167906 مورد در 0.21 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند
    دل را و خويش را ز عزيزان خجل مکن
  • هنگامه هاست در ره هر جا مه اي است رو
    بي گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
  • يعني تو نيز دل بنما گر دليت هست
    تا کي نهان بود دل تو در ميان طين
  • اي واديي که سيب در او رنگ و بوي يافت
    مغز ترنج نيز معطر شد و ثمين
  • بر جاي باده سرکه غم مي دهي مده
    در جوي آب خون چه روان مي کني مکن
  • سر درکش اي رفيق که هنگام گفت نيست
    در بي سري عشق چه سر مي کني مکن
  • چون تو نديده ست کس کس تويي اي جان و بس
    نادره اي در جهان اسب وفا درجهان
  • يار شو و يار بين دل شو و دلدار بين
    در پي سرو روان چشمه و گلزار بين
  • با رخ چون مشعله بر در ما کيست آن
    هر طرفي موج خون نيم شبان چيست آن
  • عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
    شمع رخ او بس است در شب بي گاه من
  • گفت کسي کاين سماع جاه و ادب کم کند
    جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
  • در پي هر بيت من گويم پايان رسيد
    چون ز سرم مي برد آن شه آگاه من
  • در حسد افتاده ايم دل به جفا داده ايم
    جنگ که مي افکند يار سخن چين من
  • هر که در اين روزگار دارد او کار بار
    بنده شده ست و شکار يار مرا همچنين
  • چو نام هاي خدا در عدد به نسبت شد
    ز روي کافر قاهر ز روي ما رحمان
  • به جان پير قديمي که در نهاد من است
    که باد خاک قدم هاش اين جواني من
  • گشاي آن لب خندان که آن گوارش ماست
    که تعبيه ست دو صد گلشکر در آن احسان
  • مرا سخن همه با او است گر چه در ظاهر
    عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان
  • چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تير
    که هست در صف هيجاش کر و فر وطن
  • به روز و شب چو زمين رو بر آسمان دارم
    ز روي تو که نگنجد در آسمان و زمين
  • مکن ار چه شدي چنين چو خزان دانه در زمين
    ز بهارم حسام دين و ز گلزار ياد کن
  • چو در بزم طرب باشي بخيلي کم کن اي ناشي
    مبادا يار ز اوباشي کند با تو همين دستان
  • دغل بگذار اي ساقي بکن اين جمله در باقي
    که صاف صاف راواقي مثال باده خم دان
  • در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
    آن کو چنين رنجور شد نايافت شد داروي او
  • اي روي ما چون زعفران از عشق لاله ستان او
    اي دل فرورفته به سر چون شانه در گيسوي او