167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • گر ز بزم خرمت بادي وزد در بوستان
    آورد گلبن به جاي گل لب پر خنده بار
  • مي روي اندر سر راه وداعت مرد وزن
    پاي در گل مانده اند از آب چشم اشکبار
  • تو هنوز اندر کنار شهر و اينها در ميان
    آه اگر از شهر يک منزل روي اي شهريار
  • دست از ترياک کوتاه است و جان اندر خطر
    پا نهي تاريک شب چون بر در سوراخ مار
  • هر جماعت در خيالي هر گروه اندر غمي
    اين که چون آرام گيرد وان که چون گيرد قرار
  • مفلسان در غم که ديگر کيسه ها چون پر کنند
    اولا وحشي که پر مي کرد سالي چند بار
  • تا چنين باشد که باشد در شمار شهر و کوي
    چون شود بر روي صحرا خيمه اي چند استوار
  • اي دل تورا نويد که پيدا شدش کليد
    آن در که بسته بود به روي تو استوار
  • جايي رسيده کار که در خاک پاک يزد
    حد نيست باد را که کند زور بر غبار
  • هر پسر را کان پدر باشد به استصواب اوست
    هر چه گيتي پرورد در تحت امر اختيار
  • لطف و قهرش سبزه پرور سازد و گوهر گداز
    قطره در قعر سقر ، وندر تک دريا شرار
  • در طلوع مهرش ار با پرتو خور سردهند
    پيش از او آيد به غرب از شرق تا پاي جدار
  • در خور اوصاف آصف نيست وحشي اين مقال
    شو به عجز خويش قائل بر دعا کن اختصار
  • کوس کين با تو در اين عرصه پر فتنه که زد
    که نگرديد علم بر سر او شمع مزار
  • گو بيا کان و ببين دست گهر بارش را
    خيز گو ابر و کف همت او در نظر آر
  • گر گدايي در هم اندوز و مرقع پوش نيست
    از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دينار گل
  • تا ميان بلبل و قمري شود غوغا بلند
    مي زند ناخن بهم از باد در گلزار گل
  • نخل اگر از موم سازي در رياض روضه اش
    گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل
  • گر وزد بر شاخ گل باد سموم قهر تو
    از دهن آتش دمد در باغ اژدر وار گل
  • کي تواند چون گل گلشن شود بلبل فريب
    گر کشد بر تخته در باغ را نجار گل
  • غنچه سان سر در گريبان آر وحشي بعد ازين
    بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل
  • در گلستان دل افروز جهان ما را بس است
    پنبه مرهم که کنديم از دل افکار گل
  • گر به اندازه قدر تو و صدر تو زيند
    کس در ايوان تو برنگذرد از صف نعال
  • ور شود روز بدانديش تو شب را نايب
    همه در شب گذرد تا به گه روز قيام
  • تن خصم تو چه شهريست که شاهش بکشد
    کوچه هاي پر از آشوب در او راه مسام