167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • هرشب ز بار عشقت در گوشهاي خلوت
    گردون فغان برآرد از ناله خموشان
  • تا کي کند چو گاوان در ما زبان درازي
    کوته نظر که دارد طبع درازگوشان
  • گر کان بدخشانرا سنگيست برو رنگي
    تو حقه در بگشا سنگش بگهر بشکن
  • در کفه ميزانت کعبه چه بود؟ سنگي
    اي قبله جان زآن دل ناموس حجر بشکن
  • تا تو نخواهي کسي وصل تو نارد بدست
    ورچه در آن جستجوش پاي طلب بر شود
  • چون بزمين آفتاب در نگرد زآسمان
    شبنم افتاده را سر بفلک بر شود
  • در کف ميزان عقل نيست بقيمت يکي
    گر چه زر و سنگ را وزن برابر شود
  • معذورم ار چو مجنون زنجير دار عشقم
    کز حلقهاي زلفش عقلم در جنون زد
  • از شعر سيف بيتي بشنيد و شادمان شد
    گل در چمن بخندد چون بلبل ارغنون زد
  • همچون نفس عيسي در مرده دمد روحي
    آنکس که ز عشق او بيمار شود روزي
  • مرا از عشق تو دستيست بر دل
    مرا از دست تو پاييست در گل
  • مرا از نقطه خالت زده موج
    محيط عشق تو در مرکز دل
  • چو تو در رفتن آيي آب چشمم
    رود اندر پي تو چند منزل
  • چو کوزه آب عشقت خورد آدم
    در آن حالت که بودش صورت از گل
  • خورشيد نهد غاشيه حکم تو بر دوش
    در موکب حسنت مه استاره حشم را
  • در جيب چمن باد صبا مشک فشاند
    چون تو بفشاني سر آن زلف بهم را
  • سگ بر سر کوي تو مرا پاي نگيرد
    در کعبه مجاور نکشد صيد حرم را
  • در کويش اگر راه توان يافت بهر گام
    سر نه که درو جاي نماندست قدم را
  • در نخستين قدم از ره او را
    يافت خواهي که طلب کارت اوست
  • هست سر بر تن چون گل بر شاخ
    ليک در زير قدم خارت اوست
  • جان و دل و عقل هر سه هستند
    در عشق تو چون دو چشم يک تن
  • دل در طلب تو هست فارغ
    چون مردم چشم از دويدن
  • از لبان تو شکر چيني کند روح القدس
    چون شود شيرين دهانت شکرافشان در سخن
  • نکته جاني تو گويي يک زمان خامش مباش
    مهر سلطاني تو داري سکه بنشان در سخن
  • مهر ياقوت از دهان برگير تا پيدا شود
    اين حلاوتها که لعلت راست پنهان در سخن
  • تو سخن مي گويي و خوبان عالم خامشند
    لشکري خاموش به چون هست سلطان در سخن
  • گر بنالم از غمت عيبم مکن کايوب را
    دم بدم مي آورد ايذاي کرمان در سخن
  • سايه بر کارم فگندي تا چنين گويا شدم
    ذره را آوردي اي خورشيد تابان در سخن
  • سيف فرغاني درمهاي تو چون شايد نثار
    حضرت اوراست که زرسنج ميزان در سخن
  • در کوي تو ما را نبود جاي اقامت
    وآن فند نکردي که توانيم سفر کرد
  • با بنده چنان نيستي اي دوست که بودي
    پيداست که در تو سخن دشمن اثر کرد
  • در حسرت وصل تو دل سوخته بگريست
    آبش چو کم آمد مددش خون جگر کرد
  • همچو (تو) شاهي کجا ديدست در ميدان حسن
    بر رخ نطع زمين اين آسمان مهره باز
  • از پي جولان بنه سر در خم چوگان عشق
    خرسواري تابکي اسبي درين ميدان بتاز
  • در نشيب نيستي با دست برد عشق ما
    پاي محکم دار تا چون کوه گردي سرفراز
  • وي شهيدان هواي تو بشمشير غمت
    همه در کشتن خود گفته چو غازي تکبير
  • نزد بيدار دلان روز وصالست آخر
    در شب هجر تو بي خوابي ما را تعبير
  • بهر سلطان رخت شاه سوار عقلم
    گوي انديشه در افگند بميدان ضمير
  • آيت حسن تو در نسخ مه و مهر چنان
    محکم افتاد که حکمش نپذيرد تغيير
  • سيف فرغاني از بخت شکايت دارد
    ورنه در کار کسي از تو نيامد تقصير
  • شيرين تري ز ليلي و در کوي تو بسي
    فرهاد جان سپرده و مجنون بي دلست
  • بيند ترا در آينه جان خويشتن
    دلرا چو با خيال تو پيوند حاصلست
  • در اشتياق تو شبها چنان بناليدم
    که خسته شد دل شب از فغان و زاري من
  • فسرده طبع نداند که از سر سوزست
    چو شمع در غم عشق تو پايداري من
  • ببوي ماهي مقصود سيف فرغاني
    در آبگير تمنا فگند شستي چند
  • لاف عشقت مي زند با هرکسي
    زين سخن جان در خطر دارد دلم
  • دست در زلف تو زد ديوانه وار
    من نمي دانم چه سر دارد دلم
  • در حصار سينه تنگيها کشيد
    زآن ز تن عزم سفر دارد دلم
  • ملک دنيا استخواني بيش نيست
    کش چو سگ بيرون در دارد دلم
  • اي لب لعل ترا تنگ شکر بار گير
    وي سر زلف ترا مشک ختن در شکن
  • فاخته گر در چمن ذکر تو گويد بصوت
    شاخ شود پاي کوب برگ شود دست زن
  • خرم دل بهشتي و خوش عالمي بهشت
    گر در بهشت حور باين رنگ و بو بود
  • دلم بوسه زآن لعل نوشين خوهد
    وگر در بها دنيي و دين خوهد
  • کند عاشق اندر دو عالم مقام
    اگر در لحد مرده بالين خوهد
  • بماکي در آويزد اي دوست عشق
    که شاهست و هم خانه فرزين خوهد
  • در کون و مکانت مي نجويم
    کآن حضرت ازين و آن برونست
  • هر حلقه که ذکر تو در آن نيست
    سيف تو از آن ميان برونست
  • اي توانگر که چو درويش گدايي کردند
    پادشاهان همه در نوبت سلطاني تو
  • جاي جان در تن خود بينم اگر يابد نور
    چشم معني من از صورت روحاني تو
  • گر ببينم همه اجزاي جهانرا يک يک
    در دو عالم نبود هيچ کسي ثاني تو
  • در ره معني ميسر کشتگان عشق راست
    زيستن بي زحمت صورت بجان نيستي
  • هرچه هست اندر جهان گر دشمنت باشد، مخور
    از حوادث غم، چو هستي در امان نيستي
  • معتبر باشد ازيشان نزد جانان بذل جان
    چون سخا در فقر و جود اندر زمان نيستي
  • آن حلاوت که در لبست او را
    اگر اندر لبان من باشد
  • بگزارم خراج هر دو جهان
    اگر او در ضمان من باشد
  • خويشتن را بجان زيان کنم ار
    سود او در زيان من باشد
  • اثر گر باز گيرد عشقت از خلق
    سراسر نيست گردد در جهان هست
  • غمت با سيف فرغاني شبي گفت
    مرا خود با تو چيزي در ميان هست
  • تو آن مهي که ترا گفت سيف فرغاني
    حديث يا شکرست آن که در دهان داري
  • در نرد هوس خوبان بسيار مرا بردند
    تا عشق تو مي بازم خود هيچ نمي دانم
  • چون پاي فراغت را در دامن صبر آرم
    تا دست غمت نبود کوته ز گريبانم
  • در کارگه وصلت گر نيست مرا کاري
    هم دولت من روزي کاري بکند دانم
  • گرچه در دست من از ملک جهان چيزي نيست
    دلبري هست که از حسن جهاني دارد
  • در خطبه وصفش ار خطايي رفت
    عقل از چه مرا بدان خجل دارد
  • در جامع تن که منبر روح است
    شمشير زبان خطيب دل دارد
  • ز بوستان جمال تو در سفال جهان
    سپر غميست ملون بهار ريحاني
  • من از تعصب دين دشمن ترا کافر
    بگويم و نکند رخنه در مسلماني
  • هواي چون تو پري روي در سر چو مني
    بدست ديو بود خاتم سليماني
  • دل ز روزن چو گرد بيرون شد
    کو چو باد اندر آمد از در من
  • ز ابروي چون کمان خدنگ مژه
    راست چون کرد در برابر من
  • خامي من نگر که در هوست
    ديگ سوداست کاسه سر من
  • همچو آتش هرآنچه ديد بسوخت
    عود غم در دل چو مجمر من
  • گوييا چون بريشم چنگست
    هر رگي بهر ناله در بر من
  • شبي در خلوت وصلت چو بخت خود همي خفتم
    اگر اقبال بنهادي ز زانوي تو بالينم
  • دلم ببريد چون فرهاد عمري کوه اندوهت
    مکن اي خسرو خوبان طمع در جان شيرينم
  • در عروسي جمال تو نمي دانم کس
    که ز پيرايه سوداي تو عاطل برود
  • خاک کويت همه گل گشت زآب چشمم
    چون گران بار جفاهاي تو در گل برود
  • چه پوشي آتش عشقش بدامن
    چه مي داري نهان در آستين شمع
  • ايا خورشيد پيش نور رويت
    چو پيش حور در خلد برين شمع
  • چراغ آسمان آنگه دهد نور
    که رويت برفروزد در زمين شمع
  • سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خويش
    ازآنکه وصلش ما را نديد در خور خويش
  • چو شود کز سر جرمم بکرم برخيزي
    وز گناهي که از آن در خطرم برخيزي
  • نشوي عاشق ثابت قدم ار همچون موي
    در قفا تيغ زنندت ز سرم برخيزي
  • من در افتاده بتو و تو بمن مي گويي
    کاي مگس وقت نشد کز شکرم برخيزي؟
  • خشک جاني که مرا هست بقوال دهم
    در سماع ار بغزلهاي ترم برخيزي
  • کرمت دوش مرا گفت نمي خواهم من
    کز در او چو گدايان بدرم برخيزي
  • اي نو عروس حسن ترا آفتاب روي
    مه را ز شرم عارض تو در نقاب روي
  • با ماه عارضت پس ازين آفتاب را
    مانند سيل تيره نمايد در آب روي
  • زلف تو آفتاب رخت را حجاب شد
    خورشيد را ز ابر بود در حجاب روي
  • اگر نقاب براندازي از جمال بشب
    چراغ مرده ز شمع رخ تو در گيرد