167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • نهاده هر دو قدم شاد در سراي بقا
    و زين بساط فنا هر دو دست خود شسته
  • حيات خويش در آن لقمه گر چه پنداري
    ضمير را سبل است آن و ديده را پرده
  • چرا مکن تو در اين جا مگو چرا نکنم
    که چشم جان را گشته است اين چرا پرده
  • در آن زمان که خران بول خر به بو گيرند
    زهي زمان و زهي حالت و زهي حاله
  • گر سر برون کردي مهش روزي ز قرص آفتاب
    ذره به ذره در هوا ليلي و مجنون آمدي
  • گلزار بين گلزار بين در آب نقش يار بين
    و آن نرگس خمار بين و آن غنچه هاي احمري
  • اي صلح داده جنگ را وي آب داده سنگ را
    چون اين گل بدرنگ را در رنگ ها مي آوري
  • خورشيد گويد سنگ را زان تافتم بر سنگ تو
    تا تو ز سنگي وارهي پا درنهي در گوهري
  • بي همره جسم و عرض بي دام و دانه و بي غرض
    از تلخکامي مي رهي در کامراني مي روي
  • اي چون فلک دربافته اي همچو مه درتافته
    از ره نشاني يافته در بي نشاني مي روي
  • مي ران فرس در دين فقط ور اسب تو گردد سقط
    بر جاي اسب لاغري هر سو بيابي گله اي
  • اي چشم تو چون نرگسي شد خواب در چشمم خسي
    بيدار مي بينم بسي ليک از پي دانگانه اي
  • خامش که تو زين رسته اي زين دام ها برجسته اي
    جان و دل اندربسته اي در دلبري فتانه اي
  • عاشق در اين ره چون قلم کژمژ همي رفتش قدم
    بر دفتر جان بهر او پاکيزه مسطر ساختي
  • حيوان و گاوي را اگر مردم کني نبود عجب
    سرگين گاوي را چو تو در بحر عنبر ساختي
  • در پيش آدم گر ملک سجده کند نبود عجب
    کز بهر خاکي چرخ را سقا و چاکر ساختي
  • در خاک تيره خارشي انداختي از بهر زه
    يک خاک را کردي پدر يک خاک مادر ساختي
  • در آتش خشم پدر صد آب رحمت مي نهي
    و اندر دل آب مني صد گونه آذر ساختي
  • از رشک پنهان اي پري در جان درآ تا دل بري
    اي زهره صد مشتري اي سر لطف ايزدي
  • اشکوفه ها و ميوه ها دارند غنج و شيوه ها
    ما در گلستان رخت روييده چون نيلوفري
  • مست و خرامان مي رود در دل خيال يار من
    ماهي شريفي بي حدي شاهي کريمي بافري
  • در سينه اين عشق و حسد بين کز چه جانب مي رسد
    دل را کي آگاهي دهد جز دلنوازي آگهي
  • مي دانک بي انزال او نزلي نرويد در زمين
    بي صحبت تصوير او يک مايه را نبود زهي
  • دزديد جمله رخت ما لولي و لولي زاده اي
    در هيچ مسجد مکر او نگذشته سجاده اي
  • شرمي بدار از ريش خود از ريش پرتشويش خود
    بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده اي