167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • مي شمرد از شه نشان ها ليک نامش مي نگفت
    در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود
  • بانگ کردش هاتفي تو نام آن کس ياد کن
    غم مخور از هيچ کس در ذکر نامش اي عنود
  • دل نمي يارست نامش گفتن و در بسته ماند
    تا سحرگه روز شد خورشيد ناگه رو نمود
  • چون شدم بي هوش آنگه نقش شد بر روي او
    نام آن مخدوم شمس الدين در آن درياي جود
  • تو از آن روز که زادي هدف نعمت و دادي
    نه کليد در روزي دل طرار تو دارد
  • غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزل
    به کف شحنه وصلش به سر دار برآمد
  • مبر اميد که عمرم بشد و يار نيامد
    بگه آيد وي و بي گه نه همه در سحر آيد
  • تو مراقب شو و آگه گه و بي گاه که ناگه
    مثل کحل عزيزي شه ما در بصر آيد
  • چو در اين چشم درآيد شود اين چشم چو دريا
    چو به دريا نگرد از همه آبش گهر آيد
  • چو نظر کني به بالا سوي آسمان اعلا
    دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد
  • هله ساقيا سبکتر ز درون ببند آن در
    تو بگو به هر کي آيد که سر شما ندارد
  • هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
    چه کند کسي که در کف بجز از دعا ندارد
  • نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
    جز عشق هر چه بيني همه جاودان نماند
  • تو ز لوح دل فروخوان به تمامي اين غزل را
    منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
  • به ميان دل خيال مه دلگشا درآمد
    چو نه راه بود و ني در عجب از کجا درآمد
  • بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند
    چو بدان جمال و خوبي بت خوش لقا درآمد
  • همه خانه ها که آمد در آن به سوي دريا
    چو فزود موج دريا همه خانه ها درآمد
  • هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
    که به تدبير کلاه از سر مه بردارند
  • همه از کار از آن روي معطل شده اند
    چو از آن سر نگري موي به مو در کارند
  • بي کليديست که چون حلقه ز در بيرونند
    ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
  • نه به يک بار نشايد در احسان بستن
    صافي ار مي ندهي کم ز يکي جرعه درد
  • همه انواع خوشي حق به يکي حجره نهاد
    هيچ کس بي تو در آن حجره ره راست نبرد
  • خون ما در تن ما آب حياتست و خوش است
    چون برون آيد از جاي ببينش همه ارد
  • مفسران آب سخن را و از آن چشمه ميار
    تا وي اطلس بود آن سوي و در اين جانب برد
  • آنچ از عشق کشيد اين دل من که نکشيد
    و آنچ در آتش کرد اين دل من عود نکرد