نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان قاآني
عيش را
در
گرد خواهي برفشان گرد از کله
رنج را
در
بند خواهي برگشا بند از قباي
اطيب المسک ام ربا الغو الي ام شذا ورد
کزو بوي حبيبم
در
مشام آيد
در
اين وادي
ورنه هم يکتا خدا داند که اندر شرق و غرب
روي دل
در
هر چه دارد
در
خدا دارد همي
بود اين نکته
در
حکمت سراي غيب برهاني
که
در
جانان رسي آنگه که از جان عيب برهاني
چه پوشم جامه يي
در
تن که گه درم گهي دوزم
من آخر آفتابم خوشترم
در
وقت عرياني
هنوز آن حلقه
در
بود
در
جنبش که باز آمد
مر آن سر حلقه هستي به فرش از عرش رحماني
کريم آن پادشاه زند با آن قوت و قدرت
که
در
هر کار بودش خاصه
در
تعمير ويراني
در
ره دانش و دين کاهل و خيره است و زبون
ليک
در
کار هوس چيره تر از اهرمنست
گفتمش
در
عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق
در
اين کار داشت
وين عجبتر گر مسافر بيندش
در
ملک فارس
از وطن دل مي کند
در
فارس مأوا مي کند
رشکم آيد که کسي عکس تو
در
آب ببيند
دردم آيد که کسي لعل تو
در
خواب بخايد
منت شمع و چراغ از چه کشم
در
شب تار
من که
در
خلوت خاطر مه و پروين دارم
به هر جا رو کني
در
روشني چون ماه مشهوري
بهر جا پا نهي
در
راستي چون سرو يکتايي
گنه کن هر چه مي خواهي و از محشر مکن پروا
که با اين چهره
در
دوزخ
در
فردوس بگشايي
ز مه طلعتان شوخ ز گلچهرگان شنگ
نه
در
فکر اسم و رسم نه
در
بند نام و ننگ
دل جاي
در
تو دارد و تو
در
دل اي عجب
تو آشيان او شده او آشيان تو
ماني به شکل نعل و
در
آن روي آتشين
من عاشقم تو نعل
در
آتش چه افکني
تا چاکر خديو جهاني به جان و دل
چون جان عزيز
در
بر و چون روح
در
تني
گيهان و هر که
در
وي نقشي ز قدرتش
گردون و هر چه
در
وي حرفي ز دفترش
عکست
در
آب و آينه مشکل فتد که نيست
کس
در
جهان به صورت و معني قرين تو
نفس او
در
باده خوردن تا همي بيني عجول
طبع او
در
بوسه دادن تا همي خواهي حليم
در
قمار عشق او هر کس دل و جان باخت برد
در
کمند زلف او هرکس به بند افتاد رست
شام زلفت بس که
در
چشمم جهان تاريک کرد
در
دو چشمم غير تاريکي نيايد هيچ شي
مرگ را
در
مشت گيرد اينک اين تيغش دليل
مار
در
انگشت گيرد اينک آن رمحش نشان
خلق تصوير تو مي بينند
در
يک شبر جاي
غافلند از يک جهان معني که
در
تصوير تست
از تاک به خم و زخم
در
شيشه از آن
در
جام
دوشيزه صهبا را مامي دوسه مي بايد
در
بزم تو ره نيست ز بس خسته که بستست
در
کوي تو جانيست ز بس کشته که پشته است
در
گلوشان مار سرخ و
در
شکم مور سياه
طرفه مار و مور بين کاهنگ اعدا مي کنند
بر
در
معبود چون شاهان به طاعت صف کشند
سر صف شاهان عادل
در
بر معبود باد
ز بسکه
در
و گهر ريخت جود او بر خاک
ز خاک ره نشناسد
در
عمان را
هر پريشاني که من يک عمر
در
دل داشتم
در
کله جا داده کان زلف چليپاي منست
ديوان محتشم کاشاني
در
جلوه تو نازک ميان کوشيده بهر من به جان
من کرده
در
زير زبان جان را فداي جان تو
در
حلقه بتان است سر حلقه آن پري رو
در
گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو
اي
در
بر رقيب چو جان مانده تا به کي
جان هزار دل شده
در
يک بدن بود
من سينه چاک و پيش تو بي درد
در
حساب
آن چاکهاي سينه که
در
پيرهن بود
گرچه
در
بزم دگر شبها چو شمعم
در
گداز
آن که هر دم مي کشد از سوز پنهانم توئي
ياران مدد نمودند
در
صلح غير با او
اکنون کسي که
در
جنگ ما را کند مدد کيست
بشکنيد اي دوستان دستم که تا بنشسته ام
بر
در
غيرت زدم صد ره
در
بي غيرتي
در
پيت رخش که گرمست که غرق عرقي
عصمت افکنده
در
آتش به گناه که تو را
در
آغوش خيالت مي طپم حالم چسان باشد
اگر بينم
در
آغوش تو اي نازک بدن خود را
خيالش را به نوعي انس
در
جان من است امشب
که با اين نيم جانيها دو جانم
در
تنست امشب
ريخت از هم پيکرم تا چند پي
در
پي مرا
ماه سيمائي چو سيماب افکند
در
اضطراب
خوش آن مردن که بر بالين خويشت بينم و باشد
اجل
در
قبض جان تن مضطرب من
در
تماشايت
پاي خسرو اگر از دست طمع
در
گل نيست
کوه کن تا کمر از گريه چرا
در
خونست
هنوزت طره
در
مرد افکني چابک نبود اي بت
که من افتاده بودم
در
کمند جعد طرارت
کنون کز پاي تا سر
در
لباس عشوه و نازي
ز عاشق
در
پس صد پرده پنهان است رخسارت
من ز
در
بيرون و اهل بزم اندر پيچ و تاب
کان پري را چشم بر
در
گوش برداد منست
باده اي کاين هفت خم
در
خود نيابد ظرف آن
پيش دست ساقي ما
در
ته پيمانه ايست
ز اعتماد آن که
در
زلفت به يک تارم اسير
چندم آري
در
جنون اين تار خود زنجير نيست
سرمده خيل ستم را
در
دل من چون هنوز
يک سر اين کشور تو را
در
قبضه تسخير نيست
صفحه قبل
1
...
638
639
640
641
642
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن