167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • اي که در باغ نکويي بتو نبود مانند
    گل برخسار نکو سرو ببالاي بلند
  • در جهان گر نبود هيچ کسي غم نخورد
    زآنکه درويش تو نبود بکسي حاجتمند
  • دست تدبير کسي پاي گشاده نکند
    چون دلي را سر گيسوي توآرد در بند
  • در عشق يار از سر جاني که داشتم
    برخاستم که جان ننشيند بجاي يار
  • گر در رضاي يار رود جان و دل ازاو
    عاشق بترک هردو بجويد رضاي يار
  • درمان ز کس طلب نکند دردمند دوست
    در عافيت نظر نکند مبتلاي يار
  • در کتاب ما نمي گنجد حروف
    درحساب ما نمي آيد عدد
  • صعب باشد در دل شوريده عشق
    گرم باشد آفتاب اندر اسد
  • در ره عشقت براق همتم
    مي زند بر توسن گردون لگد
  • خامشي بهتر که نتوانم گرفت
    خيمه گردون چو خرگه در نمد
  • عاشق از چرخ و ز انجم برترست
    اختر عاشق نيايد در رصد
  • از کلام او خلايق بي خبر
    وز مقام او ملايک در حسد
  • در کوي عشق اگر تو گدايي کني منال
    کاينجا تو باخزينه قارون نيامدي
  • گر کفش تو دريده (شود) در رهش مرنج
    کاينجا تو با درفش فريدون نيامدي
  • اي شعر بهر نظم تو جز در صفات دوست
    بسيار فکر کردم و موزون نيامدي
  • آن کو متاع جان نکند ترک، رخت او
    در خانه به که لايق بازار مانبود
  • آن مرد کاردان که همه ساله کار کرد
    خاکش دهند مزد که در کار مانبود
  • در کيسه قبول منه گر چه زر بود
    آن نقد را که سکه دينار ما نبود
  • جان بداديم بپيش در آن يار که او
    از پس پرده رخي همچو نگارستان داشت
  • خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود
    وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح
  • بآب چشم برين خاک در نهال اميد
    بسي نشاندم و بسيار برنمي آيد
  • فصل بهار وصل چو دورست،غنچه وار
    در پوست مانده ام،بشکفتن نمي رسم
  • اندر صفات دوست چگويم سخن چو من
    در وصف حال خويش بگفتن نمي رسم
  • در آن زمان که عرق کرده بود آدم را
    بروي زرد زشرم گناه پيشاني
  • پس هر پرده همچون درنشستم
    ولي نگشود در برما رخ تو
  • نظر در خود کنم باشد که روزي
    ازين پرده شود پيدا رخ تو
  • هرکرا عشق تو در بزم بزم ازل جامي داد
    گر چه مستي نکند تا بابد مخمورست
  • همه در بزم از دست (تو) نالم چون چنگ
    تا که ابريشم رگ برتن چون طنبورست
  • در شهر اگر زماني آن خوش پسر برآيد
    ازهر دلي و جاني سوزي دگر برآيد
  • ازبهر چون تو دلبردر پاي چون تو گوهر
    ازابر در ببارد وز خاک زر برآيد
  • باري بچشم احسان در سيف بنگراي جان
    تا کار هر دو کونش زآن يک نظر برآيد
  • اي که در جلوه گه حسن تو چون طاوسي
    ديگران پاي سياهند بپر پوشيده
  • تاچه معنيست درين صورت پنهان کرده
    تا چه درست در اين حقه سرپوشيده
  • آفتابي که برهنه رو ميدان شماست
    خلعت نور ز رخسار تو در پوشيده
  • گوهر مهر تودر طينت اين مشتي خاک
    همچنانست که در آب حجر پوشيده
  • آتش هجر تو اندردل هر قطره آب
    راست چون در رگ کانست گهر پوشيده
  • با چنين نقش که دارد زتو ديوار وجود
    نشوي از پس هر پرده چو در پوشيده
  • اينت اعجوبه که در پيش دوکس بر يک چشم
    منکشف باشد و بر چشم دگر پوشيده
  • حامل بار محبت شد وآگاه نبود
    زآنک در زير رمادست شرر پوشيده
  • آشکارا نتوان کرد قضايي که براند
    در ميان عشق توچون سر قدر پوشيده
  • بشادي دل سيف فرغاني اي جان
    بتو داده جان در عوض غم گرفته
  • برهنه گر شود آب روان جان بيني
    چو در پياله شراب از قرابه بدنش
  • مرا که در طلبش خضروار مي گشتم
    چوآب حيوان ناگاه بود يافتنش
  • عشقت آمد در درونم از حجاب خود برون
    رفتم و اينجازبهر کشف آن راز آمدم
  • گر نوازي ور زني هرگز ننالم بي اصول
    کز در تسليم با هرپرده دمساز آمدم
  • سيف فرغاني همي گويد بيا خونم بريز
    زآنکه من در کشتن خود با تو انباز آمدم
  • درپيش شمع حسن تو بالي زدم برخاستم
    پروانه وار ازعشق توافتاد در پرآتشم
  • گر خاطر چون بحر من در سخن راشد صدف
    ازسينه پرسوز خود من کان گوهر آتشم
  • من آن چراغ دولتم از نور قدس افروخته
    چون شمع در مشکاة دل دايم مصور آتشم
  • عشق آتشست وهيمه جان اين پرورش يابد ازآن
    نوريست در کانون دل زين هيمه پرور آتشم
  • ازمعجزات عشق تو ز آب حيات عشق تو
    در وکر سينه مرغ شد همچون سمندر آتشم
  • در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامي
    عشقت بداد مارا جامي بدوست کامي
  • در سايه مانده بودم چون ميوه نارسيده
    خورشيد عشقت آمد ازمن ببرد خامي
  • در پيش صف خوبان از دلبري بيفگند
    محراب ابروي تو سجاده امامي
  • اندام همچو آبت در جامه منقش
    چون باده مروق اندر زجاج شامي
  • فرهاد وار در پس هر سنگ بي دليست
    بيگانه خسروست که شيداي عشق تست
  • اي آسياي سودا اندر سرتو گردان
    در ناو قالب خود چون آب دان روان را
  • تو کرده اي زمستي در خانه دود هستي
    تاريک دل نبيند آن شمع روشنان را
  • در بوته مجاهده گشتم چو سيم صافي
    اکنون زغش خويش برستم که کاه ديدم
  • دولت بصدر صفه الاالهم رسانيد
    از بس که آستان و در لا اله ديدم
  • زهي از زلف تو جان حلقه در گوش
    سماع قول تو نايد ز هر گوش
  • سخن گويي و رو در پرده داري
    همه بي بهره اند از تو مگر گوش
  • تا عشق تو درين دل تاريک ره برد
    شد نور شمع تعبيه در پيه خام چشم
  • چشمم زگريه گر برود هست در سرم
    نور خيال روي تو قايم مقام چشم
  • اي دل زديده آب روان دار تا برد
    روزي بسوي خاک در او سلام چشم
  • نور حسنيست درآن روي،بدان ملتفتم
    من در آن آينه از بهر صفا مي نگرم
  • سيف فرغاني در غير نظر چند کني
    گل چو دستم ندهد زآن بگيا مي نگرم
  • قلم عشق کند درج بنسخ کونين
    در خط علم تو مجموعه ما او حي را
  • در کتب مي نگري،راه رو و کاري کن
    کآينه حسن نبخشد رخ نازيبا را
  • تا تو در گوش دل خويش کني کردستند
    پر ز لؤلوي معاني صدف اسما را
  • عاشق روي ترا در دين عشق
    غير تو کفرست و ايمانش تويي
  • در وصف تو که بهره ما زآن حکايتيست
    آنکس فصيح تر که خموشي زبان اوست
  • ملک خسرو بود دنيا عشق ازو سيريم داد
    شور شيرين در سرم رفت از شکر بازآمدم
  • در شب ادبار من مرغ سعادت پر بکوفت
    چون خروس از خواب خوش وقت سحر بازآمدم
  • آن صفا کز کفر عشقت در دلم تأثير کرد
    هرگز آن حاصل نيايد زين مسلماني مرا
  • از لب افشاندي گهر تا زد کمان آرزو
    تير حسرت در جگر زآن لعل پيکاني مرا
  • غوره در چشمم مکن چون ز اشک عنابي چکيد
    ناردان بر روي ازآن ياقوت رماني مرا
  • ثابتم در کار و ازعشقش بگردم دايره است
    زين ميان چون نقطه بيرون کرد نتواني مرا
  • در هلاک من چو هجرانت سبک دستي نکرد
    بر درت از بهر وصلست اين گرانجاني مرا
  • در فراخاي جهان از ازدحام عاشقان
    جاي جولاني نماند از تنگ ميداني مرا
  • از عطاهاي يد اللهي بدست خود بنه
    در دلم اسرار و آن اسرار را مستور دار
  • تا شکروار از مگس دردسري نبود مرا
    انگبينم در درون پوشيده چون زنبوردار
  • پيش ازين تقصير کردم بعد ازين در حضرتت
    همتم را بر اداي خدمتت مقصور دار
  • بنده عشق توام زآن پادشاهي مي کنم
    دولتي دارم که در کويت گدايي مي کنم
  • بارگير نفس شان در هر قدم جاني بداد
    تا بدين منزل رسانيدند بار خويش را
  • ديگران از ترک جان در راه جانان قاصرند
    زين شتر دل همرهان بگسل مهار خويش را
  • هر زمان در حلقه زنجير زلفت مي کشند
    يک جهان عاشق دل ديوانه سار خويش را
  • عقل در کفر و دين سخن گويد
    عشق بيرون ازين سخن گويد
  • آن بيک شبهه در گمان افتد
    وين ز حق اليقين سخن گويد
  • ما دو سر در يکي گريبانيم
    چون جداما (ن) کند دو پيرهني
  • در بهشت اميد ديدارست و گردد چون بهشت
    هر مقامي کند رو جلوه کني ديدار خويش
  • هر بهاري در بر آرد شاهد زيباي گل
    هر زمستان چون بسازدگلبني با خار خويش
  • بنده در وصف تو بسيار سخنها گفتي
    اگر از آب نرفتي بزبان شيريني
  • اي گرفته زحديث تو جهان شيريني
    از تو در کام دل ودر لب جان شيريني
  • شکر و شهد مرا بهر غذاي دل وجان
    در لب لعل تو دادند نشان شيريني
  • چند در حسرت خود کام کني تلخ مرا
    از لب چون شکر خود بچشان شيريني
  • گر چه در عهد تو بسيار نکويان هستند
    روح ليسيده زلبشان بزبان شيريني
  • در دعوي هواي تو عشاق صادقند
    زيرا که هست شاهد رويت گواهشان
  • خال تو ديده اند و بزلف تو داده دل
    آن دانه در فگند درين دامگاهشان
  • با بال چون نگارگه جلوه در بهار
    طاوس رشک برده زپر کلاهشان