167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوخت
    غير در تاب شد و جان من از غيرت سوخت
  • در مهمات اسيران که به جان در گروند
    آن چه تقصير مرا نيست تو را تقصير است
  • از شکايتهاي او دايم من ديوانه ام
    با دل خود در سخن اما سخن را رو در اوست
  • در اين ولايت پرشور و فتد خانه کنعان
    چه ها که مادر ايام کرد در دو ولايت
  • ز غمزه تيز نگه دير در کمان نهد آن مه
    ولي هنوز بود در کمان که بر جگر آيد
  • تير مژگان در کمان ابروان چون مي نهاد
    در ميان جان هدف ساز نشان او که بود
  • گر نبودت در کمان تير غضب مخصوص من
    چين برد ابرو در رخ اغيار خنديدن چه بود
  • سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم
    که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد
  • چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد
    مرگ پيش من به از عمري که در غم بگذرد
  • سواري تند در جولان و شوري نيست در ميدان
    چرا آن شهسوار افکن به ميدان دير مي آيد
  • بهتر است از هرچه دهقان در چمن مي پرورد
    آن چه آن نازک بدن در پيرهن مي پرورد
  • سکون در خاک آدم کي گذارد عالم آشوبي
    که هر جا پانهاد از ناز جنبش در زمين آمد
  • هرچه دوران در هم آرد از پي آزار خلق
    در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند
  • تو آن شمعي که در هر محفلي کافروزدت دوران
    ز آه حاضران صد شعله در پيرامنت بيند
  • خط پرويز را از عشق خود در وادي شيرين
    که هر جا مشکلي در ره بود فرهاد بگشايد
  • به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنين آيد
    ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمين آيد
  • بتي گفتند خواهد گشت در آخر زمان پيدا
    کزو صد چشم زخم ديگرت در کار دين آيد
  • در صد کتاب يک سخن از سر عشق نيست
    گفتيم يک سخن که در آن صد کتاب بود
  • اي دل رسي چه بر در بيت الحرام وصل
    کاري مکن که بر رخ ما در فرو کنند
  • در رهش افروخت اقبال از گياه تر چراغ
    در شب تار آن که راه وادي ايمن بريد
  • ز خارج پيچشي ها در دمم بايد شدن بيرون
    دمي از مصلحت در بزم خود گر داخلم سازد
  • ديدمش در خواب کاتش مي زند در خانه ام
    چون شدم بيدار ديدم آه خود را خانه سوز
  • در بحر هوس کشتي ما محتشم از عشق
    تا غرق نگرديده تو خود را به در انداز
  • بزم کين آرا و در ساغر مي بيداد ريز
    کامران بنشين و در کام من ناشاد ريز
  • در حرم گر پا نهي آيد ندا کاي آسمان
    خون صيد اين زمين در پاي اين صياد ريز
  • يار بر در کي ستادي غير در بر کي بدي
    آن غلط تمييز اگر بشناختي عشق از هوس
  • به رقص آيند در زنجير زلفش محتشم دلها
    چو باد جلوه بي حد در سر زلف سمن سايش
  • ز خانه تاخت برون کرده ساغري دو سه نوش
    لب از شراب در آتش گل از عرق در جوش
  • کباب کرده دل صد هزار ليلي و شيرين
    لبت که در عرب افکنده شور و در عجم آتش
  • حسن را از چهره زيباي او گل در طبق
    عشق را از نرگس شهلاي او مي در اياغ
  • محتشم از چشم تر آتش فشان در دشت غم
    آن صنم دامن کشان با اين و آن در گشت باغ
  • محتشم از درد گفتي آن چه در دل داشتي
    کوش هر بي درد اين در را صدف حيف حيف
  • به صلح يار در هر انجمن مي خواند اغيارم
    فتد تا در نظرها کز نظر افتاده يارم
  • به بزمش چو نروم تغيير در صحبت کند چندان
    که گردد در زمان ببر و نشد زان بزم ناچارم
  • نمي ديدم تنش را از لطافت ليک روي خود
    در آن آئينه چون برگ خزان در آب مي ديدم
  • در درج سخن را محتشم زين بيشتر مگشا
    که يار اين است گفتن آن چه من در خواب مي ديدم
  • به دشمن يارئي در قتل خود از يار مي فهمم
    اشارتها که هست از هر طرف در کار مي فهمم
  • زبان در بحث با اغيار و دل در مشورت با او
    من از دل بي خبر نظاره ديدار مي کردم
  • در بزم چون به کين تو غالب گمان شدم
    جان در ميان نهادم و خود برکران شدم
  • ز جرمم در گذر يا بسملم کن به کي داري
    در آب و آتش از اميد بود و بيم نابودم
  • به قول ناکسانم بيش ازين مانع مشو زين در
    که در خيل سگانت پيش ازين منهم کسي بودم
  • ز استغنا نمي گشتم به گرد کعبه ليک آخر
    سگ شوخي شدم از شومي دل در به در گشتم
  • حشمت من محتشم اين بس که در اقليم فقر
    بي طمع گردم گدائي از در دلها کنم
  • کو آتش در دل که من چون دست در جيب آورم
    از پرتو گيرائيش آرم يد و بيضا برون
  • درياي شوري کو که من کوشم چو در غواصيش
    آخر به جائي در دهم تا حشر ازان دريا برون
  • زبانش خامش از شرم ولبش در جنبش از خوبي
    نمي دانم چه در دل دارد آن کان حيا از من
  • دل کرده ساز اي نوش لب در وعده قانوني عجب
    گرمي مکش آتش مزن در خامکاران بيش ازين
  • هرکه را زخمي زدي سر در قفاي او منه
    صيد ناوک خورده را در پي چه لازم تاختن
  • در ورطه عشق بتان ناکرده خود راامتحان
    کشتي در آب انداختم تا چون ز آب آيم برون
  • به قدر عشق اگر در حشر يابد مرتبت عاشق
    بود بر دوش مجنون در صف محشر لواي من