167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • صورت بجان معني آراستست ورني
    در خانهاي شطرنج از چوب شاه باشد
  • اي سيف عاشق او آفاق را بسوزد
    زآن آتشي که او را در دود آه باشد
  • امشب اي صبح تو در دامن شب پنهان باش
    کآفتابي که برآيد ز گريبان اينجاست
  • شست دل در طلب ماهي اوميد انداخت
    جان خضروار که آن چشمه حيوان اينجاست
  • پرده داران تو گر چند بسنگم بزنند
    نروم همچو سگ از در که مرا نان اينجاست
  • يوسف حسني و در هر طرفي چون يعقوب
    از براي تو بسي عاشق گريان اينجاست
  • اي بکعبه شده در باديه چون اعرابي
    آب باران چه خوري؟ چشمه حيوان اينجاست
  • چو روي تو از حسن رنگين شده
    مرا در سر تو دل و دين شده
  • الف قدي و زلف تا پاي تو
    شکن در شکن چون سرسين شده
  • مرا همچو فرهاد در کام جان
    غم خوشگوار تو شيرين شده
  • در کهولت چو صبي طبع جوان آيين را
    زآن مريدي تو که پير خردت فرتوتست
  • خويشتن را تو چو داود شماري ليکن
    هر سر موي تو در ملک يکي جالوتست
  • در ره عشق گر از قيمت يار آگاهي
    ترک جان کن که نشان دل آگاه اينست
  • اي که از وقت سؤالي کني امروز مرا
    در جواب تو يکي نکته کوتاه اينست
  • سيف فرغاني افعال نکوکن پس ازين
    زآنکه تو نيک نه اي وز تو در افواه اينست
  • زآسمان گر بزمين در نگري چون خورشيد
    غير مه هيچ نباشد که بدو مي ماني
  • ماه در معرض روي تو برآيد چه عجب
    شب روان را چو عسس سخت بود پيشاني
  • ظاهر آنست که در باغ جمال کس نيست
    خوبتر زين گل حسني که تواش بستاني
  • از سلاطين جهان همت من دارد عار
    گر تو يک روز گداي در خويشم خواني
  • در هيچ بقعه يي نشدي کآن مقام را
    ميمون بسان وادي ايمن نساختي
  • گويي خوشست حالت با مردم زمانه
    با همرهان رهزن در کاروان چه خوشي
  • گر دست دوست وار در آري بگردنم
    پيوسته بوي دوستي آيد ز دشمنم
  • ديده رخ چو آتش تو ديد برفروخت
    قنديل عشق در دل چون آب روشنم
  • هرگه شراب عشق تو در من اثر کند
    گر توبه آهنست بخاميش بشکنم
  • ور تار ريسمان شود اين تن عجب مدار
    غمهاي تست در دل چون چشم سوزنم
  • ببوسه وعده يي کردي برآمد سالها تا من
    ببوي آن شکرجاني چو طوطي در قفس دارم
  • در چنين محراب گه با شعر تحت المنبري
    سيف فرغاني نزيبد اين جماعت را امام
  • سيف فرغاني براي طعمه طفلان راه
    مادر طبع کسي اين شير در پستان نداشت
  • نه من يک شاعرم در وصف رويت
    که تنها مي کنم مدحت سرايي
  • در شب هجرت ببينم روز وصلت را بخواب
    گر تواند بخت خواب آلود من بيدار شد
  • سازها دارند مردم مختلف بهر طرب
    ليک از آنها در خوش آوازي يکي چون چنگ نيست
  • در بر مطرب ما مي شنود گوش رباب
    ناله عشق تو زابريشم چنگ ناهيد
  • اين صحيح است که در هر دهني از عشقت
    ما حديثيم وليکن بتو داريم اسنيد
  • هرکه در سايه تو باشد نيست
    روز او را بآفتاب نياز
  • هرکه را عشق تو طهارت داد
    در دو عالم نيافت جاي نماز
  • عشق تو در درون ما ازليست
    ما نه اکنون همي کنيم آغاز
  • عشق بر من ببست راه وصال
    شير بر سگ نمي کند در باز
  • هرکه از بهر تو نگفت سخن
    سخنش در حقيقت است مجاز
  • همين که در تو اثر کرد شرم عثماني
    شود زرنگ دو رخ چهره تو ذوالنورين
  • هماي وصل توام سايه بر سر اندازد
    رقيب ار نبود در ميان غراب البين
  • گهرفشان کن بر دوست سيف فرغاني
    که هست طبع و دلت در نظم را بحرين
  • بدانک در دو جهان کعبه دل عشاق
    بدوست فخر کند چون بمصطفي حرمين
  • بکوي عشق وطن ساز و رخت آنجا نه
    که دلگشاتر از آن جاي نيست در کونين
  • خورشيد رخي و يک جهان خلق
    چون سايه ترا فتاده در پي
  • وصف تو ز طبع من عجب نيست
    چون در ز صدف چو شکر از ني
  • مشتاق وصلت اي جان دل در جهان نبندد
    انگشتري جم را زآهن نگين نباشد
  • ما را بتست نسبت و همچون تو نيستيم
    گل رنگ دارد و نبود در گلاب رنگ
  • تا چه معنيست در آن روي جهان آرايش
    که دلم برد بدان صورت جان افزايش
  • چون مرا در هجر تو شب خواب نيست
    روز وصلت چون توان ديدن بخواب
  • مهي که شب همه بر روزن تو دارد چشم
    چو آفتاب ترا از شکاف در ديده
  • مدام بر در تو عاشقان خشک لبند
    که جز بخون جگرشان نگشت تر ديده
  • دوست سلطان و دل ولايت اوست
    خرم آن دل که در حمايت اوست
  • پس نماند ز سابقان در راه
    هر کرا پيش رو هدايت اوست
  • بلعلت تشنه شد آب روانم
    رها کن تشنه را در مشرب خويش
  • چنانم متحد با تو که در تو
    همي يابم حرارت از تب خويش
  • مرا خود از سر غفلت خبر نيست
    که دارم پاي تو در جورب خويش
  • ولي بي گل روي تو سيف را
    مژه در ره چشم خاري کند
  • سرگشته يي که گردن پيچيد در کمندت
    دست اجل گشايد پايش ز ريسمانت
  • بمن ده زآن لب جان بخش بوسي
    که در دل جز اين درمان ندارد
  • در تن زنده يکي مرده بود زنداني
    دل که او را نبود با تو تعلق جاني
  • تو بلب مرهم رنجوري و در حسرت آن
    مرد بيمار فراق تو ز بي درماني
  • اي آنکه حسن صورت تو نيست در کسي
    معني صورت تو ندانست هرکسي
  • گرد از وجود خاکي عاشق برآورد
    چون اوفتاد آتش عشق تو در کسي
  • کس بي عنايت تو بتو در نمي رسد
    بي لشکر تو بر تو نيابد ظفر کسي
  • در رزمگاه همت رستم نبرد او
    ني سام سيم چيزي و ني زال زر کسي
  • تا خاک و زر بسنگ سويت نکرد راست
    در عشق تو نگشت چو زر نامور کسي
  • لفظيست شعر بنده و معنيش جمله تو
    در شعر ذکر تو نکند اين قدر کسي
  • در نظم شعر چون بزبان درفشان کند
    تا سينه چون صدف نکند پرگهر کسي
  • اي در لب لعل تو شکر تعبيه کرده
    خوشتر ز شکر چيز دگر تعبيه کرده
  • گه خنده شيرين تو گاهي سخن تو
    در پسته تنگ تو شکر تعبيه کرده
  • با جوهر عشق تو دل سوخته من
    خاکيست در اجزاش گهر تعبيه کرده
  • اي عين خود از چشم نهان کرده و خود را
    در باطن اعيان باثر تعبيه کرده
  • رويت که نخستين اثرش صبح وجودست
    يک لمعه خود در مه و خور تعبيه کرده
  • آن سرمه که عشاق بدان روي تو بينند
    سوداي تو در عين بصر تعبيه کرده
  • بازم بخوان بلطف و بنازم ز در مران
    هرچند گل نياز ندارد بعندليب
  • از پي صيد ما ميفکن دام
    که ز دست تويم در قفسي
  • اي که در پيش تيز مي راني
    يکدم انديشه کن ز بازپسي
  • اي در سخن دهانت تنگ شکر گشاده
    لعلت بهر حديثي گنج گهر گشاده
  • بهر بهاي وصلت عشاق تنگ دل را
    دستي فراخ بايد در بذل زر گشاده
  • در طبعم آتش تو آب سخن فزوده
    وز خشمم انده تو خون جگر گشاده
  • شب در سماع ديدم آن زلف بسته تو
    چون چتر پادشاهان روز ظفر گشاده
  • روي ترا نگويم مه زآنکه هست رويت
    گلزار نوشکفته فردوس در گشاده
  • گر عاشق تو فردا اندر سفر نهد پا
    صد در ز خلد گردد اندر سفر گشاده
  • اي مفلسان کوي تو درويش خوانده
    آن شاه را که نانش ازين در نمي رسد
  • توسا کني چو کعبه و عاشق چو حاجيان
    بسيار سعي کرده بتو در نمي رسد
  • من خامشي گزينم ازيرا بهيچ حال
    در وصف تو زبان سخن ور نمي رسد
  • جاي موري که مرا دست دهد بر در تو
    بهمه ملک سليمان نتوان داد ز دست
  • سيف فرغاني اگر ملک ابد ميخواهي
    اينچنين ملک بدست از در درويشان کن
  • ملک داران جهان حسن را در صف عرض
    شد علمها سرنگون تا تو لوا برداشتي
  • هرکرا تو بفکني کس برنگيرد در جهان
    گر چو بتواني ميفکن هر کرا برداشتي
  • در مصاف امتحان با من سپر افگنده اند
    پادشاهان جهان تا تو مرا برداشتي
  • در بدست آمد صدف را نزد تو قدري نماند
    لعل حاصل شد نظر از کهربا برداشتي
  • همچو کاغذ پاره در سوراخ ديوارم منه
    چون بدست لطف خود از ره مرا برداشتي
  • بخار مشک برانگيختند در بستان
    مگر بنفشه زلف تو شانه مي کردند
  • چو موش در دهن گربه دشمنان خاموش
    که بهر ما و تو عوعو سگانه مي کردند
  • درين خرابه که من دارم و دلش نامست
    غم ترا چو گهر در خزانه مي کردند
  • توانگران را زر بود ليک درويشان
    درين نياز در اشک دانه مي کردند
  • برآن اميد که پرده برافگني شب و روز
    چو در مقام برين آستانه مي کردند
  • در حضرت آن دلستان چون سيف فرغاني سخن
    گوهر بسوي معدن و لولو بعمان مي برم
  • چو تو در روم نبود دلستاني
    نه اندر چين ولي من چين نديدم