167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • اندرين غبر هيچ آب مخور
    که گلوگير گشت نان در وي
  • گرچه شيرين بود چو نوش کني
    نيش بيني بسي نهان در وي
  • عرصه ملک پر ز ديو شدست
    نيست از آدمي نشان در وي
  • همه را يک سر و دو رو ديدم
    آزمودم يکان يکان در وي
  • جمله از بهر لقمه يي چو سگان
    دشمنانند دوستان در وي
  • چون زر کم عيار قلب آمد
    هر کرا کردم امتحان در وي
  • شد بدي عام آن چنان که دمي
    نيک بودن نمي توان در وي
  • زندگاني عذاب و غير از مرگ
    زنده را راحتي مدان در وي
  • تن او را تعب نيامد کم
    چون کسي بيش کند جان در وي
  • منشين بر زمين او که چو ابر
    سيل بارست آسمان در وي
  • بر تو از غرق نيستم ايمن
    که ز بار خودي گران در وي
  • بر بساط زمين که از پي ملک
    خسروان باختند جان در وي
  • ديدم از اسب دولت افتاده
    مات گشته بسي شهان در وي
  • صاحب تيغ و تير را که بجنگ
    نکشيدي کسي کمان در وي
  • سپر از روي دور کن بنگر
    زده رمح اجل سنان در وي
  • از جهان رفت سيف فرغاني
    ماند اشعار ازو نشان در وي
  • اسب دل چون در قفاي گوي همت راندند
    چرخ چوگاني از ايشان چند ميدان باز ماند
  • زين چند لقب که حد من نيست
    بر مزبله در نثار کردي
  • بماء کرم سايل خويش را
    چو گل در چمن چهره ناري کند
  • ز مظلوم شب خيز غافل مباش
    که او در سحرگاه زاري کند
  • در قيامت زند بر آتشت آب
    گر تو اينجا بکس دهي ناني
  • هر کجا يک جفته بر ديوار زد
    در دم از ديوار بگشايد دري
  • سنگ زير دست آهن سم او
    هست چون در زير سنگي ساغري
  • قطع کن نان سپاهي چون ترا
    هست در اصطبل ازين سان صفدري
  • بهتري دارم طمع از خدمتت
    زآنک در آخر بود زين بهتري
  • در نصرت خرد که هوا دشمن ويست
    با نفس خود جدل کن وبا طبع خود لجاج
  • گر در مصاف آن دو مخالف شوي شهيد
    بيمار را بدم چو مسيحا کني علاج
  • هستي تو چو زيت بسوزد گرت فتد
    بر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج
  • گر در رهش زني قدمي بر جبين گل
    از خاک ره چو قطره شبنم فتد عجاج
  • گر دوستي حق طلبي ترک خلق کن
    در يک مکان دوضد نکند باهم امتزاج
  • چو از توسيف فرغاني سخن راند
    همه آفاق پر در ثمين کرد
  • خيال روي توام در دلست پيوسته
    ز مهر و ماه کجا باشد آسمان خالي
  • صفير مرغ دلم ذکر تست در همه حال
    چو ماهي ارچه بود کامم از زبان خالي
  • بر آستان تو مانده است سيف فرغاني
    در تو نيست چو بازار از سگان خالي
  • زبان که نيست بذکر تو در دهان گردان
    ببرمش که ازو به بود دهان خالي
  • رهي بکوي تو چون در نيايد و برود
    وليک از او نبود هرگز آستان خالي
  • هماي عشق تو پرواز کرد گرد جهان
    نديد در خور خود هيچ آشيان خالي
  • اي پسته دهانت شيرين و انگبين لب
    من تلخ کام مانده در حسرت چنين لب
  • بوديم بر کناري عطشان آب وصلت
    زد بوسه تو ما را چون نان در انگبين لب
  • عاشق از آستينت شکر کشد بدامن
    چون تو بگاه خنده گيري در آستين لب
  • تا در مقام خدمت پيش تو خاک بوسد
    روزي دو ره نهاده خورشيد بر زمين لب
  • عشق چو آورد حکم از بر سلطان حسن
    در تو عملها کند حزن بتقرير او
  • لب گل در تبسم آمد باز
    بلبل اندر ترنم آمد باز
  • اين همه چيست هيچ مي داني
    حسن را عشق در دم آمد باز
  • در خلافت کمتر از داود نتوان فرض کرد
    اين گدايان را که از ملک سليمان فارغند
  • گر بدوزخشان بري در حبس مالک خرمند
    ور بجنتشان بري از باغ رضوان فارغند
  • ايا سلطان عشق تو نشسته بر سرير دل
    بلشکرهاي خود کرده تصرف در ضمير دل
  • هرکه در عشق نميرد ببقايي نرسد
    مرد باقي نشود تا بفنايي نرسد
  • هرکرا هست مقام از حرم عشق برون
    گرچه در کعبه نشيند بصفايي نرسد
  • خوان نهادست و گشاده در و بي خون جگر
    لقمه يي از تو توانگر بگدايي نرسد
  • سيف فرغاني دردي ز تو دارد در دل
    مي پسندي که بميرد بدوايي نرسد
  • ز خاکدان در ماست سيف فرغاني
    ز بلبلي نبود چاره گلستاني را
  • در حساب حسن تو بي کار شد
    راست چون دست اشل انگشت عد
  • صبر در دل زآتش هجران تو
    جا نمي گيرد چو آب اندر سبد
  • آفتابا در فراقت هر نفس
    صبح شوق از شرق جانم مي دمد
  • با تن خويش ببي کاري اگر کردي صلح
    اي دل شيفته با دولت خود در جنگي
  • بوسه يي گر دهي رضا نبود
    مر رقيب ترا در آن دادن
  • چو وصلت آرزو دارم نخواهم زيستن بي تو
    روا داري که من مسکين بميرم در تمنايي
  • عزيز مصر نشناسد که او را کيست در خانه
    کمال حسن يوسف را نداند جز زليخايي
  • روي تو دعوي خوبي کرد شد شمشير کند
    آفتاب تيغ زن را در جواب روي تو
  • اي جمال تو جهان آراي در دلهاي ما
    از چه محبوبست حسن؟ از انتساب روي تو
  • در پاي اسب شاه که دارد بدست چوگان
    بيچاره گوي با سر گردان چه قدر دارد
  • گر عاشقي و قيمت معشوق مي شناسي
    در راه عشق ترک کني آن چه قدر دارد
  • با چنين زلف چو زنجير عجب نبود اگر
    حلقه در گوش کند عشق تو مر سلطانرا
  • تير مژگان تو چون هست در اشکستن خصم
    حاجتي نيست بتأييد و ظفر سلطانرا
  • اي باغ نيکويي گل روي ترا چمن
    گل در چمن دريده ز شوق تو پيرهن
  • در زير پايت از عرق روي خوب خويش
    نسرين گلاب ريخته بر برگ نسترن
  • منم از عشق روي تو مقيم خاک کوي تو
    مگس از بهر شيرينيست در دکان حلوايي
  • ترا همتا کجا باشد که در باغ جمال تو
    کند پسته شکرريزي کند سنبل سمن سايي
  • چنان شيريني اي خسرو که چون فرهاد در کويت
    جهاني چون مگس جمعند بر دکان حلوايي
  • دلارامي که حيرانم من از حسن جهانگيرش
    رخ او آيتي در حسن و نور قدس تفسيرش
  • چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش را
    اگر از حلقه مايي بده گردن بزنجيرش
  • رضيع مادر فطرت که دارد در دهان پستان
    بقاي جاودان يابد اگر زآن لب بود شيرش
  • در دام غم تو طاير وهم
    با بال شکسته پر نهاده است
  • تا باشدش آب روي حاصل
    بر خاک در تو سر نهاده است
  • در خانه دل ز دست عشقت
    غم بر سر يکدگر نهاده است
  • عاشق چه کند چو اندرين ره
    از بهر تو پاي در نهاده است
  • از بهر مراد دل درين راه
    جا نيست که در خطر نهاده است
  • عاشق سر خدمتي عجب نيست
    در پاي رقيب اگر نهاده است
  • رويت که بنور او توان ديد
    ارواح که در صور نهاده است
  • خورشيد و مهت نمي توان گفت
    در من خرد اين قدر نهاده است
  • چرا غم که بي روغنم مرگ باشد
    و گر روغنم در فزايي بميرم
  • زدم بر سر شمع خود را و گفتم
    چو پروانه در روشنايي بميرم
  • مرا گر ز وصل آن ميسر نگردد
    که در مسند پادشايي بميرم
  • نرگس يعقوب ديده از گل و بلبل بديد
    حسن يوسف باهم و مهر زليخا در بهار
  • سيف فرغاني درين وقتت بسي ابرام کرد
    باغ را از بلبل افزونست غوغا در بهار
  • در فراق تو اي پسر هستم
    همچو يوسف که از پدر دور است
  • قصه دريا و در شد پايمال
    چون گهر کان صفا بر دست بست
  • جان من بي تو ز تن در زحمتست
    رنج يوسف از برادر مي کشد
  • بر سر کويت ز عزت آفتاب
    خاک را چون سايه در بر مي کشد
  • در ره عشقت ترازو دار چرخ
    مفلسي را همچو زر بر مي کشد
  • سيف فرغاني سخنها گفت ليک
    محرمي چون نيست دم در مي کشد
  • در سخن دلرا مدد از روي تست
    معدن از خورشيد گوهر مي کشد
  • ز سوز عشق تو در سينه چو کوره من
    دلم گرفت حرارت چو آهن از آتش
  • نبود ايمن از آفات، در گريخت بعشق
    نديده ام که کند عود مأمن از آتش
  • چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابد
    در آسمان و زمين نور و نار چون گنجد
  • ز شرم روي چو گلزار او عجب دارم
    که در فضاي جهان نوبهار چون گنجد
  • اميدم ارچه فراخست دست تنگي هست
    ببين که در کف من آن نگار چون گنجد
  • منش نيامدم اندر نظر، در آن چشمي
    که سرمه راه نيابد غبار چون گنجد
  • غم تو و دل مسکين سيف فرغاني!
    درين طويله در شاهوار چون گنجد