167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • هماره تا که در آفاق هست پست و بلند
    هميشه تا که در ايام هست زشت و پليد
  • تو چون در خانه آيي خانه رشک بوستان گردد
    اگر فصل خزان در بوستان آيي بهار آيد
  • تا در جهان رود از مهر و مه سخن
    تا در زمين بود از آب و گل ثمر
  • از عدل تو آهو بره در کام پلنگان
    ايمن تر از آن طفل که در دامن مادر
  • خوبان گرفته از لب و دندان روح بخش
    نعل سمند او را در لعل و در گهر
  • نوال دست جودش زانچه در خورد قياس افزون
    عطاي طبع رادش زانچه در وهم و گمان برتر
  • ثبات خصم در ميدان رزمت بيش از آن نبود
    که مرغ پخته بر خوان و سپند خام در مجمر
  • در جان مرا ز دزد هراس از پي هراس
    در دل مرا ز ديو خطر از پي خطر
  • در وجد از ورود من احباب تن به تن
    در رقص از قدوم من اصحاب سربه سر
  • به جاي تن نهفته يک چمن شمشاد در جوشن
    به جاي سر نهاده يک احد فولاد در مغفر
  • وگر به نطفه اعداي خويش خشم آرند
    در آن زمان که رود در رحم ز صلب پدر
  • مي در جگر چو رفت شود خون و زان مي اش
    عارض به رنگ خون شد نارفته در جگر
  • در تن چو روح دارم گور عور باش تن
    در سر چو مغز دارم گو عور باش سر
  • با لب نوشين آمد شب دوشين به سراي
    حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در
  • خط تو برجي از مشک و در آن برج سهيل
    لب تو درجي از لعل و در آن درج گهر
  • ثاني رابعه يي در ورع و زهد و عفاف
    تالي آمنه يي در کرم و حسن سير
  • دوشينه کاين نيلي صدف گشت از کواکب پر درر
    در زد يکي گفتم کيي گفتا منم بگشاي در
  • القصه با صد پيچ و تاب از جاي جستم باشتاب
    از خجلتم جان در عتاب از حسرتم خون در جگر
  • در باز کردم بر رخش ديدم جمال فرخش
    وز شرم شيرين پاسخش افتاده در بوک و مگر
  • از بسکه صافست و روان هم ظاهرست و هم نهان
    همچون مضامين در بيان همچون معاني در صور
  • پرتاب کرد از سر کله از ده هلال آزرد مه
    صد خنجرش در هر نگه صد ناچخش در هر نظر
  • به پهنه يي که در آن راه گم کند خورشيد
    به لجه يي که در آن گام نسپرد صرصر
  • گرفت حلقه در را به چنگ شير خداي
    ز در نمود مر آن ژرف کنده را معبر
  • از آن سبب که در ازاي در به قول درست
    يکي به دست ز پهناي کنده بد کمتر
  • در عهد او غمي به خدا در دلم نبود
    غير از غم فراق تو اي سرو سيمبر
  • درين جهان و برون زين جهان چو جان در جسم
    درين جهان و فزون زين جهان چو جان در بر
  • نه حرف ميم مباين در او نه حرف الف
    نه نقش سيم مخالف در او نه نقش حجر
  • درين جهان و برون زين جهان چو جان در جسم
    درين جهان و فزون زين جهان چو جان در بر
  • ترا گزيده ام از هر چه در قطار وجود
    ترا ستوده ام از هر که در شمار بشر
  • دفتر ايجاد را امروز حق شيرازه بست
    تا در آرد فرد فرد اوصاف خود را در شمار
  • تيغ تو به ميدان وغا برق به خر داد
    دست تو در ايوان عطا ابر در آذار
  • هر مدح و منقبت که بود کاينات را
    در نام تو نهفته چو در دانه برگ نار
  • قربان برند بر در آن کعبه بيش و کم
    قربان کنند بر در اين کعبه بي شمار
  • آن را نهاد در کف حيدر که ها بگير
    اين رانهاد در بر خسرو که هين بدار
  • من در حيات خويش از خط و زلف تو
    افتاده ام اسير در بند مور و مار
  • از سهم تير تو در وقت دار و گير
    از بيم تيغ تو در روز گير و دار
  • جهد کن در کوچکي تا چون پدر گردي بزرگ
    سعي کن تا همچو او در کودکي يابي وقار
  • قدرش از رفعت چو اوج چرخ نايد در نظر
    جودش از کثرت چو موج بحر نايد در شمار
  • ز هر چه عقل تصور کند در او موجود
    ز هر چه وهم تفکر کند در آن بسيار
  • به صد هزار چمن نيست يک هزار و در او
    به شاخ هر گل در هر چمن هزار هزار
  • در فارس دفع فتنه يکساله در سه روز
    کرد و دو ماهه ساخت چو گردون يکي حصار
  • پرنده يي به همه ملک در هوا نپرد
    در آن زمان که شود پيک سهم او سيار
  • يک طرف موسي و تورانش به حرمت در بغل
    يک طرف عيسي و انجيلش به عزت در کنار
  • گر به قرب ما قنوعي در محبت شو حريص
    ور به وصل ما عجولي در بلا شو بردبار
  • شرع بي رونق تر از اشعار من در ملک فارس
    امن بي سامان تر از اوضاع من در روزگار
  • آن يکي در آب دريا رفت همچون لاک پشت
    وين دگر در ريگ صحرا خفت همچون سوسمار
  • گر کسي خنجر کشد بيد است آنهم در چمن
    ور تني طغيان کند سيلست آن هم در بهار
  • باغ هايي را که در گلزارشان از بي گلي
    در دو صد فصل بهاران کس نديدي يک هزار
  • آنکه چون در وصف تيغش خامه گيرم در بنان
    چو زبان شمع ز انگشتان من خيزد شرار
  • بخل از جودش سقيم و دهر از قهرش عقيم
    امن در عهدش مقيم و فتنه در عصرش فکار