167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • چو گلزار تو را ديدم چو خار و گل بروييدم
    چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
  • شهم گويد در اين دشتم تو پنداري که گم گشتم
    نمي داني که صبر من غلاف ذوالفقار آمد
  • سپاه گلشن و ريحان بحمدالله مظفر شد
    که تيغ و خنجر سوسن در اين پيکار تيز آمد
  • جهان و عقل کلي را ز عقل جزو چون بيني
    در آن درياي خون آشام عقل مختصر چه بود
  • چه نقصان آفتابي را اگر تنها رود در ره
    چه نقصان حشمت مه را که بي دستار مي آيد
  • مخسب امشب مخسب امشب قوامش گير و دريابش
    که او در حلقه مستان چنين بسيار مي آيد
  • گلستان مي شود عالم چو سروش مي کند سيران
    قيامت مي شود ظاهر چو در اظهار مي آيد
  • گهي در کوي بيماران چو جالينوس مي گردد
    گهي بر شکل بيماران به حيلت زار مي آيد
  • درياي دو چشم او را مي جست و تهي مي شد
    آگاه نبد کان در درياي دگر دارد
  • در عشق دو عالم را من زير و زبر کردم
    اين جاش چه مي جستي کو جاي دگر دارد
  • آن را که درون دل عشق و طلبي باشد
    چون دل نگشايد در آن را سببي باشد
  • آن کس که چنين باشد با روح قرين باشد
    در ساعت جان دادن او را طربي باشد
  • آن مه که ز پيدايي در چشم نمي آيد
    جان از مزه عشقش بي گشن همي زايد
  • در زير درخت او مي ناز به بخت او
    تا جان پر از رحمت تا حشر بياسايد
  • بر زلف شب آن غازي چون دلو رسن بازي
    آموخت که يوسف را در قعر چهي يابد
  • عقلي که بر اين روزن شد حارس اين خانه
    خاک در او گردد گر علم و عمل دارد
  • از آب حيات او آن کس که کشد گردن
    در عين حيات خود صد مرگ و اجل دارد
  • خورشيد به هر برجي مسعود و بهي باشد
    اما کر و فر خود در برج حمل دارد
  • گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد
    هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
  • گر مانده اي در گل روي آر به صاحب دل
    کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
  • اين عشق همي گويد کان کس که مرا جويد
    شرطيست که همچون زر در کوره قدم دارد
  • گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن
    گفتا به صدف ماني کو در به شکم دارد
  • اي در غم بيهوده از بوده و نابوده
    کاين کيسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد
  • در بحر عجايب ها باشد بجز از گوهر
    اما نه چو سلطاني کو بحر و درر سازد
  • بي علم نمي تاني کز پيه کشي روغن
    بنگر تو در آن علمي کز پيه نظر سازد