167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان ناصر خسرو

  • رنگ و مژه و بوي و شکل هست در اين خاک
    يا همي اينجا درآورند ز بيرون؟
  • به شهر و برزن خود در چه يابي
    جز آن کان اندر آن شهر است و برزن؟
  • از کين بت پرستان در هند و چين و ماچين
    پر درد گشت جانت رخ زرد و روي پر چين
  • لعنت کنم بر آن بت کو کرد و شيعت او
    حلق حسين تشنه در خون خضاب و رنگين
  • چون خار و خس قوي شد زه کرد خوگ ملعون
    در باغ و زو برآمد قومي همه ملاعين
  • در بوستان دنيا تا خوگ زاد ازان پس
    تلخ است و زشت و گنده خوش بوي و چرب و شيرين
  • در تن خويش ببين عالم را يکسر
    هفت نجم و ده و دو برج و چهار ارکان
  • هشيار باش و راست رو و هر سوي متاز
    در جوي و جر جهل چو اين ماهيان هيون
  • تو را خانه دين است و دانش، درون شو
    بدان خانه و سخت کن در به فانه
  • گرگ، از رمه خواران و رمه، در گيا چران
    هر يک به حرص خويش همي پر کند دره
  • چيزي همي عجب تر از اين تن چه بايدت
    بسته به بند سخت در اين نيلگون کره؟
  • اين جان پاک تو ز چه رو مانده است اسير
    پنهان در اين حوران و دست و کران بره؟
  • بنگر که چون به حکمت در بست کردگار
    سفره ي تو را و مطهره را سر به حنجره
  • هر که در ره با گله ي خوگان رود
    گرد و درد و رنج يابد زان گله
  • خم ز نون پشت تو هم در زمان بيرون شود
    گر تو خم آرزو را از شکم بيرون کني
  • خانه اي کرده ستي اندر دل ز جهل و هر زمان
    آن همي خواهي که در وي نقش گوناگون کني
  • موش و مار اندر خزينه ي خويش مفگن خير خير
    گر نداري در و گوهر کاندرو مخزون کني
  • جان به صابون خرد بايدت شستن، کين جسد
    تيره ماند گر مرو را جمله در صابون کني
  • آرزو داري که در باغ پدر نو خانه اي
    برفرازي وانگهي آن را به زر مدهون کني
  • کوه از غم بي باکي و طغيان تو نالد
    بيهوده تو چون در غم طوغان و ينالي؟
  • مکر و حسد و کبر و خرافات و طمع را
    مپذير و مده ره به در خويش و حوالي
  • مور و ماهي را بر خاک و به دريا در
    نيست پنهان شدن از وي به شب تاري
  • به خوي خوب چو ديبا و چو عنبر شو
    گرچه در شهر نه بزاز و نه عطاري
  • ز بهر چه؟ تا تن به دنيا و دين در
    دهد جان و دل را رهي وار ياري
  • علم را بنياد او کن مر علم را بام او
    از بر و پرهيز شايد گر مرو را در کني