167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • نه از سوز محبت بي نصيبم همچو پروانه
    که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم
  • در آغاز محبت گر وفا کردي چه مي کردم
    دل من برده بنياد جفا کردي چه مي کردم
  • در آن مجلس که او را همدم اغيار مي ديدم
    اگر خود را نمي کشتم بسي آزار مي ديدم
  • در هواي گلشني سد ره چو مرغ بسته بال
    کرده ام آهنگ پرواز و بجا افتاده ام
  • گر نمي پويم ره ديدار عذرم ظاهر است
    بسکه در زنجير غم ماندم ز پا افتاده ام
  • مگو وقتي دل سد پاره اي بودت کجا بردي
    کجا بردم ز راه ديده در دامان خود کردم
  • همچو وحشي نيم بسمل در ميان خاک و خون
    مي تپم و آن شوخ پندارد که بازي مي کنم
  • بزم فراغ آراست دل کو بي محابا غمزه اي
    کش من ز راه چشم خود سر در سراي او دهم
  • دست غم اندر جيب جان پاي نشاط اندر چمن
    پيراهنم سد چاک و من گل در گريبان مي کنم
  • ميسر چون نشد وحشي که بينم خلوت وصلش
    به حسرت بر در و ديوار کويش ديدم و رفتم
  • چو ديدم خوار خود را از در آن بيوفا رفتم
    رسد روزي که قدر من بداند حاليا رفتم
  • بر آن بودم که در راه وفايش عمرها باشم
    چو مي ديدم که ازحد مي برد جور و جفا رفتم
  • ز وحشي بر در او بدترم بلک از سگ کويم
    ازين بدتر شوم اينست اگر بخت نژند من
  • پا به حرمت نه در اين وادي که موسي حد نداشت
    گرد نعلين از تجليگاه طور انگيختن
  • دست کردن در کمر با عشق کاري سهل نيست
    فتنه اي نتوان ز بهر خود به زور انگيختن
  • رسته گلم ز بام و در جاي دگر چرا روم
    با گل خود چه مي کنم سبزه باغ ديگران
  • عزت سگ هست در کوي تو وحشي خود چه کرد
    گر چه عاشق خوار مي بايد، چنين خوارم مکن
  • من آن نيم که بدي سر زند ز ياري من
    درآ خوش از در ياري و احتراز مکن
  • هر کس که آمد غير ما در بزم وصلش يافت جا
    ما بر سر راه فنا با خاک يکسان همچنان
  • رقيبا پر دليري بر سر آن کوي و مي ترسم
    که تيغي در غلافست اين طرف يعني که آه من
  • چه کم مي گردد از حشمت بلاگردان نازم کن
    نگاهي چند ناز آلوده در کار نيازم کن
  • برون آور ز جيبت آن عنايتها که مي داني
    کليدي وز در زندان غم اين قفل بازم کن
  • رو به شهر و ملک خويش آورد هر آواره اي
    وحشي بي خان و مان در کوه و صحرا همچنان
  • غنچه کي خندد به روي بلبل شب زنده دار
    گر نيندازد نسيم صبح خود را در ميان
  • غنچه با مرغ سحر خوان سرگران گرديده بود
    از کناري باد صبح انداخت خود را در ميان