167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي به هر سويي دويده کار تو يک سو نشد
    آنک در شش سو نگنجد کار او يک سو کند
  • چون ببيند عشق گويد زلف من سايه فکند
    وانگهي عاشق در اين دم مشک و عنبر بو کند
  • دل به پيش روي او چون بايزيد اندر مزيد
    جان در آويزان ز زلفش شيوه منصور بود
  • هين مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن
    آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود
  • در دل مردان شيرين جمله تلخي هاي عشق
    جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
  • يک زمان گرمي به کاري يک زمان سردي در آن
    جز به فرمان حق اين گرما و اين سرما نبود
  • هين خمش کن در خموشي نعره مي زن روح وار
    تو کي ديدي زين خموشان کو به جان گويا نبود
  • زانک بي صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
    بي تو نتوان رست هرگز از غم و تيمار خود
  • من خمش کردم به ظاهر ليک داني کز درون
    گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
  • درنگر در حال خاموشي به رويم نيک نيک
    تا ببيني بر رخ من صد هزار آثار خود
  • اين غزل کوتاه کردم باقي اين در دل است
    گويم ار مستم کني از نرگس خمار خود
  • وقت تنهايي خمش باشند و با مردم بگفت
    کس نگويد راز دل را با در و ديوار خود
  • اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار
    هر يکي از نور روي او مزيد اندر مزيد
  • موج درياهاي رحمت از دلش در جوش شد
    هم نظر مي کرد هر سو هم عنان را مي کشيد
  • آنک ديده هر شبش در سوختن مانند شمع
    آنک هر صبحي که آمد ناله هاي او شنيد
  • شهسوار اسب شادي ها شويد اي مقبلان
    اسب غم را در قدم هاي طرب ها پي کنيد
  • چون حديث بي دلان بشنيد جان خوشدلم
    جان بداد و اين سخن را در ميان جان نهاد
  • همچو گربه عطسه شيري بدم از ابتدا
    بس شدم زير و زبر کو گربه در انبان نهاد
  • گفت ار تو زاده شيري نه اي گربه برآ
    بردر انبان شير در انبان درون نتوان نهاد
  • سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست
    سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد
  • هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود
    هر که را از جان برآرد عرقه جانان کند
  • نک نشان روشني در خيمه ها تابان شدست
    گوش اسبان را به سوي خيمه و خرگه کنيد
  • در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنيد
    وز براي چشم بد را ناله و آوه کنيد
  • هر که او يک سجده کردش گر چه کردش از نفاق
    در دو عالم عاقبت او خاصه ايزد شود
  • گر دو صد هستيت باشد در وجودش نيست شو
    زانک شايد نيست گشتن از براي آن وجود