167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون کني
    در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
  • در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير
    عشق نقدم مي دهد از اطلس و اکسون خويش
  • گر فلک سجده برد بر در او مي سزدش
    ور ستاند گرو از قرص قمر مي رسدش
  • اي بسا جان که چو يعقوب همي زهر چشد
    تا که آن يوسف جان در شکرستان کشدش
  • هر که امروز کند شهوت خود را در گور
    هر يکي حور شود مونس گور و الحدش
  • من توام تو مني اي دوست مرو از بر خويش
    خويش را غير مينگار و مران از در خويش
  • در خاک تيره دانه زان رو به جنبش آمد
    کز عشق خاکيان را بر مي کشد بهارش
  • هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش
    هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش
  • چون برگ من ز بالا رقصان به پستي آيم
    لرزان که تا نيفتم الا که در کنارش
  • وان گرگ از حريصي در دنبه چون نمک شد
    از دام بي خبر بد آن خاطر تباهش
  • من جسم و جان ندانم من اين و آن ندانم
    من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
  • چون ز آشکار و پنهان بيرون شدي به برهان
    پاها دراز کن خوش مي خسب در امانش
  • گوشي کشد مرا مي گوشي دگر کشد وي
    اي دل در اين کشاکش بنشين و باده مي کش
  • خاموش باش و در خمشي گم شو از وجود
    کان عشق راست کشتن عشاق دين و کيش
  • عقل و خرد در جنون رفت ز دنيا برون
    چونک ز سر رفت ديگ چونک ز حد رفت جوش
  • شکر که خورشيد عشق رفت به برج حمل
    در دل و جان ها فکند پرورش نور خويش
  • آن شکري را که هيچ مصر نديدش به خواب
    شکر که من يافتم در بن دندان خويش
  • دل سوي تبريز رفت در هوس شمس دين
    رو رو اي دل بجو زر به حرمدان خويش
  • هر کي ترش بينيش دانک ز آتش گريخت
    غوره که در سايه ماند هست سر و پا ترش
  • اي تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل
    در تو درآويخته همچو دهل مي زنش
  • آنک در او عقل و وهم مي نرسد از قصور
    گشت عيان تا که عشق کوفت بر او دست دوش
  • دل چو فنا شد در او ماند وي او کشف شد
    آنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خويش
  • شکر که خورشيد عشق از سوي مشرق بتافت
    در دل و جان ها فکند آتش و آشوب خويش
  • در آن هوا که هوا و هوس از او خيزد
    چه ديد مرغ دل از ما ز چيست پروازش
  • سري برآر که تا ما رويم بر سر عيش
    دمي چو جان مجرد رويم در بر عيش