167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • فارغي از چرب و شيرين در حلاوت هاي خود
    چرب و شيرين باش از خود ز آنک خوش پالوده اي
  • چون ز پيش رشته اي در لعل چون آتش بتافت
    موج زد درياي گوهر از ميان خاره اي
  • هشت منظر شد بهشت و هر يکي چون دفتري
    هشت دفتر درج بين در رقعه اي رخساره اي
  • هم دکان شد اين دلم با عشقت اي کان طرب
    خوش حريفي يافت او هم در دکان هم کاره اي
  • ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه
    وز سعادت در فلک هر ساعتي استاره اي
  • نقش تو ناديده و يک يک حکايت مي کند
    چون مسيح از نور مريم روح در گهواره اي
  • پيش شمع نور جان دل هست چون پروانه اي
    در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه اي
  • من ز نور پير واله پير در معشوق محو
    او چو آيينه يکي رو من دوسر چون شانه اي
  • دانش و دانا حکيم و حکمت و فرهنگ ما
    غرقه بين تو در جمال گلرخي دردانه اي
  • در رخ جان رنگ او ديدم بپرسيدم از او
    سر چنين کرد او که يعني محرم اين نيستي
  • دوش آمد خواجه اي بر در بگفتش عشق او
    سيم و زر داري وليکن مرد زرين نيستي
  • اين چه چتر است اين که بر ملک ابد برداشتي
    يادآوري جهان را ز آنک در سر داشتي
  • جان همي تابيد از نور جلالت موج موج
    ز آنک تو در بحر جان دريا و گوهر داشتي
  • در يکي جسم طلسم آدمي اندر نهان
    اي بسي خورشيد و ماه و چرخ و اختر داشتي
  • در چنين جسم چو تابوتي ميان خون و خاک
    اين شهيد روح را هر لحظه خوشتر داشتي
  • در دو عالم قاعده نيش است وآنگه ذوق نوش
    تو وراي هر دو عالم نوش بي نيش آمدي
  • دل نبيند آنک باشد جسم و جان را او حجاب
    سر ندارد آنک بنهد پا در اين ره سرسري
  • در دو چشم من نشين اي آن که از من منتري
    تا قمر را وانمايم کز قمر روشنتري
  • اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند
    ز آنک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتري
  • منگر اندر شور و بدمستي من اي نيک عهد
    بنگر آخر در ميي کاندر سرم مي افکني
  • اول از دست فراقت عاشقان را تي کني
    وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کني
  • باده دزديد از لبان دلبر من يک صفت
    لاجرم در عشق آن لب جان شده ميخواره اي
  • چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او
    ز آنک در ديده بديده جان از آن سر پايه اي
  • يک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد
    همچو مريم از دمي بيني تو عيسي زاييي
  • خون ببين در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک
    ديده و دل را به عشقش هست خون پالاييي