167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • صوفيي مي گشت در دور افق
    تا شبي در خانقاهي شد قنق
  • مشورت مي رفت در ايجاد خلق
    جانشان در بحر قدرت تا به حلق
  • در تموز گرم مي بينند دي
    در شعاع شمس مي بينند في
  • در دل انگور مي را ديده اند
    در فناي محض شي را ديده اند
  • چون نظر در قرص داري خود يکيست
    وانک شد محجوب ابدان در شکيست
  • کشته از ره جمله شب بي علف
    گاه در جان کندن و گه در تلف
  • وان دگر در نعل او مي جست سنگ
    وان دگر در چشم او مي ديد زنگ
  • از دم ديو آنک او لا حول خورد
    همچو آن خر در سر آيد در نبرد
  • در ره اسلام و بر پول صراط
    در سر آيد همچو آن خر از خباط
  • بود انا الحق در لب منصور نور
    بود انا الله در لب فرعون زور
  • وان فسون ديو در دلهاي کژ
    مي رود چون کفش کژ در پاي کژ
  • چونک عمر شيخ در آخر رسيد
    در وجود خود نشان مرگ ديد
  • شيخ فارغ از جفا و از خلاف
    در کشيده روي چون مه در لحاف
  • صوفيي در خانقاه از ره رسيد
    مرکب خود برد و در آخر کشيد
  • تا رسد در همرهان او مي شتافت
    رفت در آخر خر خود را نيافت
  • گر طمع در آينه بر خاستي
    در نفاق آن آينه چون ماستي
  • صد حکايت بشنود مدهوش حرص
    در نيايد نکته اي در گوش حرص
  • زانک در چشمت خيال کفر اوست
    وان خيال مؤمني در چشم دوست
  • يک سگست و در هزاران مي رود
    هر که در وي رفت او او مي شود
  • چون نيابد صورت آيد در خيال
    تا کشاند آن خيالت در وبال
  • کارکن در کارگه باشد نهان
    تو برو در کارگه بينش عيان
  • پس در آ در کارگه يعني عدم
    تا ببيني صنع و صانع را بهم
  • در شنود گوش تبديل صفات
    در عيان ديده ها تبديل ذات
  • تا نسوزي نيست آن عين اليقين
    اين يقين خواهي در آتش در نشين
  • باشد او در من ببيند عيبها
    من نبينم در وجود خود شها