167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • چو ديکي پخت عقل من چشيدم بود ناپخته
    زدم آن ديک در رويش ز بهر جوش شمس الدين
  • زبان ذوالفقار عقل کاين دريا پر از در کرد
    زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدين
  • کسي کز نام او بر بحر بي کشتي عبر يابي
    چو سامندر ز مهر او روي در نار شمس الدين
  • بزد خود بر در امکان که مانندش برون نايد
    ز اوصاف بديع خويش خود مسمار شمس الدين
  • عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
    گويم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
  • مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
    آگه نبد از مستي او از کمر افتادن
  • من بي دل و دل داده در راه تو افتاده
    والله که نمي دانم جاي دگر افتادن
  • دستي بنه اي چنگي بر نبض چنين پيري
    وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
  • هر ذره که مي جنبد هر برگ که مي خنبد
    بي کام و زبان گفتي در گوش فلک بنشين
  • گفتم که چنان دريا در خمره کجا گنجد
    گفتا که چه داني تو اين شيوه و اين آيين
  • خامش که نمي گنجد اين حصه در اين قصه
    رو چشم به بالا کن روي چو مهش مي بين
  • اي کوي شما جنت وي خوي شما رحمت
    خاصه که در اين ساعت هاده چه به درويشان
  • از بهر دل ما را در رقص درآ يارا
    وز ناز چنين مي کن آن زلف کمند اي جان
  • من بنده بر اين مفرش مي سوزم من خوش خوش
    مي رقصم در آتش مانند سپند اي جان
  • دروازه هستي را جز ذوق مدان اي جان
    اين نکته شيرين را در جان بنشان اي جان
  • آميخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد
    وز ذوق نمي گنجد در کون و مکان اي جان
  • بر دانش و حال خود تأويل کني قرآن
    وان گاه هم از قرآن در خلق زني سندان
  • آب حيوان يابي گر خاک شوي ره را
    وز باد و بروت آيي در نار تو دربندان
  • دو چيز نخواهد بد در هر دو جهان مي دان
    از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان
  • منگر که شه و ميري بنگر که همي ميري
    در زير يکي توده رو کم ترکوا برخوان
  • گر باغ و سرا داري با مرگ چه پا داري
    در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان
  • از آتش روي خود اندر دلم آتش زن
    و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن
  • در ديده عالم نه عدلي نو و عقلي نو
    وان آهوي ياهو را بر کلب معلم زن
  • خواهي تو دو عالم را همکاسه و هم ياسه
    آن کحل اناالله را در عين دو عالم زن
  • هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقي
    هم جان و جهان حيران در جان و جهان من