167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • ياد او عقلست ازان در هر سري دارد وطن
    مهر او روحست ازان در هر دلي دارد قرار
  • در رضاي ايزد و اخلاق نيک و حکم شرع
    در ولاي خواجه و انفاق مال و نظم کار
  • در دل ساغر شراب هست چو آتش در آب
    طرفه که هست آب خشک و آب روانست نار
  • جاهل از آن در ستيز عاقل از آن صلح خيز
    انده از آن در گريز شادي از آن برقرار
  • مراست در دل از آن زلف پر شکنج شکنج
    مراست در سر از آن چشم پرخمار خمار
  • آبروي هر دو را آبست فرق اينست و بس
    کاب من در نطق جاري آب او در جويبار
  • آب نهر او همي غلطان دود در پاي گل
    آب شعر من همي غلطان دود در روي يار
  • در دوشبرت جاي و گر فر نهان سازي عيان
    ذره يي نتواند از تنگي خزد در روزگار
  • رنج و راحت هر دو همسنگند در ميزان عشق
    شير و قطران هر دو همرنگند در شبهاي تار
  • گر خيل عزم او گيرد محاسب در ضمير
    جمع و خرج هر دو گيتي يک دم آرد در شمار
  • باري از بيم تو هر جاکه رود در خطرست
    هم مگر گيرد در سايه عفو تو قرار
  • در مال کس چو خواجه من باد بي طمع
    در کار دين چو عاشق من باد پاکباز
  • در چنگ او چو طره من خام شصت خم
    در دست او چو قامت من رمح هشت باز
  • تا با تو در و بام به رقص آيد از وجد
    در رقص از آن روي يکي پرده درانداز
  • ز رمح خطي او مصر و شام در زنهار
    ز تيغ طوسي او هند و روم در پرهيز
  • به سايل داد هر دري که يم در سينه مکنونش
    به زاير ريخت هر زري که کان در کيسه مکنوزش
  • در آن روزي که چون کشتي زمين در لجه هيجا
    بود از صدمه باد مخالف بيم طوفانش
  • ز شور باده درغم فرو رفت آنچنان در غم
    که خاطر شد ز غم در هم چو گيسوي پريشانش
  • بود در شخص او پنهان همه گردون و اجرامش
    بود در ذات او مضمر همه گيهان و ارکانش
  • چو خون در رگ به عرق سلطنت ساريست تأييدش
    چو جان در تن به جسم مملکت جاريست فرمانش
  • قدش که هر که در آفاق مست و مشتاقش
    لبش که هر چه در ايام محو و حيرانش
  • يکي شيرست آتش خوي و آهن دل که در هيجا
    نمايد خشک چوبي در نظر بهرام چوبينش
  • يکي در چند جا تکرار جايز در قوافيش
    نه تکراري که ديوان را رسد نقصان ز تدوينش
  • گهي از ياد دولتشه ز محنت لکنه در دالش
    گهي از ذکر حشمت شه ز عسرت لثغه در شينش
  • گهي در شعر گفتن آن همه اصرار و تعجيلش
    گهي در شعر خواندن اين همه انکار و تهدينش
  • زبان به وصف تو قاصر چو در بهار نهار
    جهان ز عدل تو خرم چو در ربيع ربوع
  • نه در ديار تو جز بحر و کان کسي مظلوم
    نه در زمان تو جز سيم و زر تني مفجوع
  • نه چو او در همه چينستان کس ديده صنم
    نه چو او در همه ترکستان کس ديده و شاق
  • ظلم در عهد تو مظلوم تر از طفل رضيع
    جود در دور تو مغبوض تر از کودک عاق
  • ز هر قهر تو شود در صف کين بهره خصم
    در سقر قسمت فساق چه باشد غساق
  • چون تيغ به دست تو بود ولوله در روم
    چون گرز به چنگ تو بود زلزله در زنگ
  • نه يک نهال چو قدر تو رسته در فردوس
    نه يک مثال چو روي تو بوده در ارژنگ
  • منشور روي و راي تو در جيب مهر و ماه
    توقيع امر و نهي تو در دست ماه و سال
  • چهر او در تتق غيب و من اينک به غياب
    گوهرافشان شده در مدح وي از درج مقال
  • اين کرده چه خدمت؟ کجا؟ هم در سفر هم در حضر
    از کي؟ ز عهد کودکي طوبي لارباب الهمم
  • پس چون کنم؟ شعري بگو بهر چه؟ بهر تهنيت
    در شأن که؟ در شأن آن مير اجل شير اجم
  • آيد که خصمش در کجا در چشم کي روز وغا
    همچون چه چون کوه بلا از فربهي نه از ورم
  • از عنف تو در رزم دو صد جيش پريشان
    از لطف تو در بزم دوصد عيش فراهم
  • در کيسه من گو نبود در هم و دينار
    بر آخور من گو نبود ابرش و ادهم
  • تا به کي در حجره پنهاني چو غلمان در بهشت
    آخر اي نوباوه حورا يکي بيرون خرام
  • در چنين روزي که مي جنبد ز وصل دوست دل
    در چنين روزي که مي پرد ز شوق جام کام
  • هر تني از خوشدلي چون شاخ گل در اهتزاز
    هر لبي از خرمي چون جام مل در ابتسام
  • شير را در عهد تو بيم هزالست از غزال
    باز را در عصر تو خوف جمامست از حمام
  • روز و شب چهر تو گردد در خيالش مرتسم
    سال و مه مهر تو جويد در ضميرش ارتسام
  • اي بسا دشتا که در وي شير ننهادي قدم
    اي بسا کوها که در وي بازنگرفتي کنام
  • هنوز ناشده از شيشه در درون قدح
    چو خون و مغز جهد تند در عروق و نظام
  • چنان ارادت شاهش دويده در رگ و پي
    که خون و مغز همه خلق در عروق و عظام
  • نام تو پرستند چه در هند و چه در چين
    مدح تو فرستند چه از مصر و چه از شام
  • بلبل شيراز در بستان زد اين دستان که عشق
    شد فرامش خلق را در قحط سال ملک شام
  • موي تو بر روي تو شاميست بر رخسار صبح
    روي تو در موي تو صبحيست در آغوش شام