167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • ديدمش ماري شده او هر زمان در مي فزود
    من پشيمان گشته ام زان صنعت و کردار من
  • عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببين
    جوي آب و جوي خمر و جوي شير و انگبين
  • از در دل درشدم امروز ديدم حال او
    زردروي و جامه چاک و بي يسار و بي يمين
  • يا ز الم نشرح روان کن چارجو در سينه ام
    جوي آب و جوي خمر و جوي شير و انگبين
  • و آنک او بوسيد دستش خود چه گويم بهر او
    عاقلان دانند کان خود در شرف اولي است آن
  • تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود
    گر چه خاص خاص باشد در هنر عامي است آن
  • آنک جام او بگيرد يک نشانش اين بود
    در بيان سر حکمت جان او منشي است آن
  • در ستايش هاي شمس الدين نباشم مفتتن
    تا تو گويي کاين غرض نفي من است از لا و لن
  • ليک باقي وصف ها بستوده باشي جزو در
    شمس حق و دين چو دريا کي شود داخل بدن
  • رقص کن در عشق جانم اي حريف مهربان
    مطربا دف را بکوب و نيست بختت غير از اين
  • چونک گفتي شمس دين زنهار تو فارغ مشو
    کفر باشد در طلب گر زانک گويي غير اين
  • ز سخن ملول گشتي که کسيت نيست محرم
    سبک آينه بيان را تو بگير و در نمد کن
  • چه خوشي هاي نهان است در آن درد و غمش
    که رميدند ز دارو همه درمان طلبان
  • چون به کوره گذري خوش به زر سرخ نگر
    تا در آتش تو ببيني ز حجر خنديدن
  • نوبهاري است خدا را جز از اين فصل بهار
    که در او مرده نماند وثني و نه وثن
  • تاب رخسار گل و لاله خبر مي دهدم
    که چراغي است نهان گشته در اين زير لگن
  • مدتي هست که ما در طلبش سوخته ايم
    شب و روز از طلبش هر طرفي جامه دران
  • غمزه توست که خوني است در اين گوشه و بس
    نرگس توست که ساقي است دهد رطل گران
  • گرد بر گرد خيالش همه در رقص شوند
    وان خيال چو مه تو به ميان چرخ زنان
  • سخنم مست و دلم مست و خيالات تو مست
    همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
  • بنده امر توام خاصه در آن امر که تو
    گوييم خيز نظر کن به سوي منظر من
  • من خمش کردم و در جوي تو افکندم خويش
    که ز جوي تو بود رونق شعر تر من
  • لابه کردم شه خود را پس از اين او گويد
    چونک درياش بجوشد در بي پايان بين
  • تاب رخسار گل و لاله خبر مي دهدم
    که چراغي است نهان گشته در اين زير لگن
  • گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم
    قانع نگشت از من دلدار تا به گردن