نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.21 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
پاکان به گرد
در
به تماشا نشسته اند
دل را و خويش را ز عزيزان خجل مکن
هنگامه هاست
در
ره هر جا مه اي است رو
بي گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
يعني تو نيز دل بنما گر دليت هست
تا کي نهان بود دل تو
در
ميان طين
اي واديي که سيب
در
او رنگ و بوي يافت
مغز ترنج نيز معطر شد و ثمين
بر جاي باده سرکه غم مي دهي مده
در
جوي آب خون چه روان مي کني مکن
سر درکش اي رفيق که هنگام گفت نيست
در
بي سري عشق چه سر مي کني مکن
چون تو نديده ست کس کس تويي اي جان و بس
نادره اي
در
جهان اسب وفا درجهان
يار شو و يار بين دل شو و دلدار بين
در
پي سرو روان چشمه و گلزار بين
با رخ چون مشعله بر
در
ما کيست آن
هر طرفي موج خون نيم شبان چيست آن
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است
در
شب بي گاه من
گفت کسي کاين سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق
در
دو جهان جاه من
در
پي هر بيت من گويم پايان رسيد
چون ز سرم مي برد آن شه آگاه من
در
حسد افتاده ايم دل به جفا داده ايم
جنگ که مي افکند يار سخن چين من
هر که
در
اين روزگار دارد او کار بار
بنده شده ست و شکار يار مرا همچنين
چو نام هاي خدا
در
عدد به نسبت شد
ز روي کافر قاهر ز روي ما رحمان
به جان پير قديمي که
در
نهاد من است
که باد خاک قدم هاش اين جواني من
گشاي آن لب خندان که آن گوارش ماست
که تعبيه ست دو صد گلشکر
در
آن احسان
مرا سخن همه با او است گر چه
در
ظاهر
عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان
چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تير
که هست
در
صف هيجاش کر و فر وطن
به روز و شب چو زمين رو بر آسمان دارم
ز روي تو که نگنجد
در
آسمان و زمين
مکن ار چه شدي چنين چو خزان دانه
در
زمين
ز بهارم حسام دين و ز گلزار ياد کن
چو
در
بزم طرب باشي بخيلي کم کن اي ناشي
مبادا يار ز اوباشي کند با تو همين دستان
دغل بگذار اي ساقي بکن اين جمله
در
باقي
که صاف صاف راواقي مثال باده خم دان
در
عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
آن کو چنين رنجور شد نايافت شد داروي او
اي روي ما چون زعفران از عشق لاله ستان او
اي دل فرورفته به سر چون شانه
در
گيسوي او
صفحه قبل
1
...
6376
6377
6378
6379
6380
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن