167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • بال و پر باز گشاييم به بستان چو درخت
    گر در اين راه فنا ريخته چون دانه شويم
  • رفت اين روز دراز و در حس گشت فراز
    ز اول روز خماريم به شب زان بتريم
  • باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقي است
    گر چه روزي دو سه در نقش و نگار بشريم
  • من از اين خانه پرنور به در مي نروم
    من از اين شهر مبارک به سفر مي نروم
  • دين ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
    تا نگويي که در اين عشق تو ما مختصريم
  • بحر با موج ها بين گرد کشتي خاکين
    کعبه و مکه ها بين در تک چاه زمزم
  • شه بگويد تو تن زن خويش در چه ميفکن
    که نداني تو کردن دلو و حبل از شلولم
  • حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
    گفتا که نيست اين جا يعني بدان که هستم
  • بس رندم و قلاشم در دين عشق فاشم
    من ملک را چه باشم تا تحفه اي فرستم
  • مادر چو داغ عشقت مي ديد در رخ من
    نافم بر آن بريد او آن دم که من بزادم
  • گر بر فلک روانم ور لوح غيب خوانم
    اي تو صلاح جانم بي تو چه در فسادم
  • عقلم ببرد از ره کز من رسي تو در شه
    چون سوي عقل رفتم عقلم نداشت سودم
  • خامش کن اي برادر فضل و ادب رها کن
    تا تو ادب بخواندي در تو ادب نديدم
  • از خود برآمدم من در عشق عزم کردم
    تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
  • اين جمله جان ها را در عشق چنگ سازم
    وز چنگ بي زبان من سيصد زبان برآرم
  • آن عقل پرهنر را بادي است در سر او
    آن باد او نماند چون باده اي درآرم
  • از من گذر چو کردي از عقل و جان گذشتم
    در من اثر چو کردي بر گنبد اثيرم
  • من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
    من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زيرم
  • ور زان که در يقيني دام يقين ز من بين
    زان دام مقبلان را از کفر مي رهانم
  • ور درد و رنج داري در من نظر کن از وي
    کان تير رنج نجهد الا که از کمانم
  • ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم
    مي بين که آن نشانه ست از لطف بي نشانم
  • عشق است بحر معني هر يک چو ماهي در بحر
    احمد گهر به دريا اينک همي نمايم
  • خود را چو مرده بينيم بر گور خود نشينيم
    خود را چو زنده بينيم در نوحه رو خراشيم
  • از ما مشو ملول که ما سخت شاهديم
    از رشک و غيرت است که در چادري شديم
  • از کر و فر او همه دانند کو زن است
    ما چون غلط کنيم که در نور احمديم