167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • جسم چو خانقاه جان فکرت ها چو صوفيان
    حلقه زدند و در ميان دل چو ابايزيد من
  • اين دل شهر رانده در گل تيره مانده
    ناله کنان که اي خدا کو حشم و تبار من
  • نيست شب سياه رو جفت و حريف روز من
    نيست خزان سنگ دل در پي نوبهار من
  • هيچ خمش نمي کني تا به کي اين دهل زني
    آه که پرده در شدي اي لب پرده دار من
  • گر تو مريد و طالبي هست مراد مطلق او
    ور تو اديم طايفي هست سهيل در يمن
  • آن دم کآفتاب او روزي و نور مي دهد
    ذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن
  • خواب بديده ام قمر چيست قمر به خواب در
    زانک به خواب حل شود آخر کار و اولين
  • در شب شنبهي که شد پنجم ماه قعده را
    ششصد و پنجه ست و هم هست چهار از سنين
  • گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتيي
    ياد نبد ز بوزنه در دل هيچ مستعين
  • من شبم از سيه دلي تو مه خوب و مفضلي
    ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بين
  • در تبريز شمس دين دارد مطلعي دگر
    نيست ز مشرق او مبين نيست به مغرب او دفين
  • از پس مرگ من اگر ديده شود خيال تو
    زود روان روان شود در پي تو روان من
  • من چو که بي نشان شدم چون قمر جهان شدم
    ديده بود مگر کسي در رخ تو نشان من
  • در ره تو کمين خسم از ره دور مي رسم
    اي دل من به دست تو بشنو داستان من
  • مرا در دل همي آيد که من دل را کنم قربان
    نبايد بددلي کردن ببايد کردن اين فرمان
  • اگر جانباز و عياري وگر در خون خود ياري
    پس گردن چه مي خاري چه مي ترسي چو ترسايان
  • مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
    جگر در سيخ کش اي دل کبابي کن پي مهمان
  • کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
    که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
  • گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان
    به پيشم داشت جام مي گه گر ميخواره اي بستان
  • ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بديد آيد
    که هر چه بوهريره را ببايد هست در انبان
  • چو طاسي سرنگون گردد رود آنچ در او باشد
    ولي سودا نمي تاند ز کاسه سر نگون رفتن
  • اگر پاکي و ناپاکي مرو زين خانه اي زاکي
    گناهي نيست در عالم تو را اي بنده چون رفتن
  • شناسد جان مجنونان که اين جان است قشر جان
    ببايد بهر اين دانش ز دانش در جنون رفتن
  • خرامان مي روي در دل چراغ افروز جان و تن
    زهي چشم و چراغ دل زهي چشمم به تو روشن
  • همه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذت
    همه جسمانيان چون که که بي مغزند در مطحن