167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • بي دل شو ار صاحب دلي ديوانه شو گر عاقلي
    کاين عقل جزوي مي شود در چشم عشقت آبله
  • اما در اين راه از خوشي بايد که دامن برکشي
    زيرا ز خون عاشقان آغشته ست اين مرحله
  • رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله
    زيرا که زايد فتنه ها اين روزگار حامله
  • از رنج ها مطلق روي اندر امان حق روي
    در بحر چون زورق روي رفتي دلا رو بي گله
  • ز انديشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد
    آن کو به تو پيوسته شد پيوسته باشد در چله
  • فرمان خرمشاهيت در خون دل توقيع شد
    کف کرد خون بر روي خون از جزم تو پا کوفته
  • اي آفتاب روي تو کرده هزيمت ماه را
    و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته
  • چون شمس تبريزي کند در مصحف دل يک نظر
    اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته
  • باده در آن جام فکن گردن انديشه بزن
    هين دل ما را مشکن اي دل و دلدار بده
  • در ده ويرانه تو گنج نهان است ز هو
    هين ده ويران تو را نيز به بغداد مده
  • غير خدا نيست کسي در دو جهان همنفسي
    هر چه وجود است تو را جز که به ايجاد مده
  • گر چه در اين خيمه دري دانک تو با خيمه گري
    ليک طناب دل خود جز که به اوتاد مده
  • پاک ني و پليد ني در دو جهان بديد ني
    قفل گشا کليد ني کنده هزار سلسله
  • همه با ماست چه با ما که خود ماييم سرتاسر
    مثل گشته ست در عالم که جوينده ست يابنده
  • هزاران گل در اين پستي به وعده شاد مي خندد
    هزاران شمع بر بالا به امر او است سياره
  • خري کو در کلم زاري درافتاد و نمي ترسد
    برون رانندش از حايط بريده دم و لت خواره
  • يکي ماهي همي بينم برون از ديده در ديده
    نه او را ديده اي ديده نه او را گوش بشنيده
  • به ناگه جست از لفظم که آن شه کيست شمس الدين
    شه تبريز و خون من در اين گفتن بجوشيده
  • کجا اسراربين آمد دمي کز کبر و کين آمد
    حياتي کز زمين آمد بود در بحر بيچاره
  • خوش آن باشد که مي راند به سوي اصل شيريني
    در آن سيران سقط کرده هزاران اسب و جمازه
  • بدان صبح نجاتي رو بدان بحر حياتي رو
    بزن سنگي بر اين کوزه بزن نفطي در آن کازه
  • رسيد از عشق جاسوسش که بسم الله زمين بوسش
    در اين انديشه بيخود شد به حق پيوست انديشه
  • چو شهد شمس تبريزي فزايد در مزاجم خون
    از آن چون زخم فصادي رگ دل خست انديشه
  • چه برهم گشته اند اين دم حريفان دل از مستي
    براي جانت اي مه رو سري درکن در اين خانه
  • اگر ساقي ندادت مي دلا در گل چه افتادي
    وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پيمانه