167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • به آواز دف و ني خاکبوس دير مي گويد
    بيا خاک در ميخانه باش و کامراني کن
  • نگه خوبست مستغني زد اما آن نه در هر جا
    بود جايي که بايد گفت چشمي بر قفا مي کن
  • سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست اين
    به استغنات ميرم گه نگاهي زير پا مي کن
  • وصلي نمودي اي فلک پوشيده سد هجران در او
    تو خود موافق گشته اي کار نفاق کيست اين
  • ره آوارگي در پيش و از پي ديده حسرت
    وداعي نام نه اين را و چشمي بر نگاهم کن
  • به کنعانم مبر اي بخت من يوسف نمي خواهم
    ببرآنجا که کوي اوست در زندان و چاهم کن
  • تو خوش بيا جولان کنان گو جان ما بر باد رو
    اي خاک جان عالمي در عرصه جولان تو
  • دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
    اگر با من رفيقي مي روم آماده ره شو
  • چيست اشاره چون زيم حکم چه مي کند بگو
    در بد و نيک عشق من رد و قبول خوي تو
  • وحشي اگر نه رشک زد دست نگار خويشتن
    گريه که مي کند گره در گذر گلوي تو
  • يک بار نباشد که نيازرده ام از تو
    در حيرتم از خود که چه خوش کرده ام از تو
  • وقتي نگاهي رسم بود از چشم سنگين دل بتان
    آن رسم هم منسوخ شد در عهد استغناي تو
  • چو خواهد بي گناهي را کشد احوال من پرسد
    که آن بي خانمان پيدا نشد در صحبت من کو
  • مگو در بزم او دايم به عيش و عشرتي وحشي
    کدامين عيش و عشرت ، مردم از غم ، عشرت من کو
  • نگاه گرم آتش در حريف انداز مي خواهم
    بر اين دل کز محبت سرد شد آتش فشاني کو
  • سر در نقاب خواب کش اي بلهوس که تو
    بي يار زنده اي و نداري حجاب از او
  • رخنه چو ميفتد به دل بسته نمي شود به گل
    گو مژه تر مکن به خون خاک در سراي تو
  • شعله اي مي بايدم سوزان که ننشيند ز تاب
    گر بجوش آيد ز خون گرم سد توفان در او
  • خانه دل را به دست شحنه اي خواهم کليد
    چند بر بالاي هم اسباب سد زندان در او
  • تند سويم به غضب ديد که برخيز و برو
    خسکم در ته پا ريخت که بگريز و برو
  • منه ز دست چو نرگس پياله خاصه در اين دم
    که لاله مي دهد و مي خورد غزاله پياله
  • تا گرم گردد هر زمان هنگامه اي در کوي تو
    طفلان بازي دوست را زنجير اين ديوانه ده
  • گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده
    ببين کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده
  • به هر کس گفته بي تقريب وحشي عرض حال خود
    که در بزمت به اين تقريب يک دم بيشتر مانده
  • نهاني چند حرفي با تو از احوال خود دارم
    در اين انديشه ام کز غير مي ماند نهان يا نه