167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • آن لبي کانگشت خود ليسيد روزي زان عسل
    وصف آن لب را چه گويم کان نگنجد در دهن
  • اين چنين روي چو مه در زير ابر انصاف نيست
    ساعتي اين ابر را از پيش آن مه دور کن
  • وان سه برگ و آن سمن وان ياسمين گويند ني
    در خموشي کيميا بين کيميا را تازه کن
  • اي شنيده وقت و بي وقت از وجودم ناله ها
    اي فکنده آتشي در جمله اجزاي من
  • در صداي کوه افتد بانگ من چون بشنوي
    جفت گردد بانگ که با نعره و هيهاي من
  • تا ز خود افزون گريزم در خودم محبوستر
    تا گشايم بند از پا بسته بينم پاي من
  • خاک تبريز اي صبا تحفه بيار از بهر من
    زانک در عزت به جاي گوهر کاني است آن
  • جام پر کن ساقيا آتش بزن اندر غمان
    مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
  • دست مست خم او گر خار کارد در زمين
    شرق تا مغرب برويد از زمين ها گلستان
  • گر ز خم احمدي بويي برون ظاهر شود
    چون ميش در جوش گردد چشم و جان کافران
  • گر ز خمر احمدي خواهي تمام بوي و رنگ
    منزلي کن بر در تبريز يک دم ساربان
  • در درون مست عشقش چيست خورشيد نهان
    آن که داند جز کسي جانا که آن دارد از آن
  • صد هزاران خانه ها سازد ميش در صحن جان
    چون کند زير و زبر سوداي عشقش خاندان
  • در پي آن مي که خوردم از پياله وصل تو
    اين چنين زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
  • اي تو در آيينه ديده روي خود کور و کبود
    تسخر و خنده زده بر آينه چون ابلهان
  • تا بده است اين گوشمال عاشقان بوده ست از آنک
    در همه وقتي چنين بوده ست کار عاشقان
  • هر دو عالم بي جمالت مر مرا زندان بود
    آب حيوان در فراقت گر خورم دارد زيان
  • گر نهان را مي شناسم از جهان در عاشقي
    مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان اي فلان
  • از بدي ها آن چه گويم هست قصدم خويشتن
    زانک زهري من نديدم در جهان چون خويشتن
  • چونک ياري را هزاران بار با نام و نشان
    مدح هاي بي نفاقش کرده باشم در علن
  • چون خداوند شمس دين را مي ستايم تو بدان
    کاين همه اوصاف خوبي را ستودم در قرن
  • ور بگويد من به دانش نظم کاري مي کنم
    آتشي دست آور و در نظم و اندر کار زن
  • در غريبستان جان تا کي شوي مهمان خاک
    خاک اندر چشم اين مهمان و مهمان دار زن
  • از دخول هر غري افسرده اي در کار من
    دور بادا وصف نفس آلودشان از يار من
  • من قياسي کرده ام رشک تو را در حق او
    ليک اندر رشک تو باطل بود پرگار من