167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • چه غم داري در اين وادي چو روي يوسفان ديدي
    اگر چه چون زنان حيران ز خنجر دست خود خستي
  • منال اي دست از اين خنجر چو در کف آمدت گوهر
    هزاران درد زه ارزد ز عشق يوسف آبستي
  • عجب نبود که صندوقي شکسته گردد از شيري
    عجب از چون تو شير آيد که در صندوق بنشستي
  • به دست ديدبان او يکي آيينه اي شش سو
    که حال شش جهت يک يک در آيينه بيانستي
  • ميان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا
    نمايد روح از تأثير گويي در ميانستي
  • تو عقل کل چو شهري دان سواد شهر نفس کل
    و اين اجزا در آمدشد مثال کاروانستي
  • درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم
    وگر نه عين کري هم کران را ترجمانستي
  • عدم را در وجود آري از اين تبديل افزونتر
    تو نور شمع مي سازي که اندر شمعدانستي
  • در اول منزلت اين عشق با اين لوت ضدانند
    اگر اين عشق باره ستي چرا او لوت باره ستي
  • به تدريج ار کني تو پي خر دجال از روزه
    ببيني عيسي مريم که در ميدان سواره ستي
  • وگر از راه انديشه بدين مستان رهي بودي
    خرد در کار عشق ما چرا بي دست و پايستي
  • وگر خضري دراشکستي به ناگه کشتي تن را
    در اين دريا همه جان ها چو ماهي آشنايستي
  • زنان در تعزيت شب ها نمي خسبند از نوحه
    تو مرد عاشقي آخر زبون خواب چون گردي
  • دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردي
    به ساقي گو که زود آخر هم از اول قدح دردي
  • دريغا قالبم را هم ز بخشش نيم پر بودي
    که بر تبريزيان در ره دواسپه او برافزودي
  • در آتش باش جان من يکي چندي چو نرم آهن
    که گر آتش نبودي خود رخ آيينه که زدودي
  • در آن روزي که آن شير وغا مردي کند پيدا
    نه بر شيران مست آن روز مرد و زن بخنديدي
  • شدي دربان هر دوني به زير بام گردوني
    به کوي يار ما دررو که بيني بام و در باري
  • تو آن نوري که دوزخ را به آب خود بميراني
    مرا در دل چنين سوزي و محروري روا داري
  • مها چشمي که او روزي بديد آن چشم پرنورت
    به زخم چشم بدخواهان در او کوري روا داري
  • گهي رويش سيه دارد گهي در موي خود مالد
    گه او را سرنگون دارد گهي سازد بدو کاري
  • نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدين است
    چه بي ترکيب ترکيبي عجب مجبور مختاري
  • گرفتي باغ و برها را همي خور آن شکرها را
    اگر بستند درها را ز بند در چه غم داري
  • خمش کن همچو ماهي تو در آن درياي خوش دررو
    چو اندر قعر دريايي تو از آذر چه غم داري
  • کي افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داري
    نگفتم با کسي منشين که باشد از طرب عاري