167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • وحشي آمد بر در رد و قبولت حکم چيست
    رفت اگر نبود اجازت ور بود رخصت نشست
  • بنده اي چون من که خواهد از تو قيمت يک نگاه
    آورد گر ديگري در بيعش از تقصير کيست
  • ساختي کارم به يک پرسش که در کارت که بود
    سخت پرکاري نمي دانم که استاد تو کيست
  • گر خروشان نيستي وحشي ز درد بي کسي
    چيست اين فرياد و در کنج غم آباد تو کيست
  • دل را کمند شوق که خواهد گلو فشرد
    آن پيچ و تاب تعبيه در تار موي کيست
  • هر زمان در مجمعي گردي چه داني حال ما
    حال تنها گرد، تنها گرد، مي داند که چيست
  • سال نو آمد غم بيهوده خوردن خوب نيست
    مي بخور وحشي خدا داند که در آينده چيست
  • خنجر کشي که ما ز تو قطع نظر کنيم
    کي مي بريم از تو ، ترا در خيال چيست
  • در صلات عاشقان دوري و تنهاييست رکن
    گو قضا کن طاعت خود هر که اينش کيش نيست
  • انگبين زهر هلاک تست با دوري بساز
    اي مگس مرگ تو در نوش است اندر نيش نيست
  • در حشر چو بينند بدانند که وحشيست
    آنرا که تني غرقه به خون هست و کفن نيست
  • به هر که خواه نشين گر چه اين نه شيوه تست
    که از تو در دل ما راه بدگماني نيست
  • در بيان حال خود وحشي سخن سربسته گفت
    نکته دان داند که هر کس محرم اين راز نيست
  • تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نيست
    عشق خود نيست اگر تا نفس آخر نيست
  • مي رسدت اي پسر بر همه کس ناز کن
    حسن و جمال ترا ناز تو در کارهست
  • در گلستاني چو شاخ گل نمي جنبي ز جا
    مي توان دانست کاندر پاي دل خاريت هست
  • وحشيم من کي مرا وحشت گذارد پيش تو
    گر چه مي دانم که در بزم تو گنجاييم هست
  • جاي خود در بزم خوبان شمعسان چون گرم کرد
    آنکه اشک گرم و آه آتش آلودي نداشت
  • داشت سوداي رخش وحشي به سر، در هر نفس
    ليک از آن سودا چه حاصل يکدمش سودي نداشت
  • پيش دست و قبضه ات ميرم که خوش مردم کش است
    در کمان ناز تير دلبري پيوستنت
  • گرد هر خشم که از تيغ تو در چشم عدوست
    ناوک حادثه صف برزده چون مژگان باد
  • به زير لب حديق تلخ ، کان بيدادگر دارد
    بود زهري که بهر کشتن ما در شکر دارد
  • عتاب آلوده آمد ، باده در سر، دست بر خنجر
    کدامين بي گله را ميکشد ديگر چه سر دارد
  • کسي دارد خبر از اشک و آه گرم من وحشي
    که آتش در دل و داغ ندامت بر جگر دارد
  • تيغ تيز و دل بي رحم چرا داده خدا
    جوي خون بر در بيداد روان بايد کرد