167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • مکن پوشيده از پيري چنين مو در چنين شيري
    يکي پيري که علم غيب زير او است باليني
  • در آن دهليز و ايوانش بيا بنگر تو برهانش
    شده هر مرده از جانش يکي ويسي و راميني
  • دورويي او است بي کينه ازيرا او است آيينه
    ز عکس تو در آن سينه نمايد کين و بدرايي
  • دلا جستيم سرتاسر نديدم در تو جز دلبر
    مخوان اي دل مرا کافر اگر گويم که تو اويي
  • چو رشک ماه و گل گشتي چو در دل ها طمع کشتي
    نباشد لايق از حسنت که برگردي ز پيوندي
  • چرا چون اي حيات جان در اين عالم وطن داري
    نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشياري
  • به نزد حسن انس و جن مخدومي شمس الدين
    زهي تبريز درياوش که بر هر ابر در باري
  • اگر آتش شبي در خواب لطف و حلم او ديدي
    گلستان ها شدي آتش نکردي ذره اي تيزي
  • هر آن چشمي که گريان است در عشق دلارامي
    بشارت آيدش روزي ز وصل او به پيغامي
  • حريف عشق پيش آيد چو بيند مر تو را بيخود
    کبابي از جگر در کف ز خون دل يکي جامي
  • وگر چو آفتابي هم روي بر طارم چارم
    چو سايه در رکاب تو همي آيم به پنهاني
  • در آن بحر جلالت ها که آن کشتي همي گردد
    چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحاني
  • چه آساني که از شادي ز عاشق هر سر مويي
    در آن دريا به رقص اندرشده غلطان و خنداني
  • نبيند خنده جان را مگر که ديده جان ها
    نمايد خدها در جسم آب و خاک ارکاني
  • تو برهان را چه خواهي کرد که غرق عالم حسي
    برو مي چر چو استوران در اين مرعاي شهواني
  • کز اين جمله اشارت ها هم از کشتي هم از دريا
    مکن فهمي مگر در حق آن درياي رباني
  • بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشيدستي
    ز اشک خون همي ريزم در اين دامن نمي آيي
  • الا اي نور غايب بين در اين ديده نمي تابي
    الا اي ناطقه کلي بدين الکن نمي آيي
  • چو صحراي جمال او براي جان بود مؤمن
    چرا در خوف مي باشي چرا مؤمن نمي آيي
  • دامي که در او عنقا بي پر شود و بي پا
    بي رحمت او صعوه زين دام کجا خستي
  • خامش کن و ساکن شو اي باد سخن گر چه
    در جنبش باد دل صد مروحه بايستي
  • در حيرت تو ماندم از گريه و از خنده
    با رفعت تو رستم از رفعت و از پستي
  • گر خير و شرت باشد ور کر و فرت باشد
    ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستي
  • اي دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتي
    ما تلخ شديم و تو در کان شکر رفتي
  • جان نقش همي خواند مي داند و مي راند
    چون رخت نمي ماند در غارت او باري