
    در آن ايوان که دارد قهرمان قهر او ديوان
  • در آن ميدان که صف بندند گردان دغا پيشه
    اجل از جا جهاند رخش و پيش صف دهد جولان
  • جهاني از زمين آن بادپاي برق سرعت را
    که برق و باد را پيشي دهد در پويه سد ميدان
  • ز خاکش مايه هر چار عنصر در سکون اما
    شود آتش به هنگام شتابش اصل چار ارکان
  • کند کاري که وقتي کشتي نوح نبي کرده
    چو در صحراي کين از خون دشمن سرکند توفان
  • برآري از نيام قهر شمشيري که در آتش
    برآرد غسل هر جان کز لباس تن شود عريان
  • ز آبش قطره اي گر در زلال زندگي افتد
    سرا پا زخم گيرد ماهي اندر چشمه حيوان
  • چو بگشايد خدنگ قهر و راند تيغ کين گردد
    از اين يک رخنه اندر سنگ وزان يک رخنه در سندان
  • در آن ايوان که باشد قابض ارواح بر مسند
    کمان او بود حاجب سنان او بود دربان
  • حسام قهر او را مرگ روز کين بگنجاند
    جهان اندر جهان جان در ميان قبضه و يلمان
  • ز تيغش هر دهن کز پيکر دشمن پديد آيد
    نهد در وي ز پيکان پياپي رشته دندان
  • به نام ايزد چه بستاني در او سد گلبن دولت
    ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وي خندان
  • به حق خود عمل فرماي يعني بگذران از وي
    اگر وحشي به گستاخي صفيري زد در اين ميدان
  • در آن مصاف که باشد اجل سراسيمه
    ز گير و دار جوانان و هاي و هوي يلان