نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
بگه امروز زنجيري دگر
در
گردنم کردي
زهي طوق و زهي منصب که هست آن سلسله داري
بسي اشکوفه و دل ها که بنهادند
در
گل ها
همي پايند ياران را به دعوتشان بکن ياري
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم
خدايا صبرم افزون کن
در
اين آتش به ستاري
ز بس احسان که فرمودي چنانم آرزو آمد
که موسي چون سخن بشنود
در
مي خواست ديداري
بود کاين ناله ها درهم شود آن درد را مرهم
درآرد آن پري رو را ز رحمت
در
کم آزاري
وگر ناگه قضاء الله از اين ها بشنود آن مه
خود او داند که سودايي چه گويد
در
شب تاري
چو نبود عقل
در
خانه پريشان باشد افسانه
گهي زير و گهي بالا گهي جنگ و گهي زاري
هر آن کس را که برداري به اجلالش فرود آري
در
آن بستان بي جايي که سبحان الذي اسري
ز هر شش سوي بگريزم
در
آن حضرت درآويزم
که بس دلبند و زيبايي که سبحان الذي اسري
کند هنبازي طوطي صبا را از براي شه
که او را نيست
در
پاکي و بيناييش هنبازي
شود بازار مه رويان از آن مه رو فروبسته
شود دروازه عشرت از آن مي روي
در
بازي
گهي گويي به گوش دل که
در
دوغ من افتادي
منم جان همه عالم تو چون از جان بپرهيزي
اگر
در
خاک بنهندم تويي دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسي
ز تاب روي تو ماها ز احسان هاي تو شاها
شده زندان مرا صحرا
در
آن صحرا اغا پوسي
چو مست ديدن اويم دو دست از شرم واشويم
بگيرم
در
رهش گويم که اي مولا اغا پوسي
برآور دودها از دل بجز
در
خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامي
در
آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم
برآمد گوي مه تابان ز روي چرخ چوگاني
خداوندا
در
اين منزل برافروز از کرم نوري
که تا گم کرده خود را بيابد عقل انساني
شب قدر است
در
جانب چرا قدرش نمي داني
تو را مي شورد او هر دم چرا او را نشوراني
شدم از دست يک باره ز دست عشق تا داني
در
اين مستي اگر جرمي کنم تا رو نگرداني
ز درمان ها بري گشتم نخواهم درد را درمان
بميرم
در
وفاي تو که تو درمان درماني
برو تو دست اندازان به سوي شاه چون باران
ببيني بحر را تازان
در
آن بحر پر از خوني
چو ديدي شمس تبريزي ز جان کردي شکرريزي
در
آن دم هر دو جا باشي درون مصر و بيروني
چو نامت بشنود دل ها نگنجد
در
منازل ها
شود حل جمله مشکل ها به نور لم يزل بيني
تو مسکيني
در
اين ظاهر درونت نفس بس قاهر
يکي سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شيني
صفحه قبل
1
...
6394
6395
6396
6397
6398
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن