167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • تا ديده ها گذاره شود از حجاب ها
    تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در
  • بي چون و بي چگونه برون از رسوم و فهم
    بي دست مي سريشد در غيب صد خمير
  • منکر شه کور زاد بي خبر و کور باد
    از شه ما شمس دين در تبريز افتخار
  • بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
    در بر خود چون قبا تنگ بگيرم به بر
  • گفت کسي عشق را صورت و دست از کجا
    منبت هر دست و پا عشق بود در صور
  • زانک تو در سردسير داشته اي رخت خشک
    خشک لب و چشم تر بوده اي از خشک و تر
  • اي که به زنبيل تو هيچ کسي نان نريخت
    در بن زنبيل خود هم بطلب اي فقير
  • بحر از اين دم به جوش کوه از اين لعل پوش
    نوح از اين در خروش روح از اين شرمسار
  • بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست
    بخت صفا در صفاست تا تو توي اختيار
  • شکار را به دو صد ناز مي برد اين شير
    شکار در هوس او دوان قطار قطار
  • به مصطفي و به هر چار يار فاضل او
    که پنج نوبت ما مي زنند در اسرار
  • مرا در اين شب دولت ز جفت و طاق مپرس
    که باده جفت دماغست و يار جفت کنار
  • در آن زمان که عسل هاي فقر مي ليسيم
    به چشم ما مگسي مي شود سپه سالار
  • نه يوسفي به سفر رفت از پدر گريان
    نه در سفر به سعادت رسيد و ملک و ظفر
  • چنان نشسته بر آن تخت او که پنداري
    در امر و نهي خداوند بد سنين و شهور
  • به من نگر که منم مونس تو اندر گور
    در آن شبي که کني از دکان و خانه عبور
  • منم چو عقل و خرد در درون پرده تو
    به وقت لذت و شادي به گاه رنج و فتور
  • قرار دولت او خواه و از قرار مپرس
    که نيست از رخ او در دلم قرار قرار
  • کسي بگفت ز ما يا از اوست نيکي و شر
    هنوز خواجه در اينست ريش خواجه نگر
  • دود به لب لب اين جوي تا لب دريا
    دلي که خست در اين راه ها ز خار سفر
  • سفر سفر چو چنان يار غار در سفرست
    تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
  • چنان شوي که مکان و زمان و اهل زمان
    دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر
  • اي خواجه من آغشته ام بي شرم و بي دل گشته ام
    اسپر سلامت نيستم در پيش تيغم چون سپر
  • اندر تن من گر رگي هشيار يابي بردرش
    چون شيرگير او نشد او را در اين ره سگ شمر
  • خاموش شو و محرم مي خور مي جان هر دم
    در مجلس رباني بي حلق و لب و ساغر