167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • مگر صنع غريب تو، که تو بس نادرستاني
    که در بحر عدم سازي بهر جانب يکي مينا
  • دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادي
    شنو از سرو و از سوسن حکايتهاي آزادي
  • فروشد در زمين سرما، چو قارون و چو ظلم او
    برآمد از زمين سوسن چو تيغ آبدار اي دل
  • جهان بي نوا را جان بداده صد در و مرجان
    که اين بستان و آن بستان براي يادگار اي دل
  • اي تو بيجا همچو جان و من چو تن
    مي روم در جستن تو جا به جا
  • بس کن و بحث اين سخن در ترجيع بازگو
    گرچه به پيش مستمع دارد هر سخن دورو
  • بين همه بحريان به کف گوهر خويش يافته
    تو به ميان جزر و مد در چه شمار اندري؟
  • ميرمجلس توي و ما همه در تير تويم
    بند آن غمزه و آن تير و کمانيم همه
  • زهره در مجلس مه مان به مي از کار ببرد
    ورنه کژرو ز چه رو چون سرطانيم همه؟
  • در جهان آمد و روزي دو به ما رخ بنمود
    آنچنان زود برون شد که ندانم که کي بود
  • نيم عمرت به شکايت شد و نيمي در شکر
    حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود
  • شرح اين زرق که پاکست ز ظلم و توزيع
    گوش را پهن گشا تا شنوي در ترجيع
  • او چه داند که جهان چيست، که در زندانيست
    همه دان داند ما را که درين بغداديم
  • هله خيزيد که تا مست و خوشي دست زنيم
    وين خيال غم و غم را همه در گور کنيم
  • يک زبانه ست از آن آتش خود در جانم
    که از آن پنج زبانه ست مرا پيچ زبان
  • هر دو از فرقت تو در تف و پيچاپيچ اند
    باورم مي نکني، هين بشنو بانگ امان
  • ليک از جستن او نيست نظر را صبري
    از ملک تا بسمک از پي او در دوران
  • من ز مستي تو گر زانک شکستم جامي
    نه تو بحر عسلي در کرم و خلق حسن؟
  • هرگز ندانستم که مه آيد به صورت بر زمين
    آتش زند خوبي و در جمله خوبان چنين
  • کي ره برد انديشها، کان شير نر زان بيشها
    بيرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنين؟
  • اندر خور روي صنم، کو لوح تا نقشي کنم؟!
    تا آتشي اندر فتد، در دودمان آب و طين
  • آيد جواب اين هردو را، از جانب پنهان سرا
    کاي عاشقان و کم زنان، اينک سعادت در کمين
  • مي گفت با حق مصطفي: « چون بي نيازي تو ز ما
    حکمت چه بود؟ آخر بگو در خلق چندين چيزها »
  • گر شيره خواهد مي شدن، در خنب جوشد مدتي
    خواهد قفا که رو شود، بس خوردنش بايد قفا
  • داني که بازار امل، پرحيله است و پر دغل
    هش دار اي مير اجل، تا درنيفتي در دغا