167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي روح از شراب تو مست ابد شده
    وي خاک در کف تو شد زر ده دهي
  • زان مزد کار مي نرسد مر تو را که هيچ
    پيوسته نيستي تو در اين کار گه گهي
  • تو خاک آن جفا شده اي وين گزاف نيست
    در زير اين جفا تو وفايي بديده اي
  • يا دوست دوستي تو و يا نيک دشمني
    يا در ميان هر دو تو شکل ميانه اي
  • اي جان تو در گزينش جان ها چه مي کني
    وي گوهري فزوده ز دريا چگونه اي
  • عالم به توست قايم تو در چه عالمي
    تن ها به توست زنده تو تنها چگونه اي
  • اي آفتاب از تو خجل در چه مشرقي
    وي زهر ناب با تو چو حلوا چگونه اي
  • تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را
    هر دم بميرد ايمان در پاي کافري
  • چون مر تو را نيابد در جان و جا دلم
    گشتم هزار بار من از جان و جا بري
  • خشک و تر دو چشم و لب من روان شده
    در قلزمي که خشک نيابند و ني تري
  • آن مرغ خاکيي که به خشکي کمال داشت
    در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تري
  • جان خليل عشق به شادي و خرمي
    در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهري
  • سکسک بديم و توسن و در راه صدق لنگ
    رهوار از آن شديم که رهوار مي کشي
  • بويي است در دم تو ز تبريز لاجرم
    بس دل که مي ربايي از حسن و از کشي
  • جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست
    خانه خداست عشق و تو در خانه ساکني
  • ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسير
    حق با تو آن کند که تو در حق ما کني
  • زان همدم لبي که تو را سر بريده اند
    اي ننگ سر در اين ره و اي عار آگهي
  • شوري فتاد در فلک اي مه چه شسته اي
    پرنور کن تو خيمه و خرگه چه شسته اي
  • دولاب دولتست ز تبريز شمس دين
    درزن تو دست ها و در اين ره چه شسته اي
  • دو چشم را تو ناظر هر بي نظر مکن
    در ناظري گريز و ازو آن خويش جوي
  • برقي که بر دلت زد و دل بي قرار شد
    آن برق را در اشک چو باران خويش جوي
  • از خود به خود چه جويي چون سر به سر تويي
    چون آب در سبويي کلي ز کل پري
  • از خود به خود سفر کن در راه عاشقي
    وين قصه مختصر کن اي دوست يک سري
  • اي دل در ما گريز از من و ما محو شو
    زانک بريدي ز ما گر نبري از مني
  • هر کي ورا کار کيست در کف او خارکيست
    هر کي ورا يار کيست هست چو زندانيي