167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مخزن الاسرار نظامي

  • تازه شد اين آب و نه در جوي تست
    نغز شد اين خال و نه بر روي تست
  • ديوان وحشي بافقي

  • توام سررشته داري، گر پرم سوي تو معذورم
    که در دست اختياري نيست مرغ بند بر پا را
  • اگر داني چو مرغان در هواي دامگه داري
    ز دام خود به صحرا افکني، اول دل ما را
  • نصيحت اينهمه در پرده ، با آن طور خودرايي
    مگر وحشي نمي داند، زبان رمز و ايما را
  • چند به دل فرو خورم اين تف سينه تاب را
    در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
  • با تو اخلاصم دگر شد بسکه ديدم نقض عهد
    من که در آتش نگردانم عيار خويش را
  • گنج صبري بيش ازين در دل به قدر خويش بود
    لشکر غم کرد غارت نقد اين گنجينه را
  • چهره خاک آلود وحشي مي رسد چون گرد باد
    از کجا مي آيد اين ديوانه سر در هوا
  • کي دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غير
    دم مزن از عشق اگر ره مي دهي بر ديده خواب
  • گريه بس کرده ام اي جغد نشين فارغ بال
    که خطر نيست در اين خانه ز سيلاب امشب
  • مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که مي بينم
    رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب
  • شرر در جان وحشي زد غم آن يار سيمين تن
    ز وي غافل مباشيد اي رفيقان تا سحر امشب
  • نمي دانم که باز اي ابر رحمت بر که مي باري
    که بينم در کمينگاه نظر سد ناوک اندازت
  • ياد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
    خوي گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست
  • از سرود درد من در بزم او افتاد شور
    ني ز درد من بناليد و فغان از رود خاست
  • وحشي از من مطلب صبر بسي در غم دوست
    اندکي گر بودم صبر ز من بسيار است
  • پيش از آنروز که ميرم جگرم را بشکاف
    تا ببيني که چه خونها ز توام در جگر است
  • بازم از نو خم ابروي کسي در نظر است
    سلخ ماه دگر و غره ماه دگر است
  • عشق است که سر در قدم ناز نهاده
    حسن است که مي گردد و جوياي نياز است
  • وحشي تو برون مانده اي از سعي کم خويش
    ورنه در مقصود به روي همه باز است
  • عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنيست
    بي خرد وحشي که در انديشه سامان ماست
  • لطف آمد و تلافي سد ساله مي کند
    خشم ارچه کرد هر چه در اين يک دو هفته خواست
  • وه چه بامست که جاروب کشش ديده من
    جان من بنده آن پاي که در خدمت تست
  • بي زبان مرغي که در کنج قفس دم بسته بود
    سد زبان گرديده و سوي گلستان آمدست
  • آنکه بي ما ديد بزم عيش و در عشرت نشست
    گو مهيا شو که مي بايد به سد حيرت نشست