167906 مورد در 0.25 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • جاني که به راه عشق تو در خطر است
    بس ديده ز جاهلي بر او نوحه گر است
  • در ظاهر و باطن آنچه خير است و شر است
    از حکم حقست و از قضا و قدر است
  • دل در بر هر که هست از دلبر ماست
    هرجا جهد اين برق از آن گوهر ماست
  • عشقي نه به اندازه ما در سر ماست
    و اين طرفه که بار ما فزون از خر ماست
  • آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست
    ما در خور او نه ايم و او درخور ماست
  • مي گويد عشق در دو گوشم همه شب
    اي واي بر آن کسي که بي وي خسبد
  • جانها ز خوشي بي سر و پا رقص کنند
    در گوش تو گويم که کجا رقص کنند
  • در خلوت يک زمانه با حق بودن
    از جان و جهان و اين و آن بيش ارزد
  • بي زارم از آن ملک که دريوزه بود
    بي زارم از آن عيد که در روزه بود
  • اي ني تو از اين لب آمدي در فرياد
    آن لب را بين که اين لبت را دم داد
  • هرجان که چو کارد با تو در بند زر است
    گر تيغ زني از بن دندان بکشد
  • در گريه خون مرا شکر خند تو کرد
    بي بند مرا از اين جهان بند تو کرد
  • دل در پي دلدار بسي تاخت و نشد
    هر خشک و تري که داشت درباخت و نشد
  • از نادره گي و از غريبي که ويست
    در عين دلست و دل به شک مي آيد
  • در عشق تن و عقل و دل و جان نبود
    هرکس که چنين نگشت او آن نبود
  • گفتم که مگر دست کسي در تو رسد
    چون به ديدم که خود همه دست تو بود
  • گر در سر و چشم عقل داري و صبر
    بفروش زبان را و سر از تيغ بخر
  • زين روز شبان کجا برد بو شب و روز
    خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز
  • با خويشتنم خوش است در پرده راز
    گه صيد و گهي قيد و گهي ناز و گه آز
  • يعني که به صورت او نم و تر، ميريست
    اين در معني نبات و کاچيست و عسل
  • ماند به سر زلف تو کز بوي خوشت
    مي آورد عطار ز بيم از در و بام
  • جانم به لب آمده است لب پيش من آر
    تا جان به بهانه در دهان تو نهم
  • تو خود به دلم دري چو فکرت شب و روز
    هرگه که ترا جويم در دل نگرم
  • در عشق که او جان و دل و ديده ماست
    جان و دل و ديده هر سه بردوخته ايم
  • گفتي که از او همه جهان آب شده است
    آوخ که در اين آب چه مه مي بينيم