نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان قاآني
مرغ جان را تا به کي محبوس دارم
در
قفس
چهره توفيق را تا چند پوشم
در
نقاب
چند
در
تعمير دنيا کوشم و تخريب دين
تا به کي دارم روان خويش را
در
اضطراب
در
نمانم زين سپس
در
کار و بار خويشتن
عرضه دارم حال خود را بر جناب مستطاب
از گوش باز
در
دل و از جان رود به عرش
در
دل ز راه گوش نيوشا کند شتاب
مرمرا از طلعت اين ماه
در
دل خرمي
مرمرا از هجرت آن شاه
در
جان پيچ و تاب
جويمت تا گويمت
در
بر دوصد راز نهان
خوانيم تا رانيم از
در
به صد ناز و عتاب
عصر او قصريست
در
وي خفته يک کشور به ناز
عهد او مهديست
در
وي رفته يک عالم به خواب
بي ثناي او مقيم است آنچه
در
عالم رقيم
بي سپاس او عقيم است آنچه
در
گيتي کتاب
هر يکي را صد عيال حور منظر
در
حريم
هر يکي را صد غلام ماه پيکر
در
جناب
نه چو من يک تن ثناخوانت ازينسان
در
حضور
نه چو من يک کس دعاگويت ازينسان
در
غياب
پشه را خرطوم و از پيل دمان
در
احتراز
گربه را چنگال و از شير ژيان
در
اجتناب
غير من کم بخت بد
در
خواب و مي دانم يقين
کاينچنين
در
خواب خواهد بود تا روز حساب
تاب دلتنگي نيارد
در
قفس يک مرغ و بس
بيست تن
در
يک قفس برگو چسان آرند تاب
آنکه با مهرش ثوابست آنچه
در
عالم گناه
آنکه با کينش گناه است آنچه
در
گيتي ثواب
عفو او
در
روز محشر هفت دوزخ را حجيب
خشم او
در
وقت کيفر هشت جنت را حجاب
تکي ز خنگ وي و گرد و دوله
در
دهلي
غوي ز سنج وي و شور و ناله
در
سنجاب
چو آن به جنگل خشم تو، ويله
در
لاهور
چو اين به پنجه قهر تو، مويه
در
پنجاب
در
سر هر موي مژگانش دوصد ترکش خدنگ
در
خم هر تار گيسويش دوصد چين مشک ناب
وز خيال جود او بر کف گرفتم جام مي
جام
در
دستم گهر شد مي
در
آن لعل مذاب
تا غم آرد تنگدستي خاصه
در
عهد مشيب
تا طرب خيزد ز مستي خاصه
در
عهد شباب
خلوص شاه جهان جاي روح و خون شب و روز
دوان همي رودش
در
عروق و
در
اعصاب
ز شور خدمت اين
در
سر فلک سودا
ز تف ناچخ اين
در
مزاج خور صفر است
هر کجا دولت او يارش ازان
در
فرح است
هر کجا صولت او خصمش ازان
در
تعب است
اين چه جشنست کزو جان جهان
در
طرب است
در
نه افلاک از او سور و سرور عجب است
در
چشم منست آنچه به رخسار تو آب است
در
جسم منست آنچه به گيسوي تو تاب است
در
بزم تو کاشوب سپهر از همه رويست
در
کاخ تو کازرم بهشت از همه باب است
خارم به جاي گل همه
در
جيب و دامنست
خونم به جاي مل همه
در
جام و ساغرست
تو سست مي روي و راه سخت
در
پيشست
تو سنگ مي زني و آبگينه
در
بارست
شخص امل از قهر تو
در
سوز و گدازست
جان اجل از عفو تو
در
بند و فشارست
در
بهر زلفش يک کابل وجدست و سماع
در
بهر چشمش يک بابل سحرست و فن است
طنز
در
شعر تو مي راند و خود مي داند
که سخن هاي تو پيرايه
در
عدن است
هر کجا ذکر ولاي تو طرب
در
طرب است
هر کجا فکر خلاف تو حزن
در
حزن است
تهنيت را هر وشاقي سيم ساق از هر کران
در
کفي ناي صراحي
در
کفي ساغر گرفت
گاه
در
صفين و گه
در
نهروان گاهي جمل
قلب از قالب، دل از بر، روح از پيکر گرفت
گهي نار غمم روشن بدين
در
باد زن خواهد
گهي مرغ دلم بريان بر آن
در
بابزن دارد
با ساغر مي لاله
در
آمد ز
در
باغ
گل جامه ديبا به تن از وجد قبا کرد
در
جان جهد زان پيشتر کاندر گلو يابد خبر
نارفته از لب
در
جگر کز رخ گلستان پرورد
در
خم روان دارد همي زانرو فغان دارد همي
در
جام جان دارد همي زان جان پژمان پرورد
عقد ثريا
در
لبش سي ماه نو
در
غبغبش
وان زلف هندو مشربش کفري که ايمان پرورد
هر گه سخن راند ز لب
در
من فتد شور اي عجب
ناچار شورست آن رطب کش
در
نمکدان پرورد
چون برفروزد برز را
در
پنجه گيرد گرز را
ماند بدان کالبرز را
در
بحر عمان پرورد
وين بهر آن کني که عدو نيز
در
زمانه
در
دل خيال جود ترا بر دوام گيرد
چو
در
برش بگرفتم دو دست من لغزيد
ز طرف دو شش و
در
يک بغل خمير آمد
سوسن و عبهر و گل لاله و ريحان و سمن
رسته
در
رسته حشر
در
حشر آميخته اند
صاحبا قاآني از شوق تو
در
اقليم فارس
روز و شب
در
دل خيال خطه کرمان کند
تا نگويد جاهلي
در
حق من کاين ناسپاس
از چه ترک مير ديرين از
در
عصيان کند
در
حيرتم که چشم تو ماند از چه رو سقيم
با اينهمه که
در
لب تو نيشکر بود
من آن زمان که دادم تن
در
بلاي عشق
گشتم يقين که جان و تنم
در
خطر بود
جاري چو آب امر تو
در
کوه و دشت باد
ساري چو باد حکم تو
در
بحر و بر شود
رسيد عيد و گذشت آن مهي که
در
کف ما
مدام
در
عوض جام سبحه مي گرديد
صفحه قبل
1
...
634
635
636
637
638
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن