167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • مرغ جان را تا به کي محبوس دارم در قفس
    چهره توفيق را تا چند پوشم در نقاب
  • چند در تعمير دنيا کوشم و تخريب دين
    تا به کي دارم روان خويش را در اضطراب
  • در نمانم زين سپس در کار و بار خويشتن
    عرضه دارم حال خود را بر جناب مستطاب
  • از گوش باز در دل و از جان رود به عرش
    در دل ز راه گوش نيوشا کند شتاب
  • مرمرا از طلعت اين ماه در دل خرمي
    مرمرا از هجرت آن شاه در جان پيچ و تاب
  • جويمت تا گويمت در بر دوصد راز نهان
    خوانيم تا رانيم از در به صد ناز و عتاب
  • عصر او قصريست در وي خفته يک کشور به ناز
    عهد او مهديست در وي رفته يک عالم به خواب
  • بي ثناي او مقيم است آنچه در عالم رقيم
    بي سپاس او عقيم است آنچه در گيتي کتاب
  • هر يکي را صد عيال حور منظر در حريم
    هر يکي را صد غلام ماه پيکر در جناب
  • نه چو من يک تن ثناخوانت ازينسان در حضور
    نه چو من يک کس دعاگويت ازينسان در غياب
  • پشه را خرطوم و از پيل دمان در احتراز
    گربه را چنگال و از شير ژيان در اجتناب
  • غير من کم بخت بد در خواب و مي دانم يقين
    کاينچنين در خواب خواهد بود تا روز حساب
  • تاب دلتنگي نيارد در قفس يک مرغ و بس
    بيست تن در يک قفس برگو چسان آرند تاب
  • آنکه با مهرش ثوابست آنچه در عالم گناه
    آنکه با کينش گناه است آنچه در گيتي ثواب
  • عفو او در روز محشر هفت دوزخ را حجيب
    خشم او در وقت کيفر هشت جنت را حجاب
  • تکي ز خنگ وي و گرد و دوله در دهلي
    غوي ز سنج وي و شور و ناله در سنجاب
  • چو آن به جنگل خشم تو، ويله در لاهور
    چو اين به پنجه قهر تو، مويه در پنجاب
  • در سر هر موي مژگانش دوصد ترکش خدنگ
    در خم هر تار گيسويش دوصد چين مشک ناب
  • وز خيال جود او بر کف گرفتم جام مي
    جام در دستم گهر شد مي در آن لعل مذاب
  • تا غم آرد تنگدستي خاصه در عهد مشيب
    تا طرب خيزد ز مستي خاصه در عهد شباب
  • خلوص شاه جهان جاي روح و خون شب و روز
    دوان همي رودش در عروق و در اعصاب
  • ز شور خدمت اين در سر فلک سودا
    ز تف ناچخ اين در مزاج خور صفر است
  • هر کجا دولت او يارش ازان در فرح است
    هر کجا صولت او خصمش ازان در تعب است
  • اين چه جشنست کزو جان جهان در طرب است
    در نه افلاک از او سور و سرور عجب است
  • در چشم منست آنچه به رخسار تو آب است
    در جسم منست آنچه به گيسوي تو تاب است
  • در بزم تو کاشوب سپهر از همه رويست
    در کاخ تو کازرم بهشت از همه باب است
  • خارم به جاي گل همه در جيب و دامنست
    خونم به جاي مل همه در جام و ساغرست
  • تو سست مي روي و راه سخت در پيشست
    تو سنگ مي زني و آبگينه در بارست
  • شخص امل از قهر تو در سوز و گدازست
    جان اجل از عفو تو در بند و فشارست
  • در بهر زلفش يک کابل وجدست و سماع
    در بهر چشمش يک بابل سحرست و فن است
  • طنز در شعر تو مي راند و خود مي داند
    که سخن هاي تو پيرايه در عدن است
  • هر کجا ذکر ولاي تو طرب در طرب است
    هر کجا فکر خلاف تو حزن در حزن است
  • تهنيت را هر وشاقي سيم ساق از هر کران
    در کفي ناي صراحي در کفي ساغر گرفت
  • گاه در صفين و گه در نهروان گاهي جمل
    قلب از قالب، دل از بر، روح از پيکر گرفت
  • گهي نار غمم روشن بدين در باد زن خواهد
    گهي مرغ دلم بريان بر آن در بابزن دارد
  • با ساغر مي لاله در آمد ز در باغ
    گل جامه ديبا به تن از وجد قبا کرد
  • در جان جهد زان پيشتر کاندر گلو يابد خبر
    نارفته از لب در جگر کز رخ گلستان پرورد
  • در خم روان دارد همي زانرو فغان دارد همي
    در جام جان دارد همي زان جان پژمان پرورد
  • عقد ثريا در لبش سي ماه نو در غبغبش
    وان زلف هندو مشربش کفري که ايمان پرورد
  • هر گه سخن راند ز لب در من فتد شور اي عجب
    ناچار شورست آن رطب کش در نمکدان پرورد
  • چون برفروزد برز را در پنجه گيرد گرز را
    ماند بدان کالبرز را در بحر عمان پرورد
  • وين بهر آن کني که عدو نيز در زمانه
    در دل خيال جود ترا بر دوام گيرد
  • چو در برش بگرفتم دو دست من لغزيد
    ز طرف دو شش و در يک بغل خمير آمد
  • سوسن و عبهر و گل لاله و ريحان و سمن
    رسته در رسته حشر در حشر آميخته اند
  • صاحبا قاآني از شوق تو در اقليم فارس
    روز و شب در دل خيال خطه کرمان کند
  • تا نگويد جاهلي در حق من کاين ناسپاس
    از چه ترک مير ديرين از در عصيان کند
  • در حيرتم که چشم تو ماند از چه رو سقيم
    با اينهمه که در لب تو نيشکر بود
  • من آن زمان که دادم تن در بلاي عشق
    گشتم يقين که جان و تنم در خطر بود
  • جاري چو آب امر تو در کوه و دشت باد
    ساري چو باد حکم تو در بحر و بر شود
  • رسيد عيد و گذشت آن مهي که در کف ما
    مدام در عوض جام سبحه مي گرديد