167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • زاشکم مدام سوزش دل در زياد تست
    اين آب هست هيزم آن آتش طلب
  • گر عاشقي بميل سهر در دو چشم کش
    کحل کلام هر سحر از سرمه دان شب
  • در وصف حسن دوست چو خواهي دهن گشود
    اول زبان عشق بيار و لب ادب
  • در آرزوي ميوه باغ وصال تو
    هرگز نگشت غوره اوميد ما عنب
  • ز همت عاشق رويت بميرد تشنه در کويت
    وگر خود خون او باشد بريزد آب حيوانرا
  • اگرچه در خورت نبود غزلهاي رهي ليکن
    مکن عيبش که کم باشد اصولي قول نادانرا
  • بهجران سيف فرغاني مشو نوميد از وصلش
    که دايم در عقب باشد بهاري مر زمستانرا
  • چون توانگر اگرت تحفه نيارم بر در
    همچو درويش بيايم بگدايي بدرت
  • از هواي تو در آفاق بگردد چون باد
    وز براي تو بر آتش بنشيند چو سپند
  • سيف فرغاني در کوي ملامت نه پاي
    اينچنين معتکف کنج سلامت تا چند
  • ملک خسرو برود در هوس بندگيش
    آب شيرين ببرد لعل شکر گفتارش
  • سيف فرغاني نزديک همه زنده دلان
    مرده يي باشي اگر جان ندهي در کارش
  • چاکر تو بر همه کس مهترست
    بنده تو در دو جهان پادشاست
  • روي بهر سو که کنم در نماز
    قبله اگر روي تو باشد رواست
  • در غزل اي دوست دعاگوي تست
    سيف که دشنام تو او را دعاست
  • از جور عشق تو دل و جانم خراب شد
    در مملکت تعدي سلطان اثر کند
  • بعد از چنين ستم چه زيان دارد ار کني
    عدلي که در ولايت ويران اثر کند
  • يک نکته از لب تو دلم را حيات داد
    در مرده آب چشمه حيوان اثر کند
  • گر تو بلطف ياد کني عاشقانت را
    لطفت ز راه دور در ايشان اثر کند
  • يوسف چو پيرهن ببشير وصال داد
    بويش ز مصر تا در کنعان اثر کند
  • اشعار سيف جمله بذکرت مرصعست
    در زر و سيم سکه شاهان اثر کند
  • من مي روم و دلم بر تست
    جان نيز ملازم در تست
  • اي از تن تو شده پر از گل
    پيراهن تو که در بر تست
  • زآن پسته بسيف شکرش ده
    بستان ز وي آنچه در خور تست
  • دهانت را کسي داند صفت کرد
    که او در پسته شکر ديده باشد
  • کسي کو در عرق بيند رخ تو
    بگل بر آتش تر ديده باشد
  • از خون جگر کسي بجز سيف
    در عشق تو ديده تر ندارد
  • زاهل اين خرگاه اطناب تعلق قطع کن
    پس بزن هرجا که خواهي خيمه در پهلوي دوست
  • گردون بماه خويش ز رويت خجل شود
    اين را چو در مقابله آن برآورد
  • بويي ز خاک کوي تو دارد بجيب در
    باد سحر که ناله ز مرغان برآورد
  • خاک در ترا بسر انگشت آرزو
    گويي که چون ادام بنان برگرفته ايم
  • چون برگرفت تشنه بلب آب را ز جوي
    ما از در تو خاک چنان برگرفته ايم
  • ببذل زر نرسد کس بلعل دوست چنانک
    بريسمان نشود منتظم در دندان
  • وصالت خوان سلطانست، ازو محروم محتاجان
    زنانش گوشه يي بشکن که بر در صد گدا داري
  • سپاه ماه بشکستي بدان روي و نمي داني
    کزين دلهاي اشکسته چه لشکر در قفا داري
  • دگر با سيف فرغاني نيايد
    دلي کز وي بريد و در تو پيوست
  • ببوي گل همه ساله چو بلبلم در باغ
    که گل برنگ ز رخسار تو نشان دارد
  • که در هواي تو اين عاشق زليخا مهر
    براي کيد چو يوسف برادران دارد
  • اگر چه در پيت آنکس نراند اسب هوس
    کز اختيار بدست اندرون عنان دارد
  • بمنع دور نگردد چو سيف فرغاني
    هر آن گدا که ازين در اميد نان دارد
  • وآن هلال ابرو که چون ماه تمام
    غره يي در طره شبرنگ داشت
  • سيف فرغاني بصلحش پيش رفت
    گرچه او در قبضه تيغ جنگ داشت
  • در چنگ فراق آهنين پنجه
    باريک شدم چو تار مي نالم
  • پيش رخت که بدر تمامست در جمال
    خورشيد ناقص آمده با آن کمال حسن
  • پرورده همچو بيضه مرغ آفتاب را
    طاوس فر و زيب تو در زير بال حسن
  • در مصلاي عبادت زاحتساب عشق تو
    محو گردد رسم طاعت چون ز آمرزش گناه
  • در بهاي وصل دارد سيف فرغاني سري
    عذر درويشي او از وصل خود هم خود بخواه
  • موسي مناقب تو در الواح خويش خواند
    داود وصف حسن تو اندر زبور يافت
  • سيف فرغاني برو شاگردي او کن خواند
    يک ورق از علم عشقش در دبيرستان دل
  • در فراق تو غزلها گفته ام
    بي شکر کردم بسي حلواگري
  • با چنين عزت که از حسن و جمال
    در مه و خور جز بخواري ننگري
  • گردوکونت دست در گردن کند
    با يکي بايد که سر درناوري
  • نزد او از تاج بر فرق سران
    به بود نعلين در پاي سري
  • دلا با عشق کن پيمان و مي رو
    قدم در نه درين ميدان و مي رو
  • درين کو خفتگان ره نوردند
    درآ در زمزه ايشان و مي رو
  • وگر در ره بزادت حاجت افتد
    از آب روي خود کن نان ومي رو
  • بره تنها رود ره گم کند مرد
    درآ در خيل درويشان و مي رو
  • اگر در ره بجيحوني رسيدي
    درو پيوند چون باران و مي رو
  • ز بند و حلقه زلف تو برده بودم جان
    کمند زلف تو بازم کشيد در حلقه
  • بسان پاي دلم اي صبادر آوردست
    در آن دو زلف چو زنجير و مي شمر حلقه
  • همين که پاي دلي دست دادش اندر حال
    در افگند سر زلفت بيکد گر حلقه
  • ز ديده در بفشانم چو دست سيمم نيست
    که بهر گوش غلامت کنم ز زر حلقه
  • براي گوش تو کرديم حلقها پر در
    که نيست آن لايق آن گوش بي درر حلقه
  • رديف اين در از آن (حلقه) کرده ام کو را
    بگوش تو نرساند کس مگر حلقه
  • در طي تو گر هزار قهرست
    لطفيست بمن رسيده از يار
  • بر در نشسته ديد مرا پرده بر فگند
    بر ره فتاده يافت مرا خوار برگرفت
  • دل خود نماند در دو جهان سيف از آنکه يار
    رسم دل از ميانه بيکبار برگرفت
  • کوي معشوق و در دوست بهست از همه جاي
    ما هم اينجا بنشينيم و بصحرا نرويم
  • روي ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
    کفر سر زلف تو رخنه در ايمان دل
  • از صدف لفظ خويش معني چون در دهد
    گوهر شعرم که يافت پرورش از کان دل
  • مرا گر دست گيري جاي آنست
    که حيران مانده ام در کار رويت
  • بهر دم صورتي در خاطر آيد
    مرا از لفظ معني دار رويت
  • اگر تو پرده برداري از آن روي
    نگنجد در جهان انوار رويت
  • ز روي تو بعالم در اثر هاست
    بهار آنک يکي ز آثار رويت
  • گل سوري چو خار اندر گلستان
    بها ناورد در بازار رويت
  • بديدم از درست ماه بيش است
    عيار حسن در دينار رويت
  • ترا بيند نظر در هر چه دارد
    کسي کو کسب کرد اسرار رويت
  • مشتاق روي خوب تو در انتظار او
    حالي اگر چه داشت بد اما نکو نشست
  • زقوس ابروي تو چون ز خاک برخيزم
    نشانه وارم در سينه تير خواهد بود
  • بياد روي تو در جمع عاشقان اول
    کسي که جان بدهد اين فقير خواهد بود
  • من با چنين ارادت در تو رسم بشرطي
    کز بنده سعي باشد وز همت تو ياري
  • گل را نمي توانم کردن بدوست نسبت
    اي گل بپيش جانان در پيش گل چو خاري
  • گفتم اي دل بي دلارامت کجا باشد قرار؟
    در پي جانان برو،بيچاره فرمان کرد ورفت
  • مرا کرد بيچاره در کار او
    حديثي ز لعل شکربار او
  • از آن بي نشاني که مقصود تست
    نشاني بيابي در اشعار او
  • بر سپاه دل شکست افتاد تا تو سرو قد
    قامتي در صف خوبان چون علم افراشتي
  • بر سر شاخ زبان جز ميوه ذکرت نرست
    تا تو در باغ دلم تخم محبت کاشتي
  • هر صورتي که نقش کند در ضمير من
    انديشه بر خطا بود اندر تخيلش
  • اوشاه بيت نظم جهانست زينهار
    جز مهر و مه رديف مکن در تغزلش
  • آنکس که اسب در پي اين شهسوار راند
    رختش بآب رفت خر افتاد بر پلش
  • بمن آورد از آن دلبر پيامي
    چنان شيرين که شوري در من افتاد
  • بگويش بي تو او را نيم جانيست
    وگر در دست بودي مي فرستاد
  • اي هما سايه قدم از در من بازمگير
    سايه عالي خويش از سر من بازمگير
  • خاک کوي تو که در ديده دلها نورست
    توتياييست زچشم تر من باز مگير
  • تا بوصل تو که جانان مني در برسم
    دلبرا جان من از پيکر من بازمگير
  • او بر در تو از همه خلقست بي نياز
    آنرا که کس تويي بکسانش چه حاجتست
  • درين مغاک که خاکش بخون بيالودند
    در آب دست مزن ورنه بي نماز شوي
  • چو دوست کرد نظر در تو بعد ازآن رضوان
    اگر بخلد برين خواندت بناز شوي
  • بنزد دوست که محمود اوست در عالم
    بحسن سابقه محبوب چون اياز شوي
  • من چو سرباز کشم اسب سخن را در دم
    فکر هرجائيم از دست عنان بستاند