167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • گفتم اين بنده نه در عشق گرو کرد دلي
    گفت دلبر که بلي کرد ولي زود نکرد
  • در دلم چون غمت اي سرو روان برخيزد
    همچو سرو اين تن من بي دل و جان برخيزد
  • اين مجابات مجيرست در آن قطعه که گفت
    بر سر کوي تو عقل از سر جان برخيزد
  • خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
    خبرت هست که دي گم شد و تابستان شد
  • خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
    مژده نو بشنيد از گل و دست افشان شد
  • خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
    سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
  • اي خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکرد
    به صفات تو که در کشتن من استادند
  • تو که در سايه مخلوقي و او ديواريست
    ور نه ز آسيب اجل چون همه مردار شدند
  • در هر آن کنج دلي که غم تو معتکفست
    نيم شب تابش خورشيد بر آن جا بزند
  • خواجه بربند دو گوش و بگريز از سخنم
    ور نه در رخت تو هم آتش يغما بزند
  • دل ويران که در و گنج هواي ابديست
    رخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند
  • با بد و نيک بد و نيک مرا کاري نيست
    دل تشنه لب من در شب هجران چه کند
  • هين خرامان رو در غيب سوي پس منگر
    في امان الله کان جا همه سودست و مزيد
  • گمرهان را ز بيابان همه در راه آرد
    مصطفي بر ره حق تا به ابد رهبان باد
  • واي آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
    همچو زر خرج شود هيچ به کاني نرسد
  • ببري در خم خويش و خوش و يک رنگ کني
    تا همه روح بود فر و نشان تو بود
  • دل اگر بي ادبي کرد بر اين صبر مگير
    طعمش بد که در اين جنگ عوان تو بود
  • آب حيوان که نهفته ست و در آن تاريکيست
    پر شود شهر و کهستان و بيابان چه شود
  • جان ها را بگذاريد و در آن حلقه رويد
    جامه ها را بفروشيد و به خمار دهيد
  • اين مجابات مجير است در آن قطعه که گفت
    بر سر کوي تو عقل از سر جان برخيزد
  • خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما
    ساقيان دست تو گيرند و به مهمان آرند
  • از يکي روح در اين راه چو رو واپس کرد
    اصل خود ديد ز ارواح جدا مي آيد
  • برهيديت از اين عالم قحطي که در او
    از براي دو سه نان زخم سنان مي آيد
  • هر کسي در عجبي و عجب من اينست
    کو نگنجد به ميان چون به ميان مي آيد
  • اي بسا شب که ز نور مه او روز شود
    گر چه مه در طلبش شيوه شبخيز کنيد