167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • خمش چندان بناليدم که تا صد قرن اين عالم
    در اين هيهاي من پيچد بر اين هيهات من گردد
  • مرا گويد چرا چشمت رقيب روي من باشد
    بدان در پيش خورشيدش همي دارم که نم دارد
  • براي اين رسن بازي دلاور باش و چنبر شو
    درافکن خويش در آتش چو شمع او برافروزد
  • بيا اي يار لعلين لب دلم گم گشت در قالب
    دلم داغ شما دارد يقين پيش شما باشد
  • در اين آتش کبابم من خراب اندر خرابم من
    چه باشد اي سر خوبان تني کز سر جدا باشد
  • خريدي خانه دل را دل آن توست مي داني
    هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد
  • زند آتش در اين بيشه که بگريزند نخجيران
    ز آتش هر که نگريزد چو ابراهيم ما باشد
  • براي ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
    تو لطف آفتابي بين که در شب ها نهان باشد
  • بسي خرگه سيه باشد در او ترکي چو مه باشد
    چه غم داري تو از پيري چو اقبالت جوان باشد
  • کفي آمد کفي آمد که دريا در از او يابد
    شهي آمد شهي آمد که جان هر ديار آمد
  • ببندم چشم و گويم شد گشايم گويم او آمد
    و او در خواب و بيداري قرين و يار غار آمد
  • گل از نسرين همي پرسد که چون بودي در اين غربت
    همي گويد خوشم زيرا خوشي ها زان ديار آمد
  • فلک بازار کيوانست در او استاره گردان است
    شب ما روز ايشانست که بي اغيار مي ماند
  • تو از نقصان و از بيشي نگويي چند انديشي
    درآ در دين بي خويشي که بس بي خويش خويشانند
  • ز گنج عشق زر ريزند غلام شمس تبريزند
    و کان لعل و ياقوتند و در کان جان ارکانند
  • دل من چون صدف باشد خيال دوست در باشد
    کنون من هم نمي گنجم کز او اين خانه پر باشد
  • نمايد ساکن و جنبان نه جنبانست و نه ساکن
    نمايد در مکان ليکن حقيقت بي مکان باشد
  • منم مصر و شکرخانه چو يوسف در برم گيرم
    چه جويم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد
  • چنار آورد رو در رز که اي ساجد قيامي کن
    جوابش داد کاين سجده مرا بي اختيار آمد
  • خصوصا اندر اين مجلس که امشب در نمي گنجد
    دو چشم عقل پايان بين که صدساله رصد بيند
  • شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش
    که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بيند
  • ببردي روز در گفتن چو آمد شب خمش باري
    که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بيند
  • يکي لوحيست دل لايح در آن درياي خون سايح
    شود غازي ز بعد آنک صد باره شهيد آيد
  • دلي همچون صدف خواهم که در جان گيرد آن گوهر
    دل سنگين نمي خواهم که پندار گهر دارد
  • مراد دل کجا جويد بقاي جان کجا خواهد
    دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد